داستان «نگاهِ بیقرار و چشمِ سرگردان»، بهمن بابائی
اعتراف میکنم آن شب با مفهوم تازهای از آهستگی آشنا شدم. چندان دچار هیجان نبودم. بارها روی پردههای چوبی و درهای کشویی و موزهی دیواری مدرسه عکسهایش را دیده بودم. با وجود این پدرم هیچ وقت آن را از من پنهان نمیکرد. کیوتو آفتاب چرکی داشت که در یکشنبههای زمستانی از پشت پنجرهی آسمانخراشها کبود مینمود. ظهر شانزده سالگیام را در حاشیهی خیابان «توجی» سیر میکردم. تا رسیدن به تئاتر شهر، امتداد درختهای سدرِ یخ زده را گز میکردم و … ادامه