داستان کوتاه «رزم آفتابپرستها»، علی محمدی کاشانی، تهران
تقدیم به مادر ملکه تمام اسپریهای پرتقالی دنیا تقدیم به پدرم پادشاه تمام دردهای دنیا آن شب تشنج کردم. افتادم وسط پیادهرو و بدنم شروع کرد به لرزیدن. نه به این سادگی، با رکابی بودم و بچه گربه سیاه پیچیده در لباسهایم، در دستم. بعد از رفتن بابا همه چیز به هم ریخت. بدون خداحافظی در را رویش بستم. قلبم اقیانوسی بود و گردابی وسطش میچرخید. گردابی سیاه. همه چیز را میبلعید. هر چه قرص داشتم، T بالا انداختم. همین … ادامه