فراخوان کارگاه داستاننویسی خلاق (آگهی)
لئو لیونی داستانِ لطیفِ کودکانهای دارد که در ایران بهنامِ فردریک منتشر شده است. فردریک، موشیست که پیش از شروعِ فصلِ سرما، برخلافِ دوستانش که سرگرمِ ذخیرهٔ آذوقهٔ زمستانیاند گوشهای آرام گرفته است. به آسمان نگاه میکند. نور را به جان میپذیرد. تن به نوازشِ نسیم میسپرد و برگها را تماشا میکند. به او هشدار میدهند:«نمیخواهی کار کنی؟ زمستان دارد میآید.» او جواب میدهد: «کارِ من که آذوقه جمع کردن نیست.»
زمستان سر میرسد. همه در پناهگاهِ زیرزمینیشان چمباتمه زدهاند. آنها غذا دارند، حتی وقتی کنارِ هم هستند گرما هم دارند. اما یک جای کار میلنگد. چیزی سرِ جایش نیست. نور، نسیم، رنگارنگی دشت نیستند. آن وقت است که فردریک کارش را شروع میکند: فردریک قصه میگوید. او دوباره نور و نسیم و رنگ را به دوستانش میبخشد و جریانِ زندگی را به گردش در میآورد. راستش داستان، تنها متاعیست که دارم؛ مثلِ فردریک. و حالا، این متاع را عرضه کردهام. توی ذهنِ هر یک از ما هزارن تصویر و تجربه است. چیزهایی دست نخورده، بکر. چیزهایی که برخیشان را موقتاً از یاد بردهایم و بعضیشان هم تکهتکهٔ تصمیمها، چرخشهای زبان، طرزِ نگاه و خوشامد و بدآمدهای روزمرهمان را مالِ خود کردهاند. اما از اینها مهمتر هم وجود دارد: چیزهاییست که باید بگوییم ولی جسارتش را هنوز نیافتهایم. حرفهایی هست، وقایعی هست؛ آنهایی که خودمان قهرمان یا قربانیاش بودیم ولی چون رازی سر به مُهر مکتوم نگهشان داشتهایم.
مجموعهای از تجربههای زیستی ما، نطفه پراکنده و بارورمان کرده است. شوخی نیست، نمیتوان مقاومت کرد. حتی سقطِ این جنین هم بیدردسر نخواهد بود. نه، این یکی شدنی نیست، هر کار کنی صدایش میپیچد. عاقلانه اینکه کودکِ تازه را بپذیری.
تا وقتی کلمهها را کنارِ هم نچینی، نوزاد متولد نمیشود. کمی همّت و صبر، یک نتیجهٔ دوستداشتنی بهدنبال خواهد داشت. حسی لذتبخش و مسحورکننده. امبرتو اکوی بزرگ بر پیشانیِ کتابِ رازآلودِ «به نام گلِ سرخ» مینویسد: «در دورانی که کتابِ آبه واله را پیدا کردم این عقیدهٔ راسخ شایع بود که آدم فقط باید از روی تعهد به زمانِ حال و بهمنظورِ تغییرِ جهان چیزی بنویسد. اینک اهلِ قلم (بازگشته به مقامِ رفیعِ خویش) پس از ده سال یا بیشتر میتواند خوشبختانه از سرِ عشقِ ناب بنویسد. و بنابراین این این احساسِ آزادی را دارم که برای لذتبردنِ محض از داستانسرایی، داستانِ آدسوی ملکی را نقل کنم.» (آنک نام گل، ترجمهٔ رضا علیزاده، صفحهٔ ۱۶)
ایدهٔ شما چیست؟ دوست دارید خدایِ لذتجوی داستانتان باشید؟ نمیدانم، شاید لذتِ نهایی از نظرِ اکو چیزی باشد و از نظرِ هر یک از ما که روزی دستی به قلمی بردهایم چیز یا چیزهایی دیگر. مهم آن است که فرایندِ لذتبخشِ خلق کردن را کشف کنیم؛ چیزی را که مختصِ خودمان است و اگر خوب صیقلش بزنیم، همان متاعی میشود که قادریم به دیگران ببخشیم.
در کارگاه داستاننویسی خلّاق حسامالدین مطهری رتبهبندی و جایگاه معنایی ندارد. کسی استاد نیست، و کسی شاگرد نیست. ما خواهیم کوشید تجربههایمان را با هم بهاشتراک بگذاریم و لذت را -مثلِ شمعهایی که به هم نزدیک میشوند- با همآغوشی با کلمات گستردهتر و اثربخشتر کنیم. کسب و کارِ ما خواندن و نوشتن است.
این، یک دعوت است. دعوت به جمعی که میخواهند (از دیماه تا مردادماه سال بعد) تجربههای زیستیشان را، ایدههای داستانیشان را به مولودی نو تبدیل کنند. اسمِ این فرایند را میگذاریم «رنج برای لذت» و مقدسش میپنداریم.
شما به این جمع میآیید؟
اطلاعِ بیشتر دربارهٔ کارگاه و شرایط ثبتنام [+]
ویدئوی رسمی کارگاه [+]
دربارهٔ برگزارکنندهٔ کارگاه [+]