آثار برگزیده جایزه‌ی بهرام صادقی

داستان «آمیخته به بوی ادویه‌ها»

۲۶ دی ۱۳۹۵
داستان آمیخته به بوی ادویه‌ها

به مردی که روبه‌رویم و آن سوی خیابان ایستاده، نگاه می‌کنم که برای سبز شدن چراغ پا به پا می‌کند. کیف چرمی توی دستش به نظر نو می‌رسد. فکر کنم اگر سرم را ببرم جلو، بوی تند آن مزاجم را به هم بریزد. مرد عجله دارد. اما من عجله ندارم. پاهایم سلانه‌ترین جفت پاهای این چهارراه هستند. خانه‌ام که همیشه سر جای خود است و قرار نیست آن را ببرند جایی. می‌دانم همیشه به خانه‌ام می‌رسم. آخرین دفعه برایت نوشتم «تو را دوست دارم، خیلی زیاد. اما دلم برای ایران تنگ می‌شود.» حالا خیلی وقت است که برگشته‌ام ایران. اینجا همه فارسی حرف می‌زنند. طوری می‌گویم که انگار عجیب است. شاید چون توی مغزم کلمات فارسی و عربی تکان می‌خورند و با هم برخورد می‌کنند و توی دلم انگار هزار لیوان که همه با هم به زمین بیفتند و بشکنند.

من فقط همان دو سه جمله را نوشتم اما تو در جوابم نامه‌ای طولانی نوشتی. نامه را این‌طور شروع کرده بودی: «انت حبیبتی. انا احبک و انت یامصری.» بعد نامه‌ات را به طرز دردناک و عاشقانه‌ای ادامه داده بودی. یک نامه طولانی. «قاهره شهر کوچکی ست و خلوت و تاریک؛ اگر بدانم هیچ راهی و هیچ صدایی و هیچ دیداری مرا به تو نمی‌رساند.» نام قاهره را هزار بار توی مغزم تکرار می‌کنم و چشمم توی پیاده‌روهای تهران سر می‌گذارد دنبال پنجره خانه‌ها. آن‌جا هم راه می‌رفتیم و به پنجره‌ها نگاه می‌کردیم و برای هر کدامشان یک قصه می‌نوشتیم. حالا به تنهایی قصه می‌گوییم. هر کداممان برای خودش. نامه‌ات را آن‌قدر خوانده‌ام که از بر شده‌ام.

«من توی این کوچه‌ها مرد بزرگی شده‌ام اما اگر تو مرا برانی، این شهر توی چشم‌هایم نوان‌خانه‌ای خواهد بود که فقط به ترحم و بزرگ‌منشی مرا بزرگ کرده است. من چگونه از خیابان هفتم محله قدیمی رد شوم؟ مرا پشت چراغ قرمز آن بوسیدی. مگر نه؟کیف یمکننی رفض الجاده السابعه الحی القدیم؟ ومن قبلنی عند الضوء الأحمر. ألیس کذلک؟!»

همیشه همین‌قدر شسته و رفته و صاف حرف می‌زدی. می‌گفتم انگار شعر می‌گویی. انگار صدایت ضربآهنگی از نت‌هایی کمرنگ و دلنشین بود. فواد! حتی توی نامه‌ات هم انگار همچنان بلدی شعر بگویی.

«چگونه ادامه بدهم؟ چگونه برای مصر بمیرم اگر تو مرا نخواهی؟ که هر وقت با آن دلهره و تشویش توی آن میدان شلوغ صورتم را پوشاندم و دست‌هایم را بالا بردم و رگ گردنم زد بیرون و صدایم خش‌دار و کلفت رسید به آسمان؛ توی قلبم تو بودی حبیبتی. توی قلبم تو بودی که می‌گفتی برو، نترس و برو.»

به تهران نگاه می‌کنم و چشمم انگار دوخته باشد به کلمه “نترس”. یادم می‌آید من چقدر توی این شهر ترسیده‌ام. دلم می‌خواهد توی یکی از همین پیاده‌روها دراز بکشم و بگذارم زمان بگذرد. توی گوشم صدای هیاهو و من بخوابم. دلم می‌خواهد بدانم جهان ده سال بعد چه شکلی ست و باد پاییزی اول مهر بپیچید دور تنم و برگ درخت‌های توتِ سبک و خلوت که بهارشان گذشته است؛ بریزد زیر پایم. تو از قاهره حرف می‌زنی و من انگار تهران را در حرف‌های تو ببینم. تو می‌گویی من توی قلبت بودم و به تو می‌گفتم نترس و برو. پس من چی؟ من هم توی تهران خیلی ترسیده‌ام.

«مرا از خود می‌رانی؟ از دلتنگی برای هر چیزی و هر کسی و هر جایی غیر از من می‌گویی؟ تو نباشی که درهای این تراس هیچ‌وقت رو به نیل خروشان باز نخواهند شد. دست‌هایم چگونه آرشه را بردارند؟ من برای که بنوازم؟ بخوانم؟ بگویم؟ توی چشم‌های چه کسی نگاه کنم؟ تو نباشی پاهایم به سوق خان‌الخلیلی راهی ندارند. دو خسته‌ی از کار افتاده خواهند شد که راهی به جادو و جمبل بازارچه هشتی پنجم و آن پشت‌های دور از چشم و کنج‌های مگو ندارند. من تو را آمیخته به بوی ادویه‌ها بوسیدم. چگونه آن همه بی‌تابی را فراموش کنم؟ چگونه راه بروم روی این سنگ‌فرش‌ها و رد بشوم از کنار این صندلی‌ها که ما را دعوت می‌کردند به قهوه و تو همیشه توی فال‌های من بودی. “یا ولدی، لا تَحزَن… فالحُبُّ عَلیکَ هوَ المکتوب“* می‌ترسم. می‌ترسم فال بعدی‌ام را بخواند و بگوید “لم أعرف أبداً أحزاناً تشبهُ أحزانک”* مرا تنها نگذار. حبیبتی! مرا تنها نگذار. تو که نمی‌خواهی یک نفر به مرده‌های این شهر اضافه شود؟ که این شهر مرده‌های زیادی به خود دیده است. نمی‌خواهی که من روحی شوم ملول و آزرده و رنجیده که به قول شما مرده است اما دستش از قبر بیرون مانده است. یادت هست چقدر به همین خندیدم؟ هوا سرد و برفی بود. زمستان آمده بود میان خانه و زندگی‌مان. راه می‌رفتیم و گفتی بستنی. هوس کرده بودی. گفتم سرد است و گلویت می‌سوزد. گفتی می‌میرم و دستم از قبر بیرون می‌ماند. “سوف أموت و یدی من رفاته خطیره” و من آن‌قدر از تصور دست بیرون مانده‌ی تو خندیدم که به سرفه افتادم. دست‌های تو! تصور آن انگشت‌های کشیده رنجم می‌دهند. بوسه‌ها و دست‌هایت همه‌ی سهم من از زندگی بودند ای محبوب سنگ‌دل!»

توی شلوغی‌های مترو، وقتی می‌خواهم از نفس گرم و بدبوی آدم‌های غریبه فرار کنم، چشمم را می‌بندم و کلمات تو را احضار می‌کنم. از میرداماد و بهشتی و سعدی و ده جای دیگر می‌گذرم و پرت می‌شوم توی کوچه پس‌کوچه‌های قاهره. مردها را نگاه می‌کنم. هر جا می‌روم مردها را نگاه می‌کنم. آن‌هایی که کت کبریتی به تن می‌کنند را بیشتر نگاه می‌کنم. یا به انگشت‌های مردها خیره می‌شوم. بندبند انگشتانت را توی ذهنم به یاد می‌آوردم. تیرگی روی هر بند انگشتت را. خمیدگی ناخن سبابه‌ات را. مردهای چپ‌دست را بیشتر دوست دارم. کاغذ را کج می‌کردی و روی آن خم می‌شدی و امضا می‌کردی. مثلا قرارداد آن کنسرت. چشم‌هایت زیر نور چلچراغ‌های سالن می‌درخشیدند. طبقه یازدهم بودیم و قاهره‌ی شلوغ زیر پایمان. هوا تازه داشت تاریک می‌شد. چراغ‌های شهر یکی یکی روشن می‌شدند. گفتی امشب باید جشن بگیریم. آن شب توی گنجه‌ام یک عطر تازه داشتم و گوشم پر بود از صدای خیابان. آن شب تا توانسته بودیم توی ترافیک و میان ماشین‌ها دویده بودیم و خندیده بودیم. خودمان می‌دانستیم از خوشحالی دیوانه شده‌ایم.

فواد گاهی تمرکز می‌کنم و سعی می‌کنم به یاد بیاورم. تمام جزئیات حرف زدنمان را به یاد بیاورم. نه فقط حرف زدن که همه چیزها و کارهای مشترکمان را. ما فکر می‌کنیم همه چیز یادمان می‌ماند اما کافی ست فکر نکنیم، آن وقت همه چیز می‌پرد. مثل وقتی که در بطری باز می‌ماند و همه چیز از مایع بی‌رنگ می‌پرد و دیگر به درد نمی‌خورد. تو همیشه آدم به موقع و به اندازه‌ای بود. نامه‌ات هم وقت خوبی از راه رسید. وقتی که داشتم به تمام جزئیات فکر می‌کردم. حتی به پریشانی موهای فرفری‌ات توی صبح‌های خیلی زودی که از خواب بیدار می‌شدی و با زیرپیراهنی نخ‌نما و کهنه‌ات توی خانه راه می‌رفتی و از سرمای سرامیک‌های لخت سالن غر می‌زدی. زمستان و تابستان هم برایت فرقی نداشت.

«حالا و این روزها آفتاب داغ‌تر است و مصر خلوت‌تر. شبیه همان که از عصرهای جمعه‌ی تهران تعریف می‌کردی. دلم گرفته حبیبتی. دلم سخت و سفت شده است. من این دل را سپرده بودم به تو. همان وقتی که چشم‌هایت را می‌بستی، سرت را کج می‌کردی و به فارسی چیزهایی می‌خواندی که نمی‌دانستم و بلد نبودم اما آهنگین و قشنگ بودند. می‌گفتی نجواهایی عاشقانه هستند. دستت را می‌گذاشتی روی قلبم و چشم‌هایت برق می‌زدند شبیه فانوس‌های دریایی و می‌گفتی برایت آهنگی خواندم که می‌گوید مرا ببوس، برای آخرین بار. این لفظ آخرین بار، قلبم را از بلندی، پایین می‌انداخت.»

من هم گاهی توی خواب‌هایم از بلندی پرت می‌شوم پایین. گاهی خواب می‌بینم تهران زلزله آمده و من پرت می‌شوم پایین. بعد برمی‌خیزم و میان خرابه‌های هزار هزار خانه که دیگر آدم زنده‌ای ندارند، راه می‌روم و هیچ آشنایی نمی‌بینم و هوا به قدری گرفته است که می‌خواهم خفه شوم؛ شبیه وقت‌هایی که اعلام می‌کنند شهر آلوده است. مادربزرگم آدم امیدواری بود. همیشه می‌گفت “همیشه منتظر یک اتفاق خوب باش.” فواد! چند ماه پیش، مرد را توی یکی از همین روزهای آلوده دیدم. من مرد را توی یکی از همین روزهایی دیدم که دماوند معلوم نبود و داشتم با خودم فکر می‌کردم چه بد.

«عشق من! رنجورم. بیماری فراق توی همه درزهای خانه راه باز کرده است. حتی بوی تو هم از همه جا رخت بربسته و مرا تنها گذاشته است. ماجده یک ماه پیش آن شال سبزرنگت را بدون آنکه بفهمم، شست و بویت را از من گرفت. با بچه‌ها قرار اجرا داشتیم. از صبح تا شب می‌رفتیم برای تمرین. شب‌ها هم خودم خسته برمی‌گشتم خانه و هم سازم. یک ماه پیش که برگشتم خانه، در را که باز کردم، بوی تمیزی زد زیر بینی‌ام. ماجده غذا هم پخته بود. حدس می‌زدم برنج هندی با تکه‌های مرغ و فکر می‌کردم کاش نوشیدنی خوبی هم داشته باشیم که شال را پشت پنجره تراس دیدم که چطور توی باد تکان می‌خورد. انگار تو، توی باد و توی شب و توی آسمان داری می‌روی. بویت از شالت رفته بود. وقتی خزیدم توی تخت، فکر کردم بویت از شالت رفت اما خودت چی؟ به قول خودتان فکر کردم اما “هر جا روی، وصله منی” و خوابیدم و دیگر مدت‌هاست که خوابت را هم نمی‌بینم.

حالا برایم می‌نویسی انتها؟ انتهای همه چیز٫ می‌نویسی دلتنگی ایران تو را از پا می‌اندازد؟ من چگونه مبارزه کنم؟ چگونه سرم را بالا بگیرم در برابر یک خاک، یک وطن، یک سرزمین بایستم و بمانم؟ چرا نفهمیدم که از همان اول محکوم به شکستم. من فقط یک مرد جوان عاشق و لاغرم که ساز می‌زنم و نیل به قدری مرا از خود می‌گیرد که غرق می‌شوم میان نت‌های به هم ریخته آوازم و مرغ‌های دریایی همراهی‌ام می‌کنند. من فقط مردی هستم که وقتی تو را می‌دیدم، به قدری می‌مردم که انگار مرا دار زده باشند و چهل شبانه‌روز بر دروازه ورودی قاهره آویزانم کرده باشند. و اربعین یوما علی بوابه مدخل علقت یعرف القاهره. من فقط یک مرد عاشقم. فانا احب الرجل. و یک مرد عاشق هم هیچ چیز در بساط ندارد. والرجل فی الحب مع ای شیء.»

کلمات عربی مرا گیر می‌اندازند. شبیه بوکسوری که ضربه‌های گوشه‌ی رینگ دخل او را می‌آورند اما توی قلبش و همه رگ‌های بدنش، اشتیاق کور و غیرقابل اجتنابی وجود دارد برای مبارزه. کلمات عربی مرا عاشق تو می‌کنند و دلم می‌خواهد پر بگیرم اما می‌دانم قاتل من همین کلماتند. این را وقتی فهمیدم که بعد از سال‌ها هواپیما نشست روی خاک تهران. که کلمات و صدای حرف زدن آدم‌ها برگشت به فارسی. وقتی که ماشین پیچید توی مدرس شمال و درخت‌های دو طرف اتوبان، تاکسی فرودگاه را بغل گرفتند و یک چیزی توی هوا بود که شبیه بوی خانه. شبیه آشپزخانه مامان وقتی کتلت‌ها را توی ماهیتابه از این رو به آن رو می‌کرد. این را همان وقت فهمیدم. فهمیدم کلمات عربی به قشنگی مرا گیر می‌اندازند اما این کلمات فارسی است که مرا نجات می‌دهد. تو تهران را ندیده‌ای. توی این شهر باید یک چیزی باشد که نجاتت دهد.

«درست است؛ من به زبان عربی تکلم می‌کنم و فارسی نمی‌‍دانم. من نه تهران را بلدم و نه خاطراتت را. و تو فکر می‌کردی وقتی از برف‌های ولنجک و شهری که زیر پایت قرار و آرام می‌گیرد، می‌گویی؛ نمی‌دانم از چه چیزی حرف می‌زنی. یا وقتی که صدایت از دلتنگی می‌لرزید و نفست، آه می‌شد و گوشه آغوشم، قلبت تندتند می‌زد؛ فکر می‌کردی من دردت را نمی‌فهمم. چطور؟ چطور نمی‌دانستم وقتی که قاهره هم شهرم بود و هم مادرم و هم عشقم. حالا می‌گویی دلتنگی برای ایران را تاب نمی‌آوری؟ یا لیله جمیله! من باید بروم گوشه‌ای سر بگذارم و بمیرم. چون می‌توانی دلتنگی برای من را تاب بیاوری. این‌طور کم‌کم قاهره برایم می‌شود دهکده‌ای کوچک و بی‌آب و علف. تو نباشی، از قاهره خشمگین می‌شوم. خشمگین از شهرم، از مادرم، از عشقم. غاضب فی مدینتی، والدتی، حبی.

ماجده می‌گوید تو برو؛ صدایش می‌لرزد و می‌گوید تو برو. می‌دانم وقتی نوشتی :« تو را دوست دارم، خیلی زیاد. اما دلم برای ایران تنگ می‌شود.» تو هم به همین فکر می‌کردی. که من بیایم. اما من کجا بیایم؟ من که نه فارسی بلدم و نه برف‌های ولنجک را می‌دانم و نه تهران آشنایم است. حالا اگر اینجا بودی، حتم دارم که می‌گفتی: «ببین! جان تو هم بند است به این شهر. تو هم نمی‌توانی بگذاری و بگذری. که تو هم زندانی این شهری.» من اگر بیایم ماجده را چه کنم؟ صدای رسوایی عشق من و تو که بلند، اما ماجده را چه کنم؟ او می‌گوید تو برو و می‌دانم قلبش قاچ‌قاچ می‌شود؛ شبیه وقت‌هایی که یادم می‌آید تو دوری. می‌بینی؟ ما همه شبیه به هم هستیم. محکوم و زندانی. مثل همان وقتی که اینجا بودی. من و تو عاشق، ماجده عاشق و شهر ابری و بارانی.»

همیشه باید میان خواندن نامه‌ات نفسی تازه کنم. همیشه فکر می‌کردم یک حرف‌هایی چقدر شبیه شعر و غیرواقعی‌اند. فکر می‌کردم بعضی‌ها چقدر پایشان روی زمین نیست و توی آسمان‌ها سیر می‌کنند. فکر می‌کردم آدمی‌زاد باید توی واقعیت‌ها زندگی کند و واقعیت یعنی چیزی که با چشم می‌بینی. حالا هم نامه تو را که می‌خوانم، باعث می‌شود از زمین فاصله بگیرم و فکر می‌کنم چه از هم دوریم و چه شبیه. صبح‌هایی که هوا خوب باشد، از دور دماوند را می‌بینم. نشسته سر جای همیشگی خود و به ما نگاه می‌کند. شبیه نیل. عمیق و قوی، برای همیشه. فکر می‌کنم چه حرف‌هایت را بلدم و شهرها چه بی‌صدا می‌توانند خود ما باشند و خود ما بشوند. اما فواد! پاهایم باید روی زمین باشند.

«قاهره که به هم ریخت، ماجده می‌گفت بیرون نرو. من اما خشمگین بودم. از همه چیز و همه. چند ماهی می‌شد که رفته بودی. گفته بودی دیگر نمی‌توانی تاب بیاوری. گفته بودی دلت آشوب است و باید برگردی تهران و جای تو آن‌جا خالی ست. تو رفته بودی و جای خالی‌ات را برای من جا گذاشتی و من خشمگین بودم و دوست داشتم طعمه‌ی نفیر داغ و وحشی یکی از گلوله‌ها بشوم. من نمی‌توانستم نه مثل ماجده همه چیز را بپذیرم و نه مثل تو همه چیز را رها کنم. انگار فقط بلد بودم بشوم طعمه یک گلوله. ولی هر روز عصر برمی‌گشتم خانه. سالم و سلامت، بدون هیچ ردی از خون یا زخم. زخم بزرگ توی قلبم بود و روزها هر چه آن را فریاد می‌زدم، همچنان از آن خونابه‌ها و رنجی که به جانم می‌ریخت، رها نمی‌شدم. می‌نشستم روی تخت و ماجده لباس‌های عرق‌کرده و خاکی و چروک و خسته‌ام را از تنم درمی‌آورد و من گاهی از خشم و دلتنگی و حس نفس‌گیر اسارت گریه می‌کردم. بلند بلند. ماجده هم با من همراهی می‌کرد. آرام و بی‌صدا. ما خانواده‌ی بدبختی بودیم و شهر داشت می‌سوخت. ما برای هم غریبه بودیم و من از کوچه‌های قاهره می‌ترسیدم. تو رفته بودی و خشم در من زبانه می‌کشید. تو رفته بودی و گوشه‌ای از قلبم نگران تو بود و برای تو جان می‌داد.»

گاهی واقعیت با تصورات تفاوت زیادی دارد. فکر می‌کنیم اوئی که رفته، راحت‌تر است. من بودم که از قاهره رفتم. آمدم این‌جا. می‌خواستم توی شهر خودم باشم. با آدم‌هایی که آدم‌های من بودند. نمی‌خواستم جدا باشم. جدا از اتفاقاتی که همه با هم داشتیم توی شهر تجربه می‌کردیم. گاهی غروب‌ها از شرکت که می‌زنم بیرون، تا خانه پیاده می‌آیم. باید از زیر پل کالج رد بشوم. غروب‌ها زیر پل خلوت است، نزدیکی‌های مدرسه البرز٫ تو نمی‌دانی کجا را می‌گویم. اگر غروب‌ها با من راه بیایی، با خودت می‌گویی چه خلوت. اما می‌دانی؟ اینجا برای من یکی از شلوغ‌ترین چهارراه‌های جهان است. تقاطعی که وصلم می‌کند به زندگی، به جنگیدن، به امید. آدم‌ها پشت چراغ قرمز آن می‌ایستند، طولانی و کش‌دار و تو فکر می‌کنی چه جای خلوتی و به خیالت قاهره شلوغ‌ترین جای جهان. اما من باید اینجا باشم. چون توی خلوت‌ترین غروب‌ها هم می‌دانم شهرم چقدر می‌تواند شلوغ باشد و آدم‌هایش چقدر بی‌پناه. من توی همین چهارراه بی‌پناهی را تجربه کرده‌ام. ظهر شلوغی بود. من آن ظهر را تجربه کردم.

«حبیبتی! محبوب خوش صدای من! بی تو چگونه می‌توانم با شادی بیامیزم یا از طعم غذا لذت ببرم یا دلتنگی‌ات را شبیه ثروتی خانوادگی برای همیشه حفظ کنم؟ از شلوغی‌های قاهره چند ماهی گذشته بود و هیچ بهاری به شهر نیامده بود. ماه‌ها از رفتنت گذشته بود و من به این اتفاق خو نگرفته بودم و عادت نکرده بودم. شده بودم مرد ریشویی که با موسیقی و آرشه و نیل و درهای باز تراس و صدای همهمه خیابان و طاقی‌های بازار و آفتاب گرم نیم‌روزی و شعرهای نزار قبانی و صدای دیوانه کننده نجوی کرم وقتی که از عشق می‌خواند و با همه چیزهایی که می‌توانستند نجات‌دهنده باشند یا لبخند را به من بدهند، غریبه بودم و قهر کرده بودم.

می‌گویی نمی‌توانی برگردی.می‌گویی دلت برای سرزمینت تنگ می‌شود. طفلی! واود ان اموت من الالم. عزیزم! من از این درد خواهم مرد. من ساعت‌ها لم می‌دادم روی مبل قدیمی و سبزرنگ گوشه اتاق و فرو می‌رفتم توی تشکچه کهنه و گرمش و فکر می‌کردم بهار دیگری، هرگز، از راه نمی‌رسد. دیگر خشمگین نبودم. فقط مرد آرام و بی‌صدایی بودم که با جهان قهر کرده بود و جهان هم از او رو گرفته بود. روزها شبیه به هم و شب‌ها طولانی و کش‌دار. داشتم رفتنت را تجربه می‌کردم، بی که راه بازگشتی وجود داشته باشد. ماجده می‌گفت غذا بخور، دوش بگیر، ساز بزن، بیرون برو، ورزش کن، آدم‌ها را ببین. این‌ها را می‌گفت و دور و برم تقلا می‌کرد.»

من هم بودم همین‌ها را به تو می‌گفتم. می‌دانم همه این کارها را می‌کنی اما به کیفیتی کم. من هم به تو می‌گفتم زندگی کن. به همه همین را می‌گویم. حتی به خودم. حتی اگر قیمت و هزینه‌ی آن فراموش کردن قاهره باشد. فراموش کردن خاطراتم. خاطراتی که فقط می‌سوزانند باید فراموش شوند وگرنه خاکستر می‌شوم. به مرد هم همین را گفتم. مرد پرسید «می‌خواهی همه چیز را از اول بسازی؟» و لبخند زد.

«به او نگفتم اما به تو که می‌توانم بگویم. یکی از فوریه‌های سرد و برفی و خاکستری بود. صدای جلز و ولز چوب از شومینه می‌آمد. هوا نه روشن بود و نه تاریک. عکس من و ماجده روی میز روبه‌رویم خم شده بود طرف دیوار. توی عکس پانزده سال جوان‌تر بودم. ماجده دستش را گذاشته بود روی بازوی من، سرش را داده بود عقب و می‌خندید. صدای خنده‌هایش هنوز توی گوشم بودند و اضطراب خودم هنوز یادم بود که می‌ترسیدم تور سفید از روی موهایش سر بخورد به پایین. موهایم بلندتر از الان بود و شانه‌های کت کبریتی مشکی‌ام پهن و صاف. قد من کمی از ماجده کوتاه‌تر و فکر می‌کردم عشق چاره همه چیز است. و عشق چاره همه چیز بود به شرطی که شعله‌های آن روشن مانده باشد. کم‌کم عادت و روزمره‌گی تکراری و خسته‌کننده‌ای بین من و ماجده نشست. من تو را و عشق تو را خیلی دیرتر یافتم. توی دورانی که فکر می‌کردم همه چیز تمام شده و به سر آمده است.

عکس خم شده بود سوی دیوار. از جا بلند شدم و رفتم توی حمام و لبه وان نشستم. شیر آب را باز کردم و به کاشی‌ها زل زدم. تیغ‌ها فقط چند سانتی‌متر با من فاصله داشتند اما فاصله من با تو به قدر چند کشور و دو زبان و ماجده بود. نمی‌دانم چقدر به آن حال ماندم. ساعت‌ها فکر کردم اگر دستم را دراز کنم، به تیغ‌ها می‌رسم. هوا تاریک شده بود. صدای لغزیدن آب روی سرامیک وان توی گوشم جا افتاده بود. صدای پیچاندن کلید را شنیدم. می‌دانستم به زودی ماجده صدایم می‌زند. توی دلم شروع کردم به نجوا کردن. شبیه دعایی ملتمسانه. “لاتلمسنی، لاتلمسنی! صدایم نزن، صدایم نزن”. می‌دانستم اگر صدای ماجده پر بگیرد توی فضای تاریک و خالی خانه که آن‌طور غلیظ و قدیمی بگوید “فواد” باید دیگر همه چیز را بپذیرم. این واقعیت تلخ و قطعی و محتوم را که تو از دستم و آغوشم و لب‌هایم و آرزوهایم پریده‌ای و تو را از دست داده‌ام. حتی اگر برگردی و دوباره توی خانه روبه‌رویی ساکن شوی و من یک روز صبح زود که بهار برای شهر دست‌ودل‌بازی می‌کند، دوباره به تو بربخورم که کیسه خریدت پخش زمین شده است و به خجالت لبخند می‌زنی و از موهایت جوانی شره می‌کند روی سنگفرش خیابان. خانه خالی و ساکت بود. صدای ماجده توی فضا پیچید و با خودم فکر کردم: ایلویی، ایلویی لما سبقتنی؟! الهی، الهی چرا مرا واگذاردی »

فواد خیلی وقت‌ها به تو فکر می‌کنم و به قاهره. و در رنج غرق می‌شوم. در رنج و دلتنگی. اما من انتخاب کرده‌ام با پاهایم زندگی کنم. حتی اگر تو بخواهی انتخاب‌کننده ابدی قلب باشی ولی من می‌خواهم به پاهایم اقتدا کنم. به جایی که قرار می‌گیرند و قفل می‌شوند روی زمین. به مرد گفتم «بدم نمی‌آید همه چیز را از اول بسازم.» و بعد همان‌طور که به او نگاه می‌کردم، من هم لبخند زدم. مادربزرگم زن دنیادیده‌ای بود فواد. می‌خواهم به او اعتماد کنم.

این مطالب را هم خوانده‌اید؟

۴ نظر

  • پاسخ رامین ۲۸ دی ۱۳۹۵

    «حبیبی، ذهبت حوصله‌مان چون شیر فوق الاجاق سر»
    شاید ته‌مایه‌های سیاسی این داستان باعث شده نظرات نسبت به آن مثبت باشد

  • پاسخ م. ۲۸ دی ۱۳۹۵

    تم تکراری و خسته کننده. پرداخت ضعیف. امیدوارم این داستان برگزیده نشود.

  • پاسخ محمد ۳۰ دی ۱۳۹۵

    داستانی شکل نگرفته چون شخصیت ها پا در هوا هستن.
    از کدام نقطه نظر یا توصیف یا گفتگوی درونی به خود به قبولانم که شخصیت راوی، زن است؟ جز به زور نویسنده؟
    از کجا بفهمم مبارز بوده یا معترض سیاسی؟ چون شالش سبز بوده یا سر ظهر سر چهار راه حضور داشته؟
    به چه دلیل بی هوا دلش تنگ وطن شده؟ چگونه این جمله را از او بپذیرم : « تو را دوست دارم، خیلی زیاد. اما دلم برای ایران تنگ می‌شود.»
    به دنبال چه گمگشته ای در ایران است؟: آدم هایش را دوست دارد؟ (( توی شلوغی‌های مترو، وقتی می‌خواهم از نفس گرم و بدبوی آدم‌های غریبه فرار کنم، چشمم را می‌بندم و )) یا رویاهای خوبی در سر دارد؟ (( بعد برمی‌خیزم و میان خرابه‌های هزار هزار خانه که دیگر آدم زنده‌ای ندارند، راه می‌روم و هیچ آشنایی نمی‌بینم و هوا به قدری گرفته است که می‌خواهم خفه شوم؛ شبیه وقت‌هایی که اعلام می‌کنند شهر آلوده است. )) یا به چیزی امید دارد؟ (( تو تهران را ندیده‌ای. توی این شهر باید یک چیزی باشد که نجاتت دهد.)) یا فقط بازگشته تا برود شرکت و روزمرگی کند و فقط پز این را بدهد که آن روز ظهر سر چهار راه بوده؟
    این مرد عاشق موزیسین عرب، چه می گوید؟ قرار است ۸۸ را به نمی دانم بهار عربی گره بزند؟ اصلا عاشق است؟ هشتاد درصد داستان به احساسات این آدم پرداخته می شود که بفهمیم دارد از دوری عشق ایرانی اش خودکشی می کند؟ بعد، هنوز عشق رفته و نرفته، به دامن ماجده چسبیده؟ دلبرکان نه چندان غمگین ؟
    نگو، نشان بده
    نشان بده راوی زن است. نشان بده معترض سیاسی ست. نشان بده بدون وطن زندگی اش سر نمی شود.
    شعار نه. نشان بده

  • پاسخ مینا بهرامی ۸ بهمن ۱۳۹۵

    به نظرم نویسنده در این داستان توانسته به خوبی تضاد بین عقل و عشق و تفاوت دو سنخ شخصیتی (احساسی و تفکری) را نشان بدهد.
    آدمهایی با تیپ شخصیتی تفکری(منطقی) مثل راوی دوست دارند توی واقعیت زندگی کنند و “پایشان روی زمین باشد” و تصمیم هایی که برای زندگی شان میگیرند بر اساس منطق و عقل باشد برعکس آدمهای احساسی مانند فواد که با دلشان و احساسشون برای زندگی تصمیم میگیرند. برای این آدمها دل کندن بسیار سخت است.
    نامه طولانی و پر شور و احساس فواد را با پیام یه جمله ای راوی مقایسه کنید و ببینید که چرا فواد نمی تواند معشوق را فراموش کند و به زندگی عادی بر گردد حتی به فکر خودکشی می افتد اما راوی گرچه برایش سخت است اما می خواهد که خاطراتی و عشقی را که باعث سوختن و خاکستر شدن (عذاب) است را فراموش کند و دوباره با یک نفر دیگه رابطه عاشقانه را شروع کند درست برعکس فواد چون او آدم منطقی است اما فواد احساسی.
    راوی می گوید می خواهد به نصیحت مادر بزرگش گوش کند گویی این مادر بزرگ نماد عقل یا فراخود است که در برابر احساس و عشق یا نهاد راوی می ایستد و او را دعوت به تصمیم عاقلانه و منطقی میکند .
    * در ضمن جملات عربی به کار رفته در متن نا صحیح هستند مثلا مرا صدا نزن معادلش لا تنادینی است ونه لا تلمسنی.

  • شما هم نظرتان را بنویسید

    نه + پانزده =