داستان «آمیخته به بوی ادویهها»، مریم منوچهری
به مردی که روبهرویم و آن سوی خیابان ایستاده، نگاه میکنم که برای سبز شدن چراغ پا به پا میکند. کیف چرمی توی دستش به نظر نو میرسد. فکر کنم اگر سرم را ببرم جلو، بوی تند آن مزاجم را به هم بریزد. مرد عجله دارد. اما من عجله ندارم. پاهایم سلانهترین جفت پاهای این … ادامه
