آتش

همیشه زمستان در کنار آتش، برایم دلپذیرتر و دوست‌داشتنی‌تر بوده تا تابستان، چه رسد به تابستانی که شش ماهه به دنیا می‌آید و از پیش، روح را آواره‌ی جسم ِ از جان رفته می‌کند.
لعنت به خورشیدِ تهران، با این همه نور داغی که می‌پاشد.
 نفرین بر تابستان تهران، که درازی روزهایش تمامی ندارد و از مزه‌ی چای یا قهوه جز داغی تهوع‌آور، هیچ نصیبِ آدم نمی‌شود
خدایا برسان سرما را. تابستان را نمی‌خواهم، برسان آتشی را که زمستان را گرم می‌کند.
برسان روزهایی را که کنار آتش‌ـ‌نشستن، باز هم آرزوی کوچکِ هر روزه باشد، به هوای قهوه‌ای تلخ، یا چای  گسی با طعم چای خالص ایرانی…

دیدگاه شما

این سایت از اکیسمت برای کاهش جفنگ استفاده می‌کند. درباره چگونگی پردازش داده‌های دیدگاه خود بیشتر بدانید.