خسرو شکیبایی چرا در نمیگذرد؟
خبر را که دیدم، به همسرم گفتم: یه خبر بد بدم؟گفت: ها؟! کسی مرده؟!گفتم: هِه، آره، شکیبایی، خسرو، هامون.سرِ پا مات ماند در آشپزخانه و خیره نگاهم کرد. دوباره لبخندی تحویلاش دادم و برگشتم پای میز کارم؛ که یعنی خب، مرده دیگه. چند ثانیهای دوباره به مونیتور نگاه کردم و صدای فرستادن اساماسهای همسرم را میشنیدم. هامون مرده بود. پسرم آمد که: چی شده بابایی؟خسرو شکیبابی سکته کرده بود و از دست رفته بود. نگاهاش کردم. گفتم: یکی که خیلی دوستاش داشتم، … ادامه