یادداشتهای روزانه
:: دو سه روز گذشته را بیشتر پیش مادرم بودهام. آورده بودیمش تهران. دیشب حرف از «امامزاده صالح» زد و «شاه عبدالعظیم». میدانستم که امامزاده صالح برایش دشوار میشود؛ از بس که شلوغ است همیشه و بهخصوص اینروزهای پایان سال و تجریش و بازار و… عصری راه افتادیم طرف شاهعبدالعظیم. به مادرم گفتم که در عمرم یکبار بیشتر به شهرری نرفتهام و هیچبار هم به شاهعبدالعظیم. پشت بازارچهای پارک کردم، زیر بغلش را گرفتم و به طرف صحن بردمش. بازویش … ادامه