تاریخ شخصی خوابگرد
این یک بازی وبلاگی ست، از نوع جدی و کمی سختدیروز پریروز برای پسرم، پارسا، شبهایی را مرور میکردم که نه تنها بیپستانک نمیخوابید که یکی دیگر هم باید توی دستش میگرفت تا چشم ببندد. خوابش که سبک میشد، پستانکِ توی دهانش را درمیآورد و آن یکی را که هوا خورده و خنک مانده بود، میچپاند توی دهان کوچکش و دوباره غرقِ خواب میشد. دو هفتهی دیگر ده سالش تمام میشود و میرود توی یازدهسالگی. و این روزها یا تعداد … ادامه