چون طعم شیر تازه در دهان کودکم
نویسندهی مهمان: مهدی جامی باز کن در که به جان آمدم از دربدری زندگی میگذرد یا شدهام من گذری * چشمهی از دریا گریخته ام … من شاخهای هستم متمرد * فردا همه به خیابان می ریز ریز ریز میکنند پارچههای رنگی را * جا ماندهای چون طعم شیر تازه در دهان کودکم * بیا به خانه برویم مرا اگر ببوسی مینها خنثی میشوند * باید نبود ماه و نتابید بر زمین این یادگار غربت بانوی اولین حوا زمین ما … ادامه