جایزه‌ی بهرام صادقی خبر و گزارش

برندگانِ دومین دوره‌ی جایزه‌ی ادبی بهرام صادقی

۱۲ بهمن ۱۳۹۴
برندگان دومین دوره‌ی جایزه‌ی ادبی بهرام صادقی

هیئت داوران دومین دوره‌ی جایزه‌ی ادبی بهرام صادقی از میان بیست داستانِ راه‌یافته به مرحله‌ی نهایی، ضمن تقدیر از چهار اثر، برندگان این مسابقه را به این شرح اعلام کرد:

داستان برتر نخست:
«چال»، نوشته‌ی نجمه سجادی از تهران، برنده‌ی لوح افتخار و مبلغ دو میلیون تومان جایزه‌ی نقدی
داستان برتر دوم:
«صلح در وقت اضافه»، نوشته‌ی نغمه کرم‌نژاد از شیراز، لوح افتخار و یک‌ونیم میلیون تومان جایزه‌ی نقدی
داستان برتر سوم:
«نسخه‌پیچ»، نوشته‌ی ابوذر قاسمیان از جهرم، برنده‌ی لوح افتخار و مبلغ یک میلیون تومان جایزه‌ی نقدی

آثار شایسته‌ی تقدیر (به ترتیب الفبا)

ـ «سگ نجس است»، نوشته‌ی اشکان اختیاری از کرمانشاه
ـ «شرطِ باخت‌باخت»، نوشته‌ی نازلی گلچهره حسینی از مشهد
ـ «لگاح»، نوشته‌ی نسیم مرعشی از تهران
ـ «میدان آزادی»، نوشته‌ی بهزاد ناظمیان‌پور از شاهرود

در دومین دوره‌ی جایزه‌ی ادبی بهرام صادقی، ۹۰۱ داستان‌نویس شرکت داشتند و هیئت انتخاب، ابتدا ۴۰ اثر منتخب را معرفی کرد و سپس از میان آن‌ها، ۲۰ اثر برگزیده را به مرحله‌ی نهایی فرستاد. در مرحله‌ی نهایی، اعضای هیئت داوران (خانم فرشته احمدی و آقایان حسین پاینده، حسین سناپور و محمدحسن شهسواری) بنا به درخواست دبیرخانه‌ی جایزه پنج داستان برتر خود را به ترتیب اولویت و به‌طور جداگانه معرفی کردند و در نهایت سه داستانی که مجموع رتبه‌هایشان، امتیازهای بیشتری دریافت کرده بود به ترتیب به عنوان داستان برتر یکم، دوم و سوم اعلام شدند. هم‌چنین به پیشنهاد هیئت داوران، با توجه به نزدیکی نسبی داستان‌ها از نظر کیفیت و بر اساس امتیازهای بعدی، چهار داستان نیز شایسته‌ی تقدیر شناخته شدند.

بنا به توضیح محمدحسن شهسواری، دبیر ارجمند هیئت داوران، رضایت داوران از سطح کیفی بیست داستان برگزیده، به‌خصوص با توجه به میزان تجربه‌ی شرکت‌کنندگان در مسابقه، متفاوت بود. در کنار نقاط قوت و چشمگیر برخی داستان‌ها که نشانگر پیشرفت نسل جوان داستان‌نویس ما ست، ایرادهایی تکرارشونده هم‌چون زبان ناساز، مضامین گاه تکراری یا کمترعمیق، اشتباه در درک رعایت قواعد روایت و راوی و پایان‌بندی‌های گاه شتاب‌زده، از جمله مواردی بود که به چشم داوران آمد.

با این حال داوران دومین دوره‌ی جایزه‌ی ادبی بهرام صادقی از شور و هیجان پدیدآمده در میان نسل جوان داستان‌نویس و به‌خصوص برگزیده و برنده‌ شدن نویسندگان اغلب گمنام و غیرتهرانی ابراز خوشنودی می‌کنند، با این امید که در دوره‌های آینده، سطح کیفی و کمّی داستان‌ها غنی‌تر گردد و فزونی گیرد.

پیش از این نیز اعلام شد که در بخش جنبی جایزه‌ی ادبی بهرام صادقی که کتابخوان طاقچه مسئولیت برگزاری آن را بر عهده داشت، سه داستانِ «وی» نوشته‌ی فرشاد موسی‌زاده، «بازخوانی زندگی وحشت‌آور آقای هدایت جبرپور در تشییع جنازه‌اش» نوشته‌ی م.ر.ایدرم و «اترک» نوشته‌ی امین اطمینان به عنوان آثار برتر به انتخاب کاربران طاقچه و خوانندگان معرفی شدند و جوایز مالی خود (مجموعاً سه‌میلیون تومان) را از مدیران کتابخوان طاقچه دریافت خواهند کرد.

می‌ماند بخش پایانی جایزه‌، یعنی نگارش، تدوین و انتشار پرونده‌ای مکتوب در نقد و بررسی ۲۰ داستان برگزیده. این پرونده نیز در آینده با همکاری دو تن از داوران ارجمند تهیه و در سایت جایزه (خوابگرد) و احتمالاً به شکل کتاب در کتابخوان طاقچه منتشر خواهد شد.

***

آشنایی با نویسندگان برتر دومین دوره‌ی جایزه‌ی ادبی بهرام صادقی

نجمه سجادی، برنده‌ی جایزه‌ی نخست برای داستان «چال»
متولد ۱۳۶۲ اراک، ساکن تهران

برندگان دومین دوره‌ی جایزه‌ی ادبی بهرام صادقی

نجمه سجادی

بهرام صادقی از آن دست نویسنده‌هایی ‌ست که شاید خیلی‌ها مثل من، آرزو دارند به سبک او باشند. این سبک که می‌گویم منظور شیوه و سیاق نوشتن نیست؛ این است که با یک داستان بلند و یک مجموعه داستان، نویسنده‌ای شوی تأثیرگذار بر ادبیات معاصر کشور و بعد هم قبل از ۵۰ سالگی بگذاری و بروی!

این را که می‌گویم انگار «محمود دولت‌آبادی» روی برمی‌گرداند، اما واقعیت این است که من از آن‌هایی هستم که (به رغم حسادت همیشگی به همت بلند دولت‌آبادی) می‌توانم کلیدر را در دو جلد برای خودم خلاصه کنم. دنبال ایجازم؛ دنبال کوتاه‌ها، مختصرها و مفیدها. و زندگی و آثار بهرام صادقی به شدت این ویژگی‌ها را برایم تداعی می‌کنند. هیچ‌کس نمی‌تواند ثابت کند که اگر بیشتر عمر می‌کرد، بیشتر می‌نوشت. ثابت هم نمی‌شود که نمی‌نوشت. اما قرار نیست بر فرضیات تکیه کنیم. مسلم است آن‌چه از این مرد برجای مانده به موجزترین شکل ممکن، در میان آثار بزرگان ادبیات ایران خودنمایی می‌کند. گرچه خودش کمتر در میان آن‌ها بود یا فاصله می‌گرفت. نادیده هم گرفته شد گاهی. در باره‌ی کارهایش در دوره‌ی خود کمتر نقدی به نگارش درآمد. صادقی دوستان و هم‌پیاله‌های خود را داشت. در دورانی که از اصفهان به تهران آمده بود، حلقه‌ای از دوستان در اتاق‌های اجاره‌ای جنوب شهر شکل گرفت. پزشکی می‌خواند و هم زمان که آناتومی بدن انسان را می‌شناخت، جذب ساختمان روحی او هم شد؛ شعر می‌گفت و داستان می‌نوشت و در عین حال به سمت مخدر هم رفت.

اما این جمع عمری طولانی نداشت. تلخی جدایی این دوستان از صادقی به قدری زیاد است که گاهی خط به خط »ملکوت» و مسأله مرگی که پیش روی ما می‌گذارد را تداعی می‌کند.

او ضربه‌های زیادی از مرگ «منوچهر فاتحی»، «مسعود شادبهر»، «چنگیز مشیری» و چند تای دیگر خورد. حتا در باره‌ی برخی از آن‌ها خودش را مقصر می‌دانست. گرچه مرگی خودخواسته داشتند. «منوچهر فاتحی» در یادداشت خودکشی خود می‌نویسد: «چون حوصله‌ی زندگی‌کردن نداشتم، خودم را کشتم.» این‌جا ست که شاید در آرزوی مثل او بودن تردید کنم. در این‌که مهم‌ترین اثر برجای مانده از تو، عصاره‌ی عذابی الیم باشد چکیده بر کاغذ. صادقی در باره‌ی دوستانش سکوت کرد. یادداشت‌هایش مختصرند. ننوشت، ننوشت، ننوشت اما در نهایت در »عافیت» ، »ملکوت« و دیگر داستان‌ها عمق این پوچی‌ها و تلخیِ رویارویی پی‌درپی با مرگ که در آن سال‌ها سایه افکنده بود بر سر دوستانش، پدیدار شد.

البته او «ابوالحسن‌خان نجفی» را هم در کنار خود داشت. «نجفی» که حالا فقط چند روز از وداعش با این دنیا می‌گذرد. کسی که صادقی را با شیوه و سیاق تحلیل داستان آشنا کرد تا پس از آن خود منتقد داستان‌هایش باشد.

اما او که به روایت خود، نوشتن سرنوشت‌اش بود و وظیفه داشت آن مرداب متعفنی را که در عمق، وجود داشت، به تصویر بکشد و پس از پایان هر قصه ذهنش را قصه‌ی دیگری می‌پوشاند، پس از سی سالگی کمتر نوشت و با جهان داستانی‌اش به تدریج وداع کرد و آن اختصار و ایجازی که در ابتدا حرفش رفت، رقم خورد. او از آن دست نویسنده‌هایی بود که در گریز از دنیای تاریکی که در آن می‌زیست با ابزار داستان، دنیایی جدید خلق کرد و سپس خود در آن محو شد. به قول شهریار وقفی پور: «مردی در سکوت خانه‌اش نشسته بود وحشتناک‌ترین کابوس‌های قرن را می‌نوشت.»

و حالا ما در دنیایی که انگار به قدر سال‌های نوری از دنیای او فاصله دارد، مشغول نوشتن ایم. مشغول کشف یا خلق دنیایی جدید برای خود؛ جهان داستانی نوپایی که شاید بهرام صادقی‌ها و هدایت‌ها و گلشیری‌ها، در دوردست خیره شده‌اند به آن؛ گلشیری در سایه‌روشن اتاق کارش چمباتمه زده و هنوز نفسش گرم است. هدایت یک دست به چانه و دست دیگر زیر آرنج، عمیق نگاه می‌کند ولی چندان امیدوار نیست.
و بهرام، بهرام صادقی با خودکاری لای انگشتان، سرنوشت‌ ما را دنبال می‌کند.

***

نغمه کرم‌نژاد، برنده‌ی جایزه‌ی دوم برای داستان «صلح در وقت اضافه»
متولد ۱۳۵۳ زاده و ساکن شیراز

برندگان دومین دوره‌ی جایزه‌ی ادبی بهرام صادقی

نغمه کرم‌نژاد

قلم که به دست می‏‌گیری، می‏‌نشانی که روی کاغذ، خلائی سنگین تو را دربرمی‌‏گیرد. گم می‏‌شوی. نمی‌‏دانی برای چه و برای کی و چه‌طور باید قلمت را نیندازی از دست. بیزار می‏‌شوی. بی‏‌حوصله، بی‏‌آرزو حتا. بعد همان‌‏طور که فشارِ نوک قلم روی کاغذ، چاه ویلی می‏‌سازد روبه‌رویت، فکر می‏‌کنی مگر می‏‌شود با کلمه، خدا را نجات داد؟ که یک بار دیگر بدمد روحش را و این‏ بار بهتر و طولانی‏‌تر بدمد؟ که دوباره تاریخ را از نو بنویسند؟

بعد یک‌باره چاه ویل ناپدید می‏‌شود. با اولین کلمه‌‏ای که گویی تو نوشته‏‌ای. خلاء در خود می‏‌پیچد و از زیر در می‏‌خزد بیرون. و آرزو می‏‌کنی که کلمه‏‌ی اولت برسد به کلمه‏‌ی دوم. و می‏‌فهمی برای چه! که جمله‏‌ات کامل شود که یک نقطه بگذاری آخرش و بگویی خب این هم از این! و می‏‌فهمی چه‌طور! این‌که خیره شوی به چرخش دستت روی کاغذ. بالا، پایین و بکشی حروف را. نقطه، ویرگول، فاصله. که آن‌قدر تکرار کنی و محو شوی در مکث‏‌ها و هجاها و فاصله‏‌ها که چراییِ نوشتن برود جایی گوشه‏‌ی ذهنت که هی در دست و بالت نپیچد. بنشیند منتظر تا هر وقت زمانش شد، از آن گوشه بیاید بیرون و قهقهه سر دهد که دیدی برای چی؟

ردِ عرقِ دستت می‏‌ماند روی کاغذ. با کلمه هم‌آغوش می‏‌شوی. اوج می‏‌گیری. سقوط می‏‌کنی. قهر می‏‌کنی. نازت را می‏‌کشد. نازش می‌‏کنی. اشک می‏‌ریزی. می‌‏خندی. متولد می‌‏شوی. در گوری خاک رویت می‌‏ریزند. می‌‏جنگی. عشق می‏‌ورزی. حسادت می‌‏کنی. نجات می‌‏دهی. نابود می‌‏کنی. و باز می‌‏خندی و اشک می‌‏ریزی. و همه‌‏ی این‌ها وقتی ست که تو اولین کلمه را نوشته‏‌ای حتماً. تا قبل آن‏‌ که چاه ویل بود و سردی قلم میان انگشتانت. همان اولین کلمه. و تو دوباره ساخته می‌‏شوی. با دَمی طولانی‌‏تر و گرم‌‏تر. همین! فقط باید اولین کلمه را پیدا کرد!

***

ابوذر قاسمیان، برنده‌ی جایزه‌ی سوم برای داستان «نسخه‌پیچ»

برندگان دومین دوره‌ی جایزه‌ی ادبی بهرام صادقی

ابوذر قاسمیان

از مُرداد ۱۳۶۳، سی‌ویک سال گذشته است. در اصفهان و جهرم و شیراز و لار و تهران و قم و شوشتر و دهلران و میمند. هر کدام چندسالی. چه اصفهان زادگاهم باشد و چه جهرم، خانه‌ی پدری. هرجا باشم دلتنگ جایی هستم. همین است که مکان‌ها برایم وزن دیگری پیدا می‌کنند. آدم‌ها؟ نه! یعنی چندتایی هستند از ده دوازده سال پیش که دلتنگی همین‌ها برایم بس است و سعی کرده‌ام کسی را به این محدوده اضافه نکنم یا مرحله به مرحله و تدریجی بیاورم‌شان.

برای من نوشتن از دلتنگی شروع می‌شود. دلتنگ جایی که در آن لحظه دورتر از بقیه است. بعد با وسواس حرص‌آوری شروع می‌کنم به یادآوری. هرچه را یادم می‌آید، می‌نویسم. گاهی برای یک داستان کوتاه، چهل صفحه سیاه می‌کنم. این کار را تا آنجا ادامه می‌دهم که می‌بینم تصویرها تکراری شده اند. بعد فکر می‌کنم به اینکه چه کارهایی آنجا نکرده‌ام یا اگر الان آنجا بودم چه کار می‌کردم و دوست داشتم جای کدام یک از بچه‌ها باشم. گاهی مجبورم شخصیت جدیدی بسازم یا چندتا را با خودم میکس کنم و ببینم چه از آب در می‌آید.

بعد از این مراحل، وسواس اصلی من شروع می‌شود. کم و بیش وسواسی بوده‌ام. اوایل وسواس شستن، بعد وسواس اشیاء و نظم قرار گرفتن آن‌ها در اتاق، فضا یا هرجایی که می‌مانم، رد می‌شوم؛ و بعدتر وسواس کلمات.

هر کلمه‌ای باید در جای خودش نشسته باشد وگرنه اذیتم می‌کند. گاهی یک هفته بعد درست موقعی که از کشتارگاه‌ها بازرسی می‌کنم و زنجیره‌ی هزارتایی مرغ‌های آویزان یا گوسفندهای دست و پا بسته را می‌بینم و خون جلوی چشمم را گرفته یا وقتی که گاوها به صف شده‌اند تا واکسن‌شان را بزنم،‌ یادم می‌آید که فلان کلمه جای درستی نیامده. چند لحظه‌ای کور می‌شوم و دیگر رژه‌ی جمعیت خون‌آلود را نمی‌بینم یا فکر می‌کنم بخشی از کابوسی دوردست است. شاید واکنشی غیرارادی ست که ناخودآگاه یاد گرفته‌ام تا از وزن لحظات کم کنم و به جای دیگری پناه ببرم.

کلمه باید در منطق موقت آن لحظاتم باشد، در نقشه‌ی روایت بنشیند و در عین حال از آهنگ درونی آن داستان بیرون نزند. آهنگ درونی با وزن عروضی فرق دارد اما از همان‌جا می‌آید. شاید وزن‌های شکسته و مقطعی که بالا و پایین شدن‌شان در یک محدوده‌ می‌گنجد. یک نوع نظم دادن به دیوانگی‌هایی که روزهای دلتنگی در آن مکان معهود ریخته‌ام.

:: به کانال خوابگرد در تلگرام بپیوندید [+]

این مطالب را هم خوانده‌اید؟

۱۵ نظر

  • پاسخ نگار محقق ۱۲ بهمن ۱۳۹۴

    به داستان های خوب برگزیده تبریک و به برگزارکنندگان خوب جشنواره خسته نباشید عرض می کنم؛ امیدوارم که این جشنواره سالهای بعد هم با همین داورهای خوب و همین میزان استقبال و شور و شوق از طرف شرکت کنندگان، برگزار بشه و بازه ی برگزاری مجدد اون دیگه به مدت دوازده سال به تعویق نیفته.

    • پاسخ خوابگرد ۱۲ بهمن ۱۳۹۴

      ممنون ام از شما. هم به خاطر نظر لطف‌تان و هم مشارکت‌تان.
      من نیز امیدوارم این اتفاق نیفتد.

  • پاسخ ممنون ۱۲ بهمن ۱۳۹۴

    سلام. خسته نباشید آقای شکراللهی. تبریک به نویسندگان برتر و شایسته تقدیر.
    اون پنج داستانی که داوران مرحله دوم به ترتیب اولویت اعلام کردند چه داستانهایی بوده؟ ممکن است آن را هم اعلام بفرمایید؟

    • پاسخ خوابگرد ۱۲ بهمن ۱۳۹۴

      ممنون ام از شما.
      متأسفانه این امکان وجود ندارد و جزو آرای محفوظ نزد دبیرخانه و خود داوران است.

  • پاسخ سيدميثم رمضاني ۱۲ بهمن ۱۳۹۴

    سلام و خسته نباشید خدمت جناب شکراللهی عزیز !
    با احترام به نظر داوران محترم ، به تمامی دوستان برگزیده تبریک می گویم . امید به موفقیتهای آتی !!
    شاد باشید

  • پاسخ نغمه کرم نژاد ۱۲ بهمن ۱۳۹۴

    سلام. یک دنیا سپاس از برگزار کنندگان جایزه ی ادبی بهرام صادقی. جناب شکرالهی و داوران عزیز و محترم: خانم احمدی و اقایان پاینده.سناپور وشهسواری

  • پاسخ م.ر.ایدرم ۱۲ بهمن ۱۳۹۴

    به نوبه‌ی خودم به برگزیده‌های نهایی تبریک می‌گم و از همه‌ی برگزارکنندگان و داورانی که وقت گذاشتن تشکر می‌کنم.
    و البته باز از جانب خودم از مخاطب‌ها هم تشکر می‌کنم که به نوعی ثابت کردن اینترنت دشمن داستان و داستان‌خونی نیست، چه بسا این نوع کارها فرصت خیلی خوبی می‌تونن باشن برای عادت کردن به خوندن و حتی عادت کردن به اظهار عقیده درمورد چیزهایی که می‌خونیم و دوست داریم یا نداریم.

    گرچه هر داستان‌نویسی شک نداره که نوشته‌اش چیز خاص و منحصر به فردیه، همون‌طور که هر پدر یا مادری، حس می‌کنه فرزند خودشه که لایق بهترین‌هاس؛ ولی به هر حال فکر کنم جایزه‌ی اصلی همین باشه که بهونه‌ای پیش بیاد تا به هر نحو ده‌ها نظر مختلف در مورد داستان‌ها دریافت بشه و همین دلخوشی کوچک در وضعیت کسادی ادبیات حقیقتاً موجب خوشحالیه.

    نوشتن وقتی که جدی میشه صددرصد کار سختیه، چون نویسنده همیشه دودله که نکنه من دیوانه باشم و این کاغدپاره‌ها فقط از سر جنون سیاه شده باشن. نویسنده نوازنده نیست تا صدای ساز خودش رو بشنوه. بازیگر نیست که بره تو سینما و چهره به چهره واکنش مخاطب‌هاش رو ببینه. نویسنده همیشه تو دوگانه‌ی جنون و نبوغ باقی می‌مونه و وجود یه همچین مناسبت‌هایی می‌تونه کمک کنه تا جریان سالم بوجود بیاد و سبک‌زندگی نویسندگی کم کم شکل بگیره. سبک زندگی‌ای که هرگز وجود نداشته، چون ما تو تاریخ ادبیاتمون ندرت کسی رو داریم که واقعاً از رمان‌نویسی و داستان‌نویسی ارتزاق کرده باشه. کسی که مثلاً بنویسه تا بوکر یا پولیتزر ببره نداریم و کسی که موقع انتشار کتاب جدیدش ولوله راه بیفته هم وجود نداره. پس دقیقا ادبیات نیازمنده به همچین عرصه‌های غیردولتی و مستقلی.

    این طور میشه که تجربه‌ی این روزهایی که خودم و اطرافیانم داشتیم که دودل باشیم که «آخرش چی میشه»، تجربه‌ی هیجان‌انگیز و کم‌نظیری میشه و اصلاً نمی‌شه ژست گرفت که «از اولش می‌دونستم» یا «برای من مهم نبود» یا فلان. ولی همین‌قدری که فهمیدم بخشی از صاحب‌نظرای فعلی ادبیات، تا همین حد سلیقه‌ی یکی مثل من رو به رسمیت می‌شناسن، قطعاً باعث مسرته.

    پس امیدوارم همین‌طور در سال‌های بعد که این جایزه برگزار میشه و نویسنده‌هایی جدیدی جرات می‌کنن ریسک مورد قضاوت قرار گرفتن رو بپذیرن، باز با چهره‌های جدیدی آشنا بشیم و خب در طی چندسال خود برگزارکنندگان جایزه هم کم کم به جایی برسن که به نوعی سلیقه‌ی فرمی‌شون (یا حتی سلیقه‌ی سبکی و محتوایی‌شون) مشخص‌تر بشه تا مخاطب حدوداً بدونه وقتی اثری برگزیده‌ی جایزه‌ی بهرام صادقی شده، احتمالا از چه حیثی باید خوندنش جذاب باشه.
    در نهایت باز هم خسته‌نباشید می‌گم به آقای شکراللهی عزیز و گرامی

  • پاسخ ماژلان ۱۲ بهمن ۱۳۹۴

    به نویسندگان برگزیده تبریک می‌گم و از برگزارکنندگان مسابقه که در نوع خودش کارناوال رنگارنگ و جذابی در حوزه ادبیات بود خسته نباشید می‌گم. امید که این حرکت‌ها ادامه‌دار باشه و ادبیات فارسی به جایگاه بلندی که قبلاً داشته برگرده.

  • پاسخ بهزاد ناظمیان پور ۱۲ بهمن ۱۳۹۴

    سلام. ممنونم از به پایان بردن این کار. تبریک میگم به شما که جایزه ای رو برگزار کردید که محل بحث شد و برای مدتی بازار بی رونق داستان کوتاه ایرانی رو رونق بخشید. امیدوارم هر سال بتونید این جایزه رو برگزار کنید که تداومش حتمن بخشی از رخوتها رو میشکنه.
    تبریک میگم به دوستان برگزیده .به نجمه سجادی، نغمه کرم نژاد، ابوذر قاسمیان، اشکان اختیاری، نازلی گلچهره حسینی و نسیم مرعشی. ایشالا که مجموعه داستانهاتون رو بخونیم.
    مهمترین کاری که توی این جایزه انجام شد این بود که خواننده ها میتونستن کارها رو بخونن. برای منِ نویسنده حس بسیار خوبی داشت. به خصوص اونجا که داستانم بدون اسمم خونده میشد. خودش حیات مستقلی پیدا کرده بود. کاش بقیه ی جشنواره ها و جایزه ها هم یاد بگیرن. شفافیت توی هر عرصه ای حرف و حدیث میاره اما عدم شفافیت و سکوت و پنهان کاری،‌ چه در اقتصاد و چه در سیاست و چه در ادبیات عامل فساده. شما شجاعت کردید و حرف و حدیث و جدل رو خریدید به جون. ادبیات ما از بی حرفی و بی جدلی عقیم میشه به مرور. هر چیزی که به سکوت برگزار بشه، ناگزیر فراموش میشه. بعضی ها فکر میکنن که منتشر نکردن کارها توی جشنواره ها احترامیه که به داور میگذارن. که نظرِ‌داور ،‌ به داوری گذاشته نشه. اما روی دیگر این احترامِ ریاکارانه و پرهیز از دعوا،‌ فراموشیه. مثل کسی که دیدگاهش با تو فرق داره و تصمیم میگیری به جای گفتگو، سکوت کنی چون حوصله ی جدل رو نداری. میخوای که احترامت حفظ بشه یا احترامِ طرف حفظ بشه. ولی نمیدونی که در سکوت،‌ احترامی نیست. حذفِ طرفین است به دستِ طرفین، مخصوصن توی ادبیات که عرصه ی سخنه.
    حسنِ دیگه برگزای جشنواره به این شکل اینه که سانسور توش نیست یا کمتره. برای من یکی که بخشی از دلایل انتخاب ژانر داستان کوتاه به خاطر اقتضائات زمانیِ کشور خودمه. همینطور که تا الان اینطوری بوده و از خیر چاپ داستانهام گذشته م و یکی یکی گذاشتمشون توی کشوی میز برای زمانی دیگه. دردش کمتر بوده از وقتی که دو سال رمان مینویسی و میخوای بذاری توی کشوی میز٫ آدم خورد خورده راحت تر توی کشو میگذاره تا یکدفعه. وسوسه ی تن دادن به سانسور کمتر گریبانش رو میگیره اما خب لاجرم فرسودگی ش هم بیشتر میشه.
    برگزاری جشنواره داستان کوتاه به این شکل، میتونه بعضی از داستانها رو از کشو در بیاره. لااقل اونهایی که دراومدنی ترن.
    ممنون برای برگزاری این جایزه.
    با آرزوی موفقیت برای همه‌نویسنده های شرکت کننده.
    خوش باشید.

  • پاسخ مستعار ۱۲ بهمن ۱۳۹۴

    ضمن اعلام تبریک به نویسندگان محترم می خواهم اعلام کنم که به شدت من و احتمالن خیلی ها حسودی مان شده حسابی. ولی با خودم فکر می کنم چرا؟ این دوستان جایزه نوبل نبرده اند که سوژه ای منطقی برای حسودی باشند، مبلغ و اعتبار و همه دستاوردهای این مسابقه قاعدتن نباید در یک انسان سالم حس حسودی ایجاد کند. ولی فکر می کنم اینقدر این عرصه تنگ شده و اینقدر ولع شهرت و اعتبارمان بالا زده که خیال میکنیم قابلیتهایی در ماست که در این تنگاهای بی عرصه، جایی برای عرضه پیدا نکرده اند و دستهای نامرئی و نامردی مارا از حق شهرت و جهانیان را از حق شناخت ما دور کرده اند.
    به هر حال من نمی دانم چرا حسودیم شده و به همین دلیل حسودی هم داستانهای دوستان برنده را نخوانده ام. ولی در هر صورت تبریک می گویم ب برندگان و ضمن تسلیت به بازندگان و خسته نباشید به برگزار کنندگان امیدوارم این جور مسابقه ها آنقدر زیاد بشود که لازم است.

  • پاسخ فریبا ۱۲ بهمن ۱۳۹۴

    سلام
    در ابتدا از شما بخاطر برگزاری این جایزه سپاسگزارم و امیدوارم تعداد جوایز و اعتبارشان روز به روز بیشتر شود و داستان های خوبی برای خواندن به علاقمندان معرفی شود.
    پیشنهادی هم دارم, باتوجه به اینکه این جایزه در بخش داستان کوتاه برگزار می شود ای کاش در میان داوران یکی از داستان کوتاه نویسان شاخص کشورمان را هم ببینیم. البته از نظر من داورانی مثل آقایان سناپور و پاینده و شهسواری بویژه آقای سناپور خودشان اعتباری برای این جایزه هستند اما با توجه به اینکه آقای سناپور و شهسواری بیشتر در زمینه رمان و آقای پاینده بیشتر در زمینه نقد شاخص و سرآمد هستند من دوست داشتم یک داستان کوتاه نویس شاخص هم در میانشان باشد.
    با سپاس از جناب شکراللهی که سال هاست برای این سایت ارزنده عمرشان را صرف می کنند.

  • پاسخ مریم منصوری ۱۳ بهمن ۱۳۹۴

    آقای ابوذر قاسمیان عزیز
    داستان تون بسیار زیبا بود. لذت بردم.
    این توضیح آخری هم بی نظیر بود.
    دم شما گرم ….

  • پاسخ سیدمیثم رمضانی ۱۳ بهمن ۱۳۹۴

    سلام و سپاس خدمت سید رضا شکراللهی عزیز !
    با احترام به انتخاب و امتیاز داوران محترم , به نویسنده های برگزیده و شایسته تقدیر تبریک و شادباش عرض می کنم . امیدوارم قلم تان نویسا و نویسا و نویسا بماند .
    برای تک تک نویسنده های شرکت کننده در این رقابت شیرین آرزوی روزهای داستانی بهتری را دارم .
    خسته نباشیدی دیگر به سید دوست داشتنی .
    منتظر نقدهای آموزشی داوران محترم ,خوابگرد را به نظاره می نشینیم .
    یا علی

    • پاسخ خوابگرد ۱۳ بهمن ۱۳۹۴

      ممنون ام آقای رمضانی عزیز٫
      داستان ققنوس شما را از یاد نمی‌برم، خصوصاً وقتی فهمیدم نویسنده‌اش یک مرد است. از معدود آثاری بود که اشکم را درآورد. درود بر شما.

  • پاسخ حسام ۱۵ بهمن ۱۳۹۴

    به سلامتی. دست مریزاد به همه و خداقوت. به‌ویژه به همشهری‌ام خانمِ سجادی تبریک می‌گویم. زنده‌ باشند.

  • شما هم نظرتان را بنویسید

    fourteen − 1 =

    Back to Top