بایگانی لینکده


سفارش آگهی آگهی

شهرکتابققنوس
کتاب دوشنبه

برخی آشنایان

می‌خواهم درباره‌ی کاپوچينو بنويسم. وبلاگستان فارسی با بحران مخاطب روبه‌روست. اين را هم من می‌دانم و هم همه‌ی‌شما. نيازی هم به شاهد و مدرک آوردن نيست. وقتی که لينک يکی از يادداشت‌های من از يک سايت سکسی سردرمی‌آورد و خوابگرد در يک روز نزديک ۲۰هزار بار بازديد می‌شود، اما به طور ثابت اين رقم حدود ۲ تا ۳ هزار در روز است، معنايش چيست؟ کدام نشريه‌‌ی الکترونيک است که از شمار بازديدهايش راضی باشد؟ مگر کم سر و دست می‌شکنيم برای جذب خواننده‌ی بيش‌تر؟ تعداد وبلاگ‌ها و نشرياتی که آمار بازديدشان عدد بالای هزار است، چندتاست؟ اصلا تعداد سه‌رقمی‌ها چندتاست؟ کاملا آشکار است که وبلاگستان فارسی و حواشی مهم آن که همان نشريات باشند، با بحران مخاطب روبه‌رويند. هر کس اين را قبول ندارد باقی اين يادداشت را لطفا نخواند!

در اين هنگامه، حق می‌دهم به خودم که بنشينم پای ايراد گرفتن از نشريه‌ی کاپوچينو که در اين اوضاع نااميدکننده، بيش‌ترين شهرت را دارد و آمار مخاطبانش قطعا از ساير نشريات بيش‌تر است. منظورم اين است که وقتی کاپوچينو از چنين امکانی بهره‌مند است که آن بالا ايستاده باشد ـ به‌ويژه که حالا صدمين شماره‌اش را هم جشن گرفته ـ بايد انتظار بيش‌تری هم از آن داشت، و طبيعتا بی‌رحمانه‌تر هم آن را نقد کرد تا بر توانايی‌هايش بيفزايد و نسبت به امکانات بالقوه‌ای که دارد، بر بازار سرد و يخ‌زده‌ی کاربران فارسی‌زبان اينترنت تأثير بگذارد. اين همان نگاه انتقادی‌ست که به‌طور کلی من به سايتی مثل پندار هم دارم، اما با تفاوت در جزئيات ماجرا که در آينده مستقلا به آن خواهم پرداخت. بگذاريد فعلا سفره‌ی‌کاپوچينو را که باز کرده‌ام، بچينم تا بعد.

۱- ايراد شکلی:
کاپوچينو نشريه است، اما نه اينترنتی
اولا که من بدون توجه به سابقه‌ی تاريخچه‌ای پيدايش نشريات الکترونيک، اين سوال را می‌پرسم که چه کسی گفته يک نشريه‌ی الکترونيک بايد حتما زمان‌بندی در انتشار داشته باشد؟ اگر نشريه‌ی الکترونيک است و در فضای آن‌لاين ارائه می‌شود، چرا در انتشار، پيرو قواعد فضای واقعی‌ست؟
همين که می‌بينيد پس از انتشار هر شماره از آن، وبلاگ‌های شخصی گردانندگان آن آکنده می‌شود از شکل‌های گوناگون اطلاع‌رسانی درباره‌ی شماره‌ی جديد، معنايش اين است که کاربر فارسی‌زبان اينترنت هنوز به چيزی به نام نشريه‌ی هفتگی يا دوهفتگی يا ماهانه در فضای وب عادت نکرده است. يکی از برگ‌های برنده‌ی يک نشريه‌ی اينترنتی نسبت به همتايان غيرمجازی خود اين است که از امکانات ذاتی و اختصاصی خود بهره ببرد. يکی از اين امکانات، همان «آن‌لاين» بودن است که به کاربر اين امکان را می‌دهدکه با هربار مراجعه با هر فاصله‌ی زمانی کوتاه يا بلند، انتظار چيزی نو را داشته باشد. شايد ترتيب زمانی، باعث ايجاد نظم در خط توليد تحريريه باشد، ولی آيا برقراری اين نظم، اهميتش بيش‌تر از استفاده از يک امکان منحصر‌به‌فرد است؟

به اعتقاد من آن چه که باعث می‌شود يک وب‌سايت را نشريه بدانيم يا نه، محتوايی‌ست که در آن توليد می‌شود ونه لزوما ريخت زمانی و يا بصری آن. از اين منظر می‌توان گفت که همين خوابگرد که اسمش وبلاگ است، گاهی اوقات ـ يا شايد هم بيش‌تر وقت‌ها ـ به سمت نشريه بودن پيش می‌رود که البته اين وضعيت کاملا عامدانه است و جای بحثش اين‌جا نيست. اما می‌خواهم بگويم اطلاق اين عنوان به خوابگرد، ناشی از محتوای آن است و نه ترتيب زمانی و يا لزوما ريخت و قيافه‌ی آن. با اين تعريف، من دوات را يک نشريه‌ی به معنای اينترنتی‌اش می‌دانم که البته فقط در حوزه‌ی تخصصی ادبيات فعال است. جالب است که دوات هم تعداد بازديدکننده‌ی نسبتا ثابتی در همه‌ی روزها و هفته‌ها ـ حتا اگر به‌روز نشود ‌ـ دارد و هم اين تعداد بازديدکننده برای يک نشريه‌ی صرفا ادبی ـ با توجه به همان بحران مخاطب ـ شمار نسبتا معقولی‌ست.

به‌نظر من کاپوچينو يا بايد در اين مورد تجديدنظر اساسی کند و دست از رعايت زمان‌بندی در انتشار بردارد، يا اين که دست‌ِ‌کم به فکر بخشی باشد که در کنار نشريه‌ی هفتگی، ارتباط «آن‌لاين‌تری» با مخاطب خود برقرار کند. اين هم پيشنهاد سازنده در اين مورد خاص.

۲- ايراد شکلی ـ محتوايی:
کاپوچينو اهل تعامل و گفت‌وگو نيست
اين بخش از ايراد من هم به يکی ديگر از امکانات ذاتی و منحصربه‌فرد اينترنت توجه دارد. عرصه‌ی وب بيش‌ترين و ساده‌ترين امکان را برای «تعامل» با مخاطب فراهم کرده است، اما کاپوچينو در استفاده از اين امکان خشک‌دستی به خرج می‌دهد و گاه اصلا آب از دستش نمی‌چکد. قطعا روشن است که منظورم از تعامل، ايجاد فضايی برای بازتاب نظرات مخاطبان نيست؛ اين که ابتدايی‌ترين امکان موجود است. تعامل در يک نشريه‌ی اينترنتی يعنی بازی کردن در ميدان وب به‌عنوان يک بازيکن. کاپوچينو اگر کاپيتان هم باشد يا به سبب اعتبارش چنين ادعايی داشته باشد، به‌هرحال بايد اهل بازی باشد. به کسی که گوشه‌ی ميدان بدود که کاپيتان نمی‌گويند. بازی کردن در عرصه‌ی وب در دو بخش معنا پيدا می‌کند؛ شکلی و محتوايی.

از نظر شکلی کاملا روشن است که کاپوچينو تعامل چندانی با ديگران ـ به‌عنوان اشخاص، وبلاگ‌ها، وب‌سايت‌ها و ديدگاه‌هايی که صاحب لينک‌اند ـ ندارد. نشانه‌اش هم اين که نه از شبکه‌ی «لينک‌ها» در اين نشريه اثر چندانی می‌بينيم و نه حتا از نام‌بردن ديگران (با همان مصداق‌هايی که اسم بردم). اين که اين تعامل شکلی دقيقا چگونه می‌تواند اتفاق بيفتد، جای بحثش اين‌جا نيست؛ هرچند گردانندگان آن در وبلاگ‌های خودشان و يا جاهای ديگر، نمونه‌هايی از اين تعامل را می‌بينند و نسبت به آن هم آگاه‌اند. البته گمان می‌کنم کاپوچينو با نظرداشت بيش‌تر رسميت بخشيدن به اعتبار خودش از تعامل شکلی پرهيز می‌کند که اگر چنين باشد، بدانند که چنين نيست. اعتبار و رسميت در هر رسانه با توجه به مقتضيات همان رسانه تعريف می‌شود که بخش عمده‌ای از آن هم مربوط می‌شود به محتوای آن و نه فرم رسانه‌ای آن.

و اما تعامل محتوايی: هرچند کاپوچينو در برخی شماره‌هايش نسبت به رويدادهای پيرامون، به‌ويژه رويدادهای جاری در وب واکنش نشان داده است، اما اين واکنش‌ها کم‌تر شکل تعامل واقعی به خود گرفته‌اند. انتشار يک يادداشت يا مثلا يک کاريکاتور درباره‌ی يک رويداد درحال جريان، معنايش تعامل نيست. منظورم هم اصلا راه‌انداختن دعوا و جنجال نيست. شايد همان مثال ميدان و بازی و کاپيتان راهگشا باشد؛ يک کاپيتان رويکرد انديشمندانه دارد، موضع دارد، حضورش در ميدان تأثيرگذار است، مسئوليت‌پذير است، خط‌مشی فعالانه و نه منفعلانه دارد و خيلی چيزهای ديگر. قصدم تبليغ ايجاد فضای جزمی در کاپوچينو نيست، اتفاقا اين خيلی خوب است که هر نويسنده‌ای تفکر خودش را پيگيری کند؛ مقصودم اين است که کاپوچينو به‌عنوان يک نشريه‌ی شناخته‌شده، زير پرچم هر شعار و يا مرام فرهنگی، اجتماعی و سياسی که سينه می‌زند، بايد محکم سينه بزند و هرچه شمر به حسين نزديک‌تر می‌شود ـ يا برعکس! ـ بر قدرت ضربه‌های دستش بيفزايد. جولانگاه کاپوچينو، عرصه‌ی گسترده‌ای‌ست که خودش انتخاب کرده که در هر شاخه‌ی آن، و دست‌ِ‌کم در فضای وب هزار گفت‌وگو برپاست. کاپوچينو تا چه حد وارد اين فضا می‌شود و اگر می‌شود تا چه حد پيش می‌رود؟ وارد شدن و پيش رفتن در اين فضا صرفا از دل تعامل با محتوای ديگران به‌دست می‌آيد که باز بهترين نمونه‌هايش را می‌توان در وبلاگ برخی از گردانندگان کاپوچينو ديد. اميدوارم منظورم را روشن کرده باشم. راستش از مثال عينی زدن عمدا پرهيز کردم چون احتمال دادم سوء‌تعبير شود و اصل حرفم تباه. اما شايد همين يادداشت مثال خوبی باشد که هرچند می‌دانم خيلی‌ها را ناراحت مي‌کند، ولی به دليل تمايلی که به تعامل بيش‌تر با برخی دوستان و برخی نگرش‌ها دارم، آن را می‌نويسم و احتمال دارد دامنه‌دار هم بشود که اگر بشود، مثال خيلی بهتری خواهد شد!

۳- ايراد محتوايی:
کاپوچينو زيادی تين‌ايجری‌ست
نمی‌خواهم بگويم که يک نشريه‌ی هفتگی حتما بايد در هر شماره‌اش کلی حرف حسابی داشته باشد برای زدن و يا حتما در هر شماره‌اش، سليقه و نياز آن‌هايی را که من به‌شان می‌گويم «فرهيخته» و خودشان می‌گويند «آدم‌بزرگ» جواب بدهد، نه. اين، نه شدنی‌ست و نه چندان درست. يکی از دلايل موفقيت نسبی کاپوچينو، جوان‌پسندی ـ ناخواسته‌ی ـ آن است؛ ولی يک سؤال: توليد گفت‌وگوی ارزشمند، جسورانه و به‌دردبخوری مثل گفت‌وگو با يک سکسولوژيست، آيا امکان تکرار در موضوعات ديگر را ندارد؟ اين را می‌دانم که کاپوچينو دست هر نويسنده‌ی خوبی را برای نوشتن در کاپوچينو فشار داده و می‌فشارد، ولی يادداشت من معطوف به خروجی کاپوچينوست، نه زحمات پشت پرده‌ی آن. بحث من بر سر مديريت محتواست که در پی ارتقاء سطح کيفی آن باشد و نه صرفا انتشار مرتب آن. بحث بر سر ظرافت‌ها و ابتکارات ژورناليستی‌ست و نه يک چارچوب از پيش‌تعيين‌شده‌ی باری به هر جهت.

سوال: به جز چندبار معدود، چه يادداشت سينمايی خاص و قابل‌توجهی در کاپوچينو خوانده‌ايد؟ کدام‌يک از شمار زياد داستان‌های منتشر شده در کاپوچينو ارزش ادبی قابل‌توجه داشته‌اند؟ در ستون‌هايی مثل ستون معرفی کتاب يا نويسنده، از چه ابتکار خاصی برای تأثيرگذاری بر مخاطب استفاده شده است؟ چرا دستِ‌کم به‌جای استفاده از شکسته‌نويسی در نثر يادداشت‌ها، گاه عامدانه از نگارش محاوره‌ای ـ آن هم پرغلط ـ استفاده می‌شود؟ چرا بيش‌تر يادداشت‌هاي فنی کاپوچينو به موضوعی کسالت‌آور و غيرکاربردی‌ اختصاص دارند؟ چرا بيش‌تر يادداشت‌ها و يا گزارش‌های فرهنگی و هنری کاپوچينو، فاقد نگرش و رويکرد نقادانه‌اند و رنگ‌و بوی تکراری دارند؟ و اصلا يک پرسش خودخواهانه: چرا من ـ به‌عنوان نويسنده‌ی يک وبلاگ فرهنگی که سرگردان جماعت خوانندگانم هستم ـ برای لينک دادن به نوشته‌ای در کاپوچينو، بيش‌تر وقت‌ها دست‌ِ‌خالی برمی‌گردم؟ باور کنيد اين چرای آخر، همان چرايی‌ست که مدت‌هاست به آن فکر می‌کردم و فکر کنم آخرش هم همين «چرا بود» که نگذاشت ساکت بمانم و گمراه عالمم کرد!

چکيده:
کاپوچينو به‌نام‌ترين نشريه‌ی الکترونيک است که محبوبيت خاصی دارد. اين محبوبيت در بين گروهی خاص، ظرفيت مغتنمی‌ست که به گمان من استفاده‌ی کاملی از آن نمی‌شود. عدم استفاده از اين ظرفيت به‌خاطر عدم استفاده از امکانات بالقوه‌ای‌ست که ذات اينترنت در اختيار قرار می‌دهد و از طرف ديگر، به‌خاطر توجه‌نکردن به ظرافت‌ها و ابتکارات ژورناليستی، هم در تعامل با ديگران و هم در توليد محتواست. با توجه به پشت پرده‌ی کاپوچينو بايد بگويم که صد شماره از اين نشريه را يک گروه جوان متغير، با دست خالی و فقط با همت عالی منتشر کرده‌اند و چه خوش روزی‌ست روزی که کاپوچينو سوای محبوبيت خاص، به مقبوليت عام نيز برسد تا بتواند گوشه‌ای از فضای خمارآلود کاربران اينترنت را به‌وجد آورد و از اين طريق، بر دامنه‌ی تأثيرگذاری‌اش بيفزايد. چنين باد...

برخی واکنش‌ها
۱۰- علی عسگری/ ما بدين در نه پی حشمت و جاه آمده‌ايم
۹- دشتی‌نژاد/ نقد از درون
۸- مجيد زهری/ منتقد، دشمن ما نيست
۷- شرقيان/ نقدی بر نقدهای کاپوچينو
۶- هجويه‌ای بر نقد کاپوچينو به سبک نقطه‌چين!
۵- مصطفی قوانلو قاجار/ انحصارطلب نباشيد
۴- عقايد يک احسان/ بضاعت ما همين است
۳- نيما رسول‌زاده/ نقدِ نقد من با عصبانيت
۲- پرستو دوکوهکی/ يک برخورد کاملا حرفه‌ای
۱- حميدرضا نصيری‌پور/ منتظر پيشنهاد عملی


نظرات خوانندگان
۰۳:۲۶ ۱۳۸۳/۰۴/۰۹ با سلام ... خوابگرد گرامی ...در این اواخر ، به بسياری از مسائل حمله می کنید ... اما کمتر در نوشته های تان راهکار هایی عملی ( و نه شعار اينکه چه ها عاليست و چه ها بايد باشد و اما نيست ) می يابم ... در ضمن گاهی نوع برخورد و نوع چیدمان کلمات متن و محتوای متن ، می تواند خود نوعی راهکار غير مستقيم باشد ، که اين پختگی بسیاری را نیاز دارد و دوران دیده گی ... اما این ها روز به روز دارد کمتر می شود در نوشته های شما ... و البته بدانید من محتوای مطالب کاپوچینو را ، نوشته های خام و تجربه های دوستانی جوان می دانم ... اما خب از شما انتظار ديگری داشتم ... به هر حال اين هم انتقادی است ... اميد که با سعه صدرتان همراه باشد ... شاد و سرافراز باشيد
۰۳:۵۷ ۱۳۸۳/۰۴/۰۹ با درود. نقد شما از نظر بحث علمی، واقعاْ نقدی منصفانه و هوشمندانه بود. البته اگر دوستان کاپوچينو آن را حمل بر حمله نکنند! دیدگاه شما به عنوان کسی که بر ادبیات و روزنامه‌نگاری اشراف دارید احتمالاْ موجب سوءتعبیر دوستان کاپوچینو شود و آن را منفی تعبیر کنند که قطعاْ این گونه نیست و من دلسوزی خاصی در نقد شما می‌بینم که شایسته‌ی احترام است. یک نکته این که به دليل طيف سنی پایین مخاطبين اينترنتی ايران حرجی بر اصحاب کاپوچينو نيست اگر مطالب آن تين‌ايجری باشد یا ظرافت‌ها و نکات ژورناليستی در آن کمتر باشد. ژورناليسم حرفه‌ای نيازمند تجربه است و برای نشريه‌ی بی‌پشتوانه و خودجوشی مثل کاپوچينو که به هزار زحمت چند جوان و به قول شما با همت عالی و دست خالی منتشر می‌شود مطمئناْ امکان اين نيست که از افراد حرفه‌ای و آشنا به قواعد ژورناليستی استفاده کنند (تنگناهای مادی يا هر دليل ديگر). ما نيز به عنوان خوانندگان کاپوچينو اميدواريم اين نشريه به تعالی و تاثيرگذاری شايسته‌ای برسد و علاوه بر کاپوچينو شاهد نشرياتی بسيار بيشتر و بهتر با توجه به نسبت جمعيت کاربران اينترنتی ايران و با موضوعات مختلف باشيم.
۰۵:۱۰ ۱۳۸۳/۰۴/۰۹ هديه‌ای خوب برای کاپوچینوی صد و یکم، و نه تنها آن.
۰۷:۰۸ ۱۳۸۳/۰۴/۰۹ سلام
من فقط گاهي داستانهاي آن را مي خوانم هميشه فكر مي كردم بي انصافي من است كه كيفيت داستانها را در مقايسه با بعضي نشريات پايين مي بينم
دراين مورد كه من اطلاع دارم حق با شماست مثل اغلب موارد.
۰۹:۵۲ ۱۳۸۳/۰۴/۰۹ عجب بساطی است ها! مرتيکه نره خر،‌ کی گفته چون تو از سی سال زدی بالا و حرف های صد تا يک قاز دوست داري، کاپوچينو زيادی تين ايجری است؟
چرا تو هر موفقيتی با جنجال و لابی کردن و با ...به دست می آوری از فرهيختگی خودت داری و آن وقت هر کدام از کارهای کاپوچينو که موفق شده،‌ از جمله تين ايجری بودنش، ناخواسته است؟
واقعا که...با اين همه ادعايت چشم ديدن هيچ آدم موفقی را نداری...
راستی می خواستم بگم از کسی که دوات با آن طراحی و چينش مسخره که گويا کار خود قاسمی است نشريه ايده آل اش است بيشتر از اين هم انتظاری نمی رود...جان به جان تان کنند گنده گوزی های يک مشت فسيل برايتان از کارهای زنده و موفق ديگران مهم تر است...و يک چيز ديگر،‌ اصولا سال ها است که روشنفکری اين مملکت خلاصه شده در مخالفت با هر چه که محبوبيت کسب می کند‌،‌ اصولا غر زدن و چنگ انداختن به آدم هایی که دارند کارشان را می کنند خيلی آدم را انتلکتوئل تر نشان می دهد...
درکت می کنم!
۱۲:۲۳ ۱۳۸۳/۰۴/۰۹ دوستان ما در کاپوچينو ماجراجو يی و تجربه ی نوشتن را بد جوری با حرفه ای شدن و حرفه ای نوشتن و حرفه ای باقی ماندن اشتباه گرفته اند...شاید برخی ؟!!! از آنها نویسندگان مستعدی باشند اما خیلی جالب است که همواره خود را حرفه ای معرفی می کنند...شاید اساسا معنای حرفه ای را نمی دانند...شاید هم تعبیر من از حرفه ای نادرست باشد...اما بزرگترین آفت دوران جوانی که گاهی سد پیشرفت نیز هست خود بزرگ بینی است که در برخی موارد به پسرفت هم می انجامد...امیدوارم همه ی ما از این آفت مصون بمانیم...
تا بدان جا رسید دانش من
که بدانم همی که نادانم
شاد زی و سرافراز
۱۷:۲۶ ۱۳۸۳/۰۴/۰۹ در يك مصاحبه گفته ايد كار مطبوعات را با روزنامه سلام شروع كرده ايد سال ۷۲ در سرويس ادب و هنر آن روزنامه ،خيلي مايلم بدانم شما در آن روزنامه چه كارهايي كرده ايد، چون اين روزها مد شده هركس يك خر مرده پيدا مي كند زودي نعل هايش را مي كند
۲۰:۴۲ ۱۳۸۳/۰۴/۰۹ كاش اينطور بير حمانه به هم حمله نمي كرديم.....
۲۲:۱۰ ۱۳۸۳/۰۴/۰۹ به نظر من کاپوچينو تنها در بين وبلاگهای محدودی خواننده دارد. بحث در رابطه با کاری که يک عده جوان انجام داده اند شايد در اينجا بی مورد باشد که اينها هدف زياد بزرگی را دنبال نمی کردند و همينکه به اينجا رسيدند کلی موفقيت است و به نظر من ايراد به آنها بی مورد.
۰۱:۲۶ ۱۳۸۳/۰۴/۱۰ مگه چی نوشته که به بعضی دوستان برخورده؟ کاش یکی هم مارو اينقدر تحويل میگرفت و نقدمون میکرد. اونم اینقدر با ادب و احترام. ياد بگیریم از اینجور انتقاد ها و صد بدترش استقبال کنیم...
۰۹:۱۷ ۱۳۸۳/۰۴/۱۰ آقای نیما رسول زاده مرا در وبلاگش لات می خواند ...از این دست جوانان باری به هر جهت بعید نیست و وقتی بحث حرفه ای بودن را مطرح می کنم از این روست...این جا فضای مجازی است و من نیز به خود حق می دهم که به عنوان یک مخاطب مجازی هر جور که می خواهم در مورد هویتم تصمیم بگیرم...از برکت وجود چنین جوانانی است که ما روز به روز به قهقرا پیش می رویم و باکمان نیست...اموراتمان بگذرد...تحویلمان بگیرند...بشناسنمان...حال به هر طریقی...کافی است؟!!!...دوستان می شود همه ی حرف ها را شنید و به پیش رفت...لازم نیست به جاییمان بر بخورد...من تلاش جوانان کاپوچینو را ارج می نهم اما باید یاد بگیریم که نقد را بدون تفکر و از سر تعجیل به صورتی جوان مآبانه پاسخ ندهیم...به دنبال این نباشیم که همواره مجیزمان را بگویند...صورت واقعی مان را ببینیم حتی برای یک بار...چرا نه؟!!!...
۱۳:۴۶ ۱۳۸۳/۰۴/۱۰ اين همه واکنش عجيب و غريب برای اين نقد !!!
الله اکبر !
۱۴:۱۰ ۱۳۸۳/۰۴/۱۰ vaghean ke .make tahamole ye naghde moadabane ro nadarim on vaght mikhaim be koja beresim. ta hamdige ro naghd nakonim va eybhaye ham ro nagim ke chizi dorost nemishe faghat bayad alaki az ham tarif konim???
۱۵:۵۴ ۱۳۸۳/۰۴/۱۰ با این وضع گیری ها و عکس العمل ها، مثل اينکه هنوز هم مفهوم نقد جا نيفتاده!
۱۷:۳۵ ۱۳۸۳/۰۴/۱۰ همين امروز يادگرفتم بيام توی اينترنت در اين کاپوچينو
رابايد گل بگيريد
۱۸:۵۸ ۱۳۸۳/۰۴/۱۰ در ابتدا ميخواستم خورده بگيرم که چرا اینقدر مسئله نقداز مجله پيچيده شده. نقد لازمه يه کار فرهنگيه و در واقع مورد نقد گرفتن خود به نوعی موفقيت است. اما بعد از اندک مدتی گشت توی نت ديدم نه زياد هم خبری از نقد سازنده نيست . يجورايی شبيه خصومت شخصيه. این همه زدگی ها و دلخوری ها از يک مجله بي آزار دوست داشتنی و به قول شما« تينيجری »
واقعا برای چيه ؟ شايد اگه يه نگاهی به انتقادات از مجله بندازيم متوجه ميشيم که خيلی از انتقادات در باب« محبوبيت خاص مجله و نداشتن گستردگی عام » است. فکر ميکنم با ایجاد يک روابط عمومی بهتر خيلی از این انتقادات جواب داده شود .چيزی که آقای حسين درخشان هم اشاره کرد: که با ساخت يه وبلاگ به ایجاد و گسترش روابط بپردازيد .با روابط عمومی بهتر دنياي کاپوچينو رو بزرگتر کنيد. به اميد نشريه چهار رقمی کاپوچينو... واقعا خسته نباشيد کاپوچينويها !
۱۹:۰۱ ۱۳۸۳/۰۴/۱۰ مطلبی در اين مورد نوشته ام هر چند در اکثر موارد با شما موافقم.
۲۰:۰۳ ۱۳۸۳/۰۴/۱۰ [...] به هیکل خودت و نظرات [...]ت
۲۳:۵۵ ۱۳۸۳/۰۴/۱۰ اين کامنت رو توی کاپوچينو ديدم..چون به نوشته تو مربوط بود برايت کپی کردم تا توهم انرا ببینی..
**********************
نوشين...: من هميشه خريدهايم را از سوپر ماركت خوابگرد ميكنم.. امروز رفته بودم اوونجاخريد.. يكدفعه چشمم افتاد به يك تابلو بزرگ كه براي اين قهوه خونه تبليغ كرده بود.. يه دفعه هوس قهوه كردم .. فكر كردم قبل از اينكه برم خونه.. بيام اينخا ببينم چه جور جائيه .. اوومدم تو ديدم نه بابا فروشگاه خوابگرد تبليغ بيحودي نميكنه..اينجا اسمش قهوه حانه است... عجب فروشگاهيه خيلي كمتر ار سوپر ماركت خوابگرد نيست ..فكر كردم بعدا بعضي مايحتاج رو ار اينجا بخرم...چيزي كه نفهميدم معني عددد ..1 بود كه دو تاصفر براي اين فروشگاه اين فدر مهم بود .. فكر كردم مثلا من صفر مطلق هستم اگر بذارن من جلو شون بايستم .. صد شون رو هزار ميكنم.از خودم خنده ام گرفت يك قهوه خوب خوب حوردم ..يه فيلم سكسي هم نشون ميدادن خجالت كشيدم برم تو..پول قهوه رو به حساب حوابگرد گذاشتم..زدم به چاك..
۰۳:۳۱ ۱۳۸۳/۰۴/۱۱ چه با مزه!!!! بد بختا همه تون باز سر ِ کارين!!! کاپوچينو و خوابگرد....ممد چاخان و [...] - اين جا سانسور ميشه ميگين نه ببينين عينهو کاپوچينو - قرمز و آبی....بدبختا نفت ها رو بردن و خوردن شما دارين تو سر و کله ی هم می زنين!!؟؟؟
۰۴:۴۱ ۱۳۸۳/۰۴/۱۱ اقای شکر اللهی!
سلام
اوايل که وبلاگتون را پيدا کرده بودم احترام خيلی زيادی برای شما و نوشتهاتون قائل بودم.احساس کردم با فردی فرای روشنفکر نمایی و توانایی شنا در یک قوری!سر و کار و دارم.اما اروم اروم دارم احساس میکنم که شما هم دارین شنا کردن در جهت اب را به خوبی یاد میگیرید ...
سرور عزیز!
جوونهای حدود ده-دوازده سال پیش خودشون را با داریوش و هایده و شاید مدونا و ساندرا سر گرم میکردن-روزهایی که باید کلی نقشه میکشیدی تا ویدئویی را که لای چند تا پارچه پیچیده بودی به خونه منتقل میکردی و سر فراز از این واقعه که کمیته! را سره کار گذاشتی و ویدئو را به خونه رسوندی به خودت ببالی.این برای جوونهای اون روز غرورخلق میکرد و سرگرمی اون روز جوانان ایران زمین بود
بعدش جوونایی اومدن که سرگرمیشون خاتمی شد و گفتمان و اصلاح طلبی.صبح امروز و نشاط-اکبر گنجی بزرگ و عالیجنابان.واژگان نو اما خالی به ادبیات سیاسی پوچ و تقلید وار ما اضافه شد:فرهیخته گی-گفتمان-شفاف سازی و...
و امروز نسلی سرگرم چت و وبلاگ.بچه هایی که معمولا از رفاهی نسبی برخوردارن و جز طبقه ی متوسط رو به بالای جامعه هستن.این نسل سر خوردگی های جنسی اش را میخواد در قالبهای نو بروز بده و از ناخوداگاه به ارضای جنسی خود اگاه برسه.در نهایت بازی ای خالی و پوچ در پشت کامپیتور بازیهای ما وجود داره.دنیایی که خورشید خانوم!بی هیچ دلیلی در اون قدرت پیدا میکنه و دچار توهم برجستگی شخصیت میشه و در نهایت تند روی و دیکتاتوری خودش را نماینده ی اینترت بازها میدونه. مردان قدرت و سیاست سرگرم بازیهای خودشون هستن و ما هم سرم گرم بازی کوتاه خودمون.مصرف کنندگان خالی و کوتاه مدت.تعلقی به دنیای IT نداریم.تنها به دنبال سرگرمی ای میگردیم.
طبقه ی ضعیف هم در همه ی نسل ها هدفی جز سیر کردن شکم نداشته و نخواهد داشت و ما همچنان سرگردان و مجنون و خالی.پر از توهم هایی از:روشنفکری-به روز بودن-توانایی فهم و...
این نیز بگذرد و نسل بعدی با دلمشغولیهای جدید شروع به گذاران عمر در ایران اسلامی کند...
روزگار غریبی است رضا جان
۱۳:۱۲ ۱۳۸۳/۰۴/۱۱ من نمی فهمم چرا نظری درباره ی يک مجله دادن اين همه دعوا و دوختن آسمان به زمین دارد. این نظر آقای شکراللهی درباره ی کاپوچینو است. من با نظرش موافقم. نه، دفاع از چیزی نمی کنم. خوب، یکی این نظر را قبول ندارد. یکی از همین سبک کاپوچینو خوشش می آید. مهم نیست که. این یک پیشنهاد است، یک نظر. دعوا و فحش دادن ندارد. یکی گفته بود که چرا آقای شکراللهی به خودت حق می دهی برای هر چیزی نظر بدهی. به نظر من آدم درباره ی هرچیزی که دلش بخواهد می تواند نظر بدهد. شما دوست ندارید خوب قبولش نکنید. مگر کسی یقه ی شما را گرفته که باید این نظر را قبول کنی؟ اصلا مگر برای قبول کردن نظر همدیگر با هم حرف می زنیم؟ فقط با هم نظرها را مبادله می کنیم. یک تیکه از این نظر می تواند جالب باشد، یک دیده نو به ما بدهد و یک تیکه از نظر یکی دیگر و همین طور.
فکر می کنم بهتر است با هم حرف زدن را تمرین کنیم.
۱۸:۰۱ ۱۳۸۳/۰۴/۱۱ حقيقت اينکه خوابگرد با رضا شکراللهی هميشه گل مي زند. خدايش خوابگرد رو دست کاپوچينو بد جوری بلند شده تازه ادعا هم ندارد اين سيد وبلاگستان. تمام گفته های رضا شکراللهی را که در مورد کاپوچينو به کار بده است و واقعا کاپوچينو هيچ نشانی از استاندارهای مورد اشاره خوابگرد را ندارد؛ حالا آن استاندارد های مورد رضا شکراللهی را با خوابگرد بسنجيد. خوابگرد يک سرو گردن از تمام سايت های مورد اشاره رضا شکراللهی بالاتر می ايستد.
ما عادت کرده ايم که خوابگرد را هميشه در حال گل زدن ببينيم
۱۸:۱۴ ۱۳۸۳/۰۴/۱۱ ..من نميدوم چرا بعضی از ما آدم ها اينقدر فضول هستيم ..بابا اوومديد اين فروشگاه خريد تون رو بکنيد با زندگی خصوصی صاحب مغازه چه کار داريد..از اين فروشگاه خوشتون نمياد بريد فروشگاه کاپوچينو..در اين بازار بی سر و ته که همه جور مغازه هست ..اگر هم فکر میکنید بازاری جماعت همه حقه باز ند ..و نون رو به قیمت روز میخورند که نمیشه کاریش کرد .. چون از علی هم * نقل ميکنند که گفته اند:**کلب اليهود افضل من اهل السوق** هنوز تموم نشده به اين گوش کنيد.. از محمد* نقل میکنند که گفته اند* الکاسب حبيب الله * کدوم درسته من نمیدوم ..من یک دستفروش مفلوک ام که جا مکان هم ندارم .. شامل گفته هیچ کدومشان نمیشم.. خوب حالا تو اين بارار آشفته بايد ار يک جائی خريد.. کرد فقط مواظب باشيد بهتون جنس تقلبی نفروشند... يا به من دستفروش بی مغازه اعتماد کنيد..
۲۱:۴۵ ۱۳۸۳/۰۴/۱۱ باسلام . من گاهی به سايت شما می ايم . اماميدانم که برای رفتن به کاپوچينو که هر دوهفته يک بار مطالبش عوض ميشود ميتوانم زمان بندی کنم .
آيا بهتر نيست به جای مرده پرستی که بعداز مرگ طرف برايش فغان ميکنيم اورادرزنده بودن باور کنيم .
و ايا بهتر نيست به جای له کردن وکوبيدن همديگر که ديگر واقعا باب مجامع هنر ی و ادبی شده است با هم رفيق باشيم. اميدوار م که هميشه موفق باشيد . مهرنگار
۱۶:۵۴ ۱۳۸۳/۰۴/۱۲ دوست عزيز اين اتفاق فقط در مورد کاپوچينو نيوفتاده. من گيج می شم گاهی که لينکهايی رو در سايتهايی می بينم که اصلا اساسا از لحاظ فضای فکري به شدت از هم دورن . اين فرق داره با اين که ما بخواهيم حرف مخالف رو هم بشنويم . گاهی می‌بينم اصلا آن طرف حرفی برای گفتن ندارد . يک فضای خالی توی مغزش و مطالبش است ... و می مانم ... راستش گاهی مشکوک می شوم که شايد اينجا هم دستهايی مشغولند تا همه چيز را به نفع خودشان بچينند...البته من روی سخنم در مورد کاپوچينو نيست اصلا
۰۲:۰۴ ۱۳۸۳/۰۴/۱۳ جناب شکراللهی. به عنوان يکی از نويسندگان کاپوچينو ازتون برای اين نقد تشکر می کنم، از هرکس ديگری هم که نقد کنه تشکر می کنم. لطفا هم دوستان کاسه داغتر از آش نشوند!
در ضمن، آقای شکراللهی، اگر دنبال مطلب برای لينک دادن می گرديد، چرا به مطلب من لينک نمی دهيد؟!:))
۰۸:۰۴ ۱۳۸۳/۰۴/۱۳ سلام ... این « بختک سياه و سنگينی که بر زندگی من افتاده روزبه‌روز سنگين‌تر می‌شود » ، خيلی تلخ بود ... اميد که دوباره خورشید بتابد بر شما و شاد ببينيمتان ...
۱۴:۰۰ ۱۳۸۳/۰۴/۱۳ چند روز پيش از شما خواهش كردم كه بگوييد در روزنامه سلام چه كاره بوده ايد كه حالا پزش را مي دهيد اما انگار به نفع تان است كه سكوت كنيد چون طوري در مصاحبه تان گفته ايد كه كار مطبوعاتي را با روزنامه سلام شروع كرده ام كه گويا عضو تحريريه آن بوده ايد در صورتي كه به عنوان يك خواننده احتمالا از دهات تان نوشته اي فرستاده ايد و در آن روزنامه چاپ شده است. شما كه به زمين و زمان فحش مي دهيد چرا حاضر نيستيد جواب اين سوال را بدهيد و خودتان را هم روشنفكر مي دانيد. ايا اين با شرافت روشنفكري سازگار است كه آشكارا دروغ بگوييد و حاضر نشويد پاسخ يك سوال ساده را بدهيد
۱۷:۵۲ ۱۳۸۳/۰۴/۱۳ لطفا به آی پی؛ من نگاه نکنيد
درخت را از وزش باد جه باک؟
آقای (لطفا به آی پی؛ من نگاه نکنيد) هر گاه مورد نقد قرار گرفتيد و پرخاش نکرديد آنگاه خواهيد توانست با منطق ....را راهگشا باشيد
۱۸:۱۹ ۱۳۸۳/۰۴/۱۳ فرهوديان
مگر کار کردن در روزنامه سلام پز دارد؟
جناب آقای فرهوديان؟مشک آن است که عطار بگوید نه.....آقا سیدرا می شناسم در کلاس درس در جبهه رزم در سینما در موسیقی در ویرایش خاطرات رزمندگان . (از دهات تان نوشته اي فرستاده ايد و در آن روزنامه چاپ شده است) چقدر ادیبانه (از دهات تان)احتمالا اصفهان دهات است و ما نمی دانیم؟بیشتر درس به خ ان
۲۱:۲۱ ۱۳۸۳/۰۴/۱۳ رضا قوچانی؛ تو آنقدر بدبخت هستی که آدرس ياهو را از خودت به جا مي گذاری!
۰۳:۱۵ ۱۳۸۳/۰۴/۱۴ هرچه می گذرد بيشتر به اين گفته ی نوش آذر ايمان می آورم که «سيد سيد است». خوانده ايد که
اينقدر با اسم مستعار برای خودت پيغام نگذار جواب
سوال مردم را بده سيد که سيدی در روزنامه سلام چه کاره بودی؟
۱۰:۲۱ ۱۳۸۳/۰۴/۱۴ گويا باعث رنجش خاطر جناب آقای ؛به آی پی من نگاه نکنيد شدم اقا روشنفکر آهسته قدم بردار من خوشحال می شوم اگر در سايت خود برايم جايی بدهيد قبول کنم همانطور که می دانی بيشتر ايرانيان از امکانات رايگان استفاده می کنند منهم از طريق سايت گويا نيوز به مطلب کاپاجينو لينک شدم اول فکر کردم کاپاجينو نوشيدنی است بنا به شغل خويش سالی يک يا دو بار به دبار کفر ميروم آنجا کاپاجينو را نوشيدم خب حالا چقدر خوشحالم که سايت کاپاجينو وجود دارد به نظر من همه افراد هدفشان اطلاع رسانی و بيداری قشرهای بي توجه می باشد لذا عزيز من بدبخت نيستم خيلی هم خوشبخت هستم
۲۰:۰۳ ۱۳۸۳/۰۴/۱۴ دوست عزيز رضا قوچانی من شخصا نه شمکلی با شما دارم ونه به شما توهين کرده ام . احتمالا يکی از دوستان که مقداری عقده خود کم بينی دارد از << نيک نيم >> من استفاده کرده است و در صدد جواب گويی به شما بر آمده است. من همين جا از شما معضرت می خواهم از بابت کار نکرده. يک سوال هم از شما دارم : شما چرا فکر مي کنيد من از جمعييت نسوان نيستم؟
۱۲:۱۵ ۱۳۸۳/۰۴/۱۵ این نظر مال خبر بالاتر از این متن ( مربوط به مرگ براندو) است ولی چون اون محلی برای نظر دادن نداشت مجبور شدم اینجا بنویسم .
سید عزیز قربون اون جد بزرگوارت بشم
آخه تو ایران خودمون اینهمه مساله هست برای شاد بودن یا اینهمه مشکل هست برای غم خوردن ( مثل شکنجه دخترک ۴ ساله توسط زنعمویش که روزنامه های شنبه منعکس کرده بودند ) شما این وسط اومدی برای مارلین براندو ناراحت شدی .
اونم ادمه ؟ آخه اونم آدمه که یک ایرانی خوش ذوق بیاد و برای اون غم بخوره ؟
خاک تو سر مارلین براندو و هر چه هنر پیشه هالیوودی بشه که تمام تلاششون رو می کنن تا سگهای هاری مثل سرمایه دارای امریکایی بیان و جهان رو بچاپن و اونا هم تا می تونن هنر به خرج می دن تا فکر و ذهن همه جهانیان حالتی خام و نرم و منفعل پیدا بکنه و ...
آخه براندو هم آدمه ؟؟؟؟؟؟
یادم نمیره در یکی از فیلمهایش همین فرد پلید که مشکل تحقق تجاوز جنسی به یکی از کالازنان هالیوودی را داشت ناگهان برای تسهیل امر قالبی کره فراهم آورد و با مالیدن آن به نشیمن گاه آن دلقک مونث و ... تماشاگران را در بهت و حیرت . .... فرو برد . پس از دیدن آن صحنه من از هرچی هنرپیشه هالیوودیه متنفرم و لذا از ناراحتی امثال شما برای این خوکهای غربی دلگیر می شوم
۱۳:۱۹ ۱۳۸۳/۰۴/۱۵ آدم گاهی از خواندن نظرات مشعشع بعضی دوستان حيرت‌زده می‌شود. نمونه‌اش همين آقای رامين جم در بالا!
۰۳:۵۷ ۱۳۸۳/۰۴/۱۶ سلام ... متاسفم بسيار ... چه می شود گفت که با اين بختک سياه و کثيف کاملا آشنا هستم ... متاسفم ... موفق و سرافراز باشيد
۰۷:۴۱ ۱۳۸۳/۰۴/۱۶ من نفهمیدم موجودی که تامل کوتاهی بر نام انتخابی اش (پادساعت گرد !!!!!‌) عمق حيرت زدگی و گیرداشتن ذاتی اش را جلوه گر است از کجای نظريه دلسوزانه من حيرت زده شده و اصولا ميزان تشعشع يک نظريه را چگونه می توان به دست آورد ؟
۱۳:۱۳ ۱۳۸۳/۰۴/۲۷ مرده شور ريختشونو بيارم که همشون بيکارن.
۰۷:۱۲ ۱۳۸۳/۰۸/۰۳ اغا براستي دمتون گرم
۱۰:۰۹ ۱۳۸۳/۱۱/۱۸ سلام يک فيلم برای من بفرستيد
۱۵:۲۳ ۱۳۸۴/۰۲/۰۱ بحران :من برای اولين بار است که به اين وبلاگ وارد شدم اميدوارم من را همعضو کوچکی از خودتان بدانيد
۰۴:۲۰ ۱۳۸۴/۰۲/۲۶ *********************
سلام
وبلاگ توپي داري. من ميتونم اگر دوست داشته باشي برات تو سايت خودم تبليغ کنم.
تبليغ در سايت من مي تونه بازديدتو بالاتر ببره و سايتت را محبوبتر کنه.
بد نيست يک سري به من در سايتم بزني. يک کليک ارزشش رو داره که چند دقيقه را در سايت من مهمون باشي و از امکانات رايگانش استفاده کني.
مطمئن باش ضرر نمي کني و مشتري دائمي مي شي.
فراموش نکن که تا براي وبلاگت تبليغ نکني کسي تو را نميشناسه.
پس بهترين تبليغ اونيه که پرمخاطب و ارزون باشه.
منتظرت هستم.
قربانت،
طرفدار بروبچ با حال و با مرام وبلاگ نويس
****************************
۰۰:۲۳ ۱۳۸۴/۰۴/۰۵ با سلام
آیا شما اهل یانچشمه هستید و با سید محمدرضا نسبتی دارید؟
جواب فوری
۰۰:۱۲ ۱۳۸۴/۰۴/۱۱ از شما برای جواب دادنتان تشکر می کنیم
مقاله تان جالب بود وبه نقطه نظرات شما احترام می گذاریم
لطفا در مورد موقعیت شغلی خودتان به منظور آشنایی بیشترتوضیح دهید
با تشکر یک یان چشمه ای
۰۲:۴۰ ۱۳۸۴/۱۱/۱۰ خيلي خوب است متشكرم

نام
ایمیل
وب‌سایت
پیام



صفحه‌ی قبل | صفحه‌ی بعد

طراحان :پشتیبانی
آرش خاکپور :طراحی
آیدین نصیری :اجرا
بازنشر کاغذیِ یادداشت‌های خوابگرد، بی اجازه، و بازنشر الکترونیکی ِ بی لینک روا نیست.