بازگشت خوابگرد از زیر خاکستر؛ وظیفه‌ی کلمه در میانه‌ی ویرانی

رضا شکراللهی: ضدجنگ بودن برای من که نزدیک به چهل سال زخم و رنج و درد و پریشانی آن را روی شانه‌ام به این سوی و آن سوی ایران و دنیا کشیده‌ام، موضعی سیاسی یا فضیلتی اخلاقی نیست. جنگ برای من که در نوجوانی حتا فرو ریختن بمب‌های خوشه‌ای بر روستای دزلی کردستان را با چشم خودم دیده‌ام و وحشتش بندبند وجودم را جویده است، چیزی است برآمده از حافظه‌ی تن و روان؛ تلخ‌تر و لجن‌تر و هولناک‌تر از تصور و تعریف بسیاری مدعیان ضدجنگ.

شش ماه پیش، روزی که ناقوس بدآهنگ جنگ دوباره به صدا درآمد، پس از چند روز تمام توانم گذاشتن یک نقطه در کانال خوابگرد بود و تمام. آن نقطه پایان کلمه‌ها نبود؛ نقطه‌ی کور روان آدمی بود نشسته به تماشای فلج شدن روحش، در برابر کابوسی که آسمان را دریده بود و قهقاه زهرخند می‌زد.

شاید در مستند «کودک‌سرباز» پگاه آهنگرانی چهره‌ی من و تکه‌هایی از درد و رنج به‌جامانده از جنگ ایران و عراق را دیده باشید. اما غول خفته‌ی آسیب جنگ، وقتی دوباره بیدار می‌شود، شرح کلمه‌ها نیست؛ گیوتین آماده‌ی فرود آمدن است.

در آن ۸۸ روزی که اینترنت را به روی مردم بستند، سرور وبلاگ خوابگرد هم در بمباران یکی از دیتاسنترها سوخت و دود شد و به هوا رفت؛ ۲۴ سال بایگانی. و تازه پس از ۸۸ روز که چراغ اینترنت کورسو زد، دانستم که دیگر خوابگردی وجود ندارد. خانه‌ی کلمه‌های من نیز هم‌پای ذهن فلج‌شده‌ام زیر آوار جنگ خاکستر شد.

اما چه کنم که مقابله با مرگ کسب‌وکار من بوده در این چهل سال و هنوز هست. پس دوباره چکمه پوشیدم، این بار به کاویدن بایگانی جهانی اینترنت تا مصالح این خانه‌ی ویران‌شده را بیرون بکشم.

حالا وبلاگ خوابگرد از زیر خاکستر برگشته است؛ همان‌طور که خودم دردهای تلنبارشده را دوباره روی دوشم انداخته‌ام و دوباره ایستاده‌ام تا دوباره بنویسم. افسوس که انبوه کامنت‌های اغلب ارزشمندِ پای نوشته‌ها را برای همیشه از دست دادم، اما نوشته‌ها و مقاله‌ها همه هستند، در خانه‌ای که با همان حال‌وهوای قدیمی از نو بنا کرده‌ام و در همان آدرس‌های قدیمی.

اما در این شش ماه، تلخ‌تر از بازگشت کابوس‌ها، تماشای صحنه‌ای بود که در آن درد و استیصال عریان مردم به سوداگری سیاسی فروخته می‌شد.

فاجعه فقط فرود آمدن بمب و موشک نبود؛ فاجعه این هم بود که خودکامگیِ فرقه‌ای آخرالزمانی راه و چشم‌انداز هر امیدی را چنان بست و تاریک کرد که مردم در میان آرواره‌هایی سهمگین گرفتار شدند. از یک‌سو، آن‌ها که خود کشور را به این ورطه یدک کشیده بودند، ناگهان جامه‌ی ایران‌دوستی به تن کردند و «نهضت تبیین»شان را رنگی دیگر زدند تا استبدادشان را پشت هراس مردم پنهان کنند.

و دیگر سو، درد و استیصالی که چشمِ انتظار مردمانی زخم‌خورده و ناامید را به کوره‌راهی دوخت که جز ویرانی ثمری نداشت و نمی‌توانست که داشته باشد.

ضدجنگ بودن در این تقاطع هولناک ایستادن بر لبه‌ی تیغی بس تیز است. کلمه نباید به هیچ‌یک از این موج‌ها باج بدهد؛ نه در برابر عاملان بیرونی جنگ و فروریزندگان آتش و آوار بر سر مردم مصلحت‌ بسنجد و نه رنج و نومیدی مردم را خرج کاسبی‌های داخلی زمینه‌سازان جنگ کند.

اصالت ضدجنگ بودن برای من تن ندادن به این بازی کثیف چندسویه، متهم نکردن ناامیدی مردم و در عین حال درنغلتیدن به آغوش ویرانگران و قاتلان و اعدام‌گران است. در میانه‌ی این ویرانی بزرگ، وظیفه‌ی کلمه پاس داشتن حرمت انسان است.

انسان زاده شدن تجسّدِ وظیفه بود:
توانِ دوست‌داشتن و دوست‌داشته‌شدن
توانِ شنفتن
توانِ دیدن و گفتن
توانِ اندُهگین و شادمان‌شدن
توانِ خندیدن به وسعتِ دل، توانِ گریستن از سُویدای جان
توانِ گردن به غرور برافراشتن در ارتفاعِ شُکوهناکِ فروتنی
توانِ جلیلِ به دوش بردنِ بارِ امانت
و توانِ غمناکِ تحملِ تنهایی
تنهایی
تنهایی
تنهایی عریان.


انسان
دشواری وظیفه است.

ـ شاملو

دیدگاه شما

خوابگرد برای جلوگیری از هرزنامه از Akismet استفاده می‌کند. شیوه‌ی پردازش اطلاعات دیدگاه‌ها