شما هم؟

:: امروز، شنبه ۲ اسفند، ساعت ۴ بعدازظهر در سالن همایش‌های مرکز تحقیقات مخابرات ایران [انتهای امیرآباد شمالی] خواهم بود؛ به‌خاطر این… :: چند ساعت پیش، لینک دو داستان غیرقابل چاپ دیگر در ایران را به لیست صفحه‌ی ضدسانسور اضافه کردم؛ یکی «سنگی بر گوری» نوشته‌ی جلال آل‌احمد که خواندنش بدجوری حال آدم را می‌گیرد، و … ادامه

گزارش بازار کتاب [۱۴]

شبِ پیش روزنامه‌ی «شرق» توقیف شده و فردا هم روز «انتصابات» مجلس است. نمی‌دانم در این اوضاع چه غلطی می‌توانم بکنم، اما فکر می‌کنم تا هنوز دست نامبارک حاکمیت زیر گلوی‌ وبلاگستان نیامده، باید ادامه داد. از انتشار آخرین گزارش بازار کتاب، نزدیکِ یک ماه می‌گذرد. آثاری که در این گزارش معرفی می‌کنم، برجسته‌ترین آثار … ادامه

غلط ـــــ نامه [۳]

اول این که زحمت «چرایی‌ها» را می‌گذارم به دوش دوستان دیگر. دوم هم این که این‌ها که می‌نویسم، فتوا یا واجب عینی نیست که اگر کسی رعایت نکند به دوزخ گرفتار شود؛ نه، فقط رعایت نکردن‌شان فحش و لعنت می‌آورد که فکر می‌کنم از بهشت و دوزخ دست‌به‌نقدتر است. پیش از این درباره‌ی برخی موارد … ادامه

ما نمی‌اندیشیم

نسل پس از انقلاب اکنون برومند شده و دارد نسل پیشین را با پا پس می‌زند. زندگی سرعتی سرسام‌آور گرفته و دارد همه را با لگد پس می‌زند. نسل امروز این امکان را دارد که تنها با یک کلیک، بخواند آن چه را که زمانی در هیچ پستویی پیدا نمی‌شد، و بداند آن چه را … ادامه

فرخار، پایتخت زیبایی گمنام جهان

با محمدحسین محمدی قراری گذاشته بودم تا ببینمش. محمدی یک نویسنده‌ی جوان افغانی‌ست که داستان مردگان او امسال هم توانست جایزه‌ی نخست جایزه‌ی ادبی اصفهان را ببرد و هم در جایزه‌ی ادبی بهرام صادقی مشترکا به مقام سوم برسد. محمدی نشریه‌ای را داد دستم که طرح جلد زیبایی داشت و اسمش بود «فرخار». گفت شماره‌ی … ادامه

باید نوشت

شاید این بزرگ‌ترین نعمت‌ زندگی من است که نوشتن در خوابگرد و برای خوابگرد، با همه‌ی دردسرها و هزینه‌هایش، بیش‌ترین آرامش را به من می‌دهد. پس از حدود دوهفته دویدن روی باریکه‌ای از آتش و دود، نشسته‌ام تا دوباره بنویسم؛ و به وضوح می‌بینم که شروع به نوشتن آرامم می‌کند. نیمه‌شب گذشته به تهران آمده‌ام … ادامه

مادر

زمانی گمان می‌کردم بدترین لحظه‌ی زندگی، زمانی‌ست که اشک ریختن را از یاد برده باشی و اگر بخواهی هم، نتوانی. اکنون اما یقین دارم دشوارترین لحظات زندگی، زمانی‌‌ست که های‌های گریه می‌کنی اما آرام نمی‌شوی که نمی‌شوی. زمانی گمان می‌کردم مزخرف‌ترین حال من، حال و اوضاعی‌ست که از کشیدن سیگار لذت نبرم. اکنون اما یقین … ادامه

گزارش بازار کتـاب [۱۳]

به‌نظرم کار بیهوده‌ای‌ست معذرت‌خواهی به‌خاطر این همه تاخیر در انتشار گزارش جدید بازار کتاب؛ چون ذکر دلایلش، حدیثی مکرّر و ملال‌انگیز است. اما ناگزیرم بگویم که از این پس نیز نظم گذشته‌ی ـ دوهفتگی ـ در زمان انتشار گزارش رعایت نخواهد شد؛ در عین حال که تلاش خواهم کرد سوخت و سوز نداشته باشد. توضیح چندباره‌ی … ادامه