۰۷۷

نویسنده: علی جعفری ساوی مرخصى ساعت هنوز سه و نیم نشده بود که همه انتظار داشتند در بند هر لحظه باز شود و محمود هیکل دراز و لندوکش را کژ و راست کنان داخل کند. با آنکه محمود از همه جوانتر واز همه نامنظم تر بود، نظم و ترتیب خاصى داشت که مىشد همه کارهایش … ادامه

۱۲۳

نویسنده: سارا درویش برگزیده‌ی نخست وبلاگ‌نویسان تصویر پشت آینه سرش را که فرو می‌کند توی بالش، چین‌های نازک کنار چشمش بیشتر می‌شوند. دهانش نیمه‌باز است انگار که طرح بوسه‌‌ای ناتمام مانده باشد.  پای راستش  را که تا صبح از تخت آویزان مانده، بالا می‌کشد و زانو را جمع می‌کند توی شکمش و پای چپ رها … ادامه

۱۲۷

نویسنده: یاسمن شکرگزار روز تولد در یخچال را باز کردم. نشسته بود روی صندلی. روزنامه می خواند. چند تخم مرغ بر داشتم و روی دستم جا دادم. کیسه آرد را در دست دیگرگرفتم. بر گشتم. اولین قدم را که بر داشتم، گفت: این پسره رو میشناسی؟دستم لرزید. تخم مرغ ها بر زمین افتادند. آرد هم … ادامه

۱۲۸

نویسنده: مهدی رجبی این سرما مرا می‌کشد دستهای کبودش را زیر بغلش می چپاند و فشار می دهد. مُف پشت لبش یخ بسته و دماغ سرخ و سیاه سرما زده اش گزگز می کند، آنقدر که صدایش را می تواند توی گوشش بشنود. سر بزرگش را که روی گردنی باریک و سفید به چپ و … ادامه

۱۳۱

نویسنده: انوشیروان گنجی‌پور الصّّافات و اگر بخواهیم آنها را بر جایشان مسخ می کنیم که نه توان آن داشته باشند که به پیش قدم بردارند و نه بازپس گردند. (یس، ۶۷) آن تانک حرکت کند. و تانک حرکت می کند. به کجا نشانه رفته است؟نمی دانیم. خود تانک خاکی ست و اطرافش همه جا آبی. … ادامه

۱۴۲

نویسنده: پیمان اسماعیلی رکوئیم زن جلوی آینه نشسته و موهایش را شانه میزند. مرد از توی کتابخانه کتابی بر میدارد و روی تخت خواب دراز میکشد. کتاب را باز میکند و پاهایش را روی هم می اندازد.زن شانه را روی پوست سرش فشار میدهد و میگوید: فکر نمیکنم امشب بشود خوابید.مرد زیر چشمی به زن … ادامه

۰۱۷

نویسنده: مصطفی مستور ملکه الیزابت ۱همه اش تقصیر اسی بود. لعنت به اسی. لعنت به خودش و اون بازی مسخره اش. خبر مرگ اش یعنی بازی جدیدی آورده بود. گفت چیزهایی از رادیو شنیده و بازی را از روی اون چیزها خودش اختراع کرده. طوری می گفت «اختراع» انگار بیوک جی. اس. ایکس اختراع کرده بود. … ادامه

۲۵۹

نویسنده: علی‌اصغر عزتی‌پاک مقبره پلک‏هاى چروکیده‏ات را روى هم مى‏گذارى و فکر مى‏کنى این توده‏هاى کبود تاکى بالاى سرت خواهند بود. به انگشت‏هایى فکر مى‏کنى که متورّم شده‏اند و از هم فاصله گرفته‏اند؛ به صافى یک دست کف توده‏ها که فاصله‏شان با صورتت فقط پنج انگشت است. آرزو مى‏کنى کاش این بار که چشم‏هایت باز … ادامه

۲۵۷

نویسنده: امید فلاح آزاد رفتگان و ماندگان کدام یکی است؟ یعنی کدام یکی از این دخترهاست؟ کاش میدانستم. کاش می شد بپرسم. از چهره اش نمی توانم بفهمم. اینها همه شان خوشگل اند. من نمی دانم چه فرقی با هم دارند. همه شان برایم یک شکل اند. ولی هر چه قدر من نمی دانم او … ادامه