این عکسِ تاخوردهی پرخاطره و دردناک ـ پرویز مشکاتیان
داریوش محمدپور: تو را با عاشقی، مستی و رندی شناختم. با شور و قلندری آغاز شدی. ولی پایان نداری. «مردن عاشق نمیمیراندش». اما این منام که اینجا میمانم، تنهای تنها. همه قصهی خودشان را میگویند. هر کس داستان خودش را میسراید. همه از غم خودشان میگویند. هر برگ این خاطرات با تو را که ورق میزنم یا شور و شیدایی است، یا رنج استخوانگداز عاشقی که تو مثل کوه آن بالا ایستاده بودی و میگفتی عاشقی همین است؛ همین. با … ادامه