سربازانی که وزیر شدند نگاهی به رمان «شطرنج با ماشین قیامت»، نوشتهی حبیب احمدزاده
همینطور دارید با بقیهی بچهها میروید مثلاً شناسایی (نه بهتر است این قدر کلیشهای نباشد)؛ بعد از عملیات است و پشت خط هم مثل خط، لحظاتی آرام است و شما هستید و بعضی از بچهها که دارید میروید مثلا حمام یا… و بعد یکدفعه سوت خمپارهای میآید و میخوابید همه روی زمین و، انفجار. اول صدای سوت است و شما شیرجه میزنید روی زمین و بعد صدای انفجار که همین یکی دو متری شماست و بعد گرد و خاک که … ادامه