خاله‌خشتک‌بازی روشنفکری از نوع وبلاگی!

نیک‌آهنگ عزیز هم مثل من اعتقاد دارد که ما بلاگرها باید همدیگر را نقد کنیم چون “وبلاگستان بی​نقد، مردابی است عفن، که رشد نخواهد کرد و طرفداران رشد را مسموم.” برخی دوستان وبلاگی من می‌دانند که در بیش‌تر موارد از حضور در قرارهای وبلاگی و رفت‌وآمد نزدیک پرهیز می‌کنم و یا این جمله همیشه‌ لقلقه‌ی زبانم است که در نوشته‌های وبلاگی‌تان وبلاگی‌مان حریم خصوصی همدیگر را باید حفظ کنیم. برای همین است که وقتی پای یکی از مطالبم می‌نویسم “امروز پدری داشت … ادامه

به نام نامی داستان

احتمالا باید به فال نیک بگیرم که سال تازه‌ی خوابگرد را هم با داستان کوتاه شروع می‌کنم. مجتبا پورمحسن، نویسنده و منتقد که این وبلاگ را هم می‌نویسد، مجموعه‌ای از داستان کوتاه‌هایش را فراهم کرده، ولی در فضای بسته‌ی فرهنگی که وزارت ارشادش قرار است به «وزارت آینه‌ی فرهنگی نظام» تغییر کند، امکان چاپ این مجموعه عملا ناممکن است. یکی از این تجربه‌های داستان‌نویسی مجتبا پورمحسن را صرفا برای آن که ـ هرچند در اندازه‌ی محدود ـ در معرض قرار … ادامه

متن کامل فیلمنامه‌ی «سگ آندلسی»

لوئیس بونوئل را اگر خیلی‌ها به خاطر فیلم‌های سورئالیستی و ساختارشکنش دوست دارند، برای من، به خاطر کتاب «با آخرین نفس‌هایم» بسیار دوست‌داشتنی‌تر است. یادش به خیر؛ بیش از ده سال می‌گذرد از وقتی که کتاب خاطرات بونوئل «با آخرین نفس‌هایم» برای من و برخی دوستانم شده بود کتاب مقدس. بالای دست می‌گرفتیمش و سینه می‌زدیم برایش! کار آن‌قدر بالا گرفته بود که حتی یادم است قرار شد یعقوب یادعلی ـ که الان دیگر داستان‌نویسی حرفه‌ای شده ـ رمانی بنویسد به … ادامه

جشن تقسیم ترس

نویسنده‌ی مهمان: محمود اروج‌زادهدر اسپانیا و در روزهایی از سال، جشنی به پا می‌شود که تا به یاد دارم، برای من مبهم و نامفهوم بوده است. گروهی از مردم، در خیابان‌های شهر ـ که از اطراف مسدود شده‌اند ـ شروع به دویدن می‌کنند، و در همین حین، گروهی گاو وحشی نیز به ناگاه در همین خیابان‌ها رها می‌شوند. در مسیری که فقط رو به جلو باز است، و مردمی که در پیش روی گاوها می‌دوند، و مردم هیجان‌زده دیگری که در اطراف … ادامه

وقتی چون بید بر سر ایمان خویش می‌لرزم

از شما چه پنهان، گاهی وقت‌ها ناامید می‌شوم؛ ذهنم دوپاره می‌شود. پاره‌ای می‌گوید چه سود از این سرفروانداختن و پیش‌رفتن در غباری که فرهنگ و هنر این کشور را فرا گرفته، پاره‌ی دیگر می‌گوید گول نخور، راه درست همین است. پاره‌ای می‌گوید گمان کن هیچ اتفاقی نیفتاده، بنویس، مشورت بده، ایده بده، طرح نو درانداز و پیش برو؛ پاره‌ی دیگر می‌گوید چرا خودت را گول می‌زنی؟ دارد به یغما می‌رود اندوخته‌ی چندین سال زحمت و خون‌دل تا فضا کمی بازتر … ادامه

سایت کتاب را نگذارید که بیفتد

چه بلایی سر سایت کتاب خبرگزاری میراث فرهنگی آمده؟ این بخش از سایت میراث از وقتی فعال شد تا مدتی توانست با تولید خبرها و گزارش‌های اختصاصی، جذاب و گاه بکر، توجه همه را به خود جلب کند و در میان انبوه خبرهای تکراری ـ و اصطلاحا فکسی ـ خبرگزاری‌های ریز و درشت، به این فضای نیم‌مرده‌ی خشکیده اندک طراوتی ببخشد. اشکالاتی در کارشان البته بود که البته‌تر به انتقادها هم گوش می‌کردند و رفع نقص می‌کردند؛ مثل ذکر منبع گزارش‌های … ادامه

نقد ادبی ـ هنری هم بالأخره خریدار پیدا کرد!

منتقدان هنری (ادبی یا غیرادبی فرقی نمی‌کند) همیشه در کشور ما فحش‌خورشان ملس بوده. همیشه از طرف مؤلفان و هنرمندان نقدشده مفتخر شده‌اند به صفت‌هایی چون بی‌سواد، عقده‌ای، علاف، شهرت‌طلب و… فکر نکنید می‌خواهم دفاع کنم، نه. اتفاقا من خودم جزو کسانی هستم که شمار زیادی از کسانی را که به آن‌ها می‌گویند منتقد، اصلا منتقد نمی‌دانم؛ برای همین چنین صفت‌هایی را هم برای‌شان خرج نمی‌کنم. ولی جالب این است که همین مؤلفان و هنرمندان (از نویسندگان گرفته تا فیلمسازان) … ادامه

خداوند بر دشمنان ما بیفزاید!

محمدحسن شهسواری که روزنامه‌نگار «شرق» نیست، مقاله‌ای را در نقد و معرفی چند کتاب داستانی چاپ‌شده در سال ۱۳۸۴ می‌نویسد و به عنوان «دومین» مقاله‌اش در طول عمر «شرق» تا کنون، چاپ می‌کند. در این مقاله داستان‌هایی از فرخنده آقایی، بلقیس سلیمانی، پیمان اسماعیلی، بهرام مرادی و علیرضا محمودی معرفی و نقد می‌شوند. لینک این مقاله در سایت هفتان منتشر می‌شود. مشتی «بزدل تنبل بی‌خاصیتِ بازنده» که شهامت بیان نام خود را هم ندارند و حقد و حسرت و حسادت … ادامه