نابخشوده
وقتی اشک امانم را بریده بود، آرزو کردم بتوانم او را ببخشم اما دیدم نه مادرم اجازه میدهد، نه پدرم، نه تنها برادرم، نه عموی پیرم، نه خانوادههای دوستان از دست رفتهام؛ و نه خودم. نه! او را نمیبخشم؛ نه او را و نه بعدیهای چون او را…
وقتی اشک امانم را بریده بود، آرزو کردم بتوانم او را ببخشم اما دیدم نه مادرم اجازه میدهد، نه پدرم، نه تنها برادرم، نه عموی پیرم، نه خانوادههای دوستان از دست رفتهام؛ و نه خودم. نه! او را نمیبخشم؛ نه او را و نه بعدیهای چون او را…
خوابگرد: کلیهی شخصیتها و رویدادهای این داستان (بخش نخست یادداشت) کاملا خیالیست و هرگونه مشابهت با شخصیتها و رویدادهای واقعی کاملا تصادفیست. نویسندهی مهمان: پدرام رضاییزادهسیگارم را که روشن کردم، رانندهی تاکسی به آخر کوچه رسیده بود. چند قدم دورتر از جایی که ایستادهام، درست مقابل در ورودی، گربهی سیاهی با دهان باز کف خیابان افتاده است؛ احتمالا باید از سرما و گرسنگی مرده باشد. اینجا غیر از دختر همسایه که گهگاه برای گربهها غذا میگذارد و الان هم با آن شلوارک … ادامه
فرض کنید شما یک استقلالی -حالا نه دو آتشه- ولی جدی هستید و یا حداقل نسبت به این تیم علاقهی قلبی دارید. حالا باز هم تصور کنید روزی به دوستی که همین احساس را نسبت به پرسپولیس دارد بر میخورید و مثل همیشه خیلی زود دعوای قرمز و آبی میان شما شکل میگیرد. در بحث، شما دلاورانه از خصوصیات مثبت تیمتان دفاع میکنید و به خصوصیات منفی تیم رقیب حمله. برای دوستتان هم همین حالت پیش میآید .یعنی او هم … ادامه
پس از درودی دوباره، آمیخته به سپاسحالا که سالهای زیادی از جنگ ایران و عراق میگذرد، هر روز بیشتر و بهتر میفهمم که واقعا شرایط جنگی دشواری را پشت سر گذاشتیم. همهی امور مملکت از سر تا تهاش به فلاکتبارترین شکل ممکن اداره میشد. هیچ یادتان مانده که تهیهی یک بسته پودر لباسشویی ناقابل چه مصیبتی بود؟! حتا در مناطق جنگی هم اوضاع، دستکمی از شهرها نداشت. نمونهاش آمبولانسهای اتوبوسی بود که عجب چیز مزخرفی بود برای جابهجا کردن زخمیها … ادامه
نویسنده: علی جعفری ساوی مرخصى ساعت هنوز سه و نیم نشده بود که همه انتظار داشتند در بند هر لحظه باز شود و محمود هیکل دراز و لندوکش را کژ و راست کنان داخل کند. با آنکه محمود از همه جوانتر واز همه نامنظم تر بود، نظم و ترتیب خاصى داشت که مىشد همه کارهایش را پیش بینى کرد. اما درست وقتی حساب می کردی او نود و نه در صد چنین کاری خواهد کرد، از همان یک درصد استفاده … ادامه
نویسنده: مازیار نیشابوری مرگ ماروسیای کوچولو به خاطر می آورم، آری به خاطر می آورم. شبی از همین شبهای شهریور ماه بود و باز هم همان باغ رامون. فصل میوه چینی بود و ما همه خسته از کار روزانه بازگشته بودیم تا دمی بیاساییم.اما آنشب کمی حال و هوای طوفانی داشت و ما می ترسیدیم مبادا به میوه های باغ آسیبی برسد، فقط این نبود. اضطراب و دلهره ای غریب وجودمان را فرا گرفته بود. – از آن دلهره هایی … ادامه
نویسنده: سعید رحیمی مقدم یک نامه ٭ سعیدجان سلامامیدوارم که حالت خوب باشد، یعنی راستی راستی چنین آرزویی دارم. موقع خداحافظی، ما که سوار مینیبوس بودیم و جایمان گرم بود اما تو حسابی زیر باران خیس شدی. هرچند که باران لااقل این حسن را داشت که نگذاشت تو کنف شوی و من خیسی صورتت را به حساب باران گذاشتم. تا شیراز یکریز باران می آمد، جالب بود که بعضی خانوادهها زودتر از ما رسیده بودند دم در مقر صاحبالزمان. من … ادامه
نویسنده: ندا زندیه دریچههای سیمانی ”اگر به خانه ی من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیار و یک دریچه که از آن به ازدحام کوچه ی خوشبخت بنگرم“ (فروغ) چراغ را خاموش کرد، پشت پنجره رفت و پرده را کنار زد. هوا ابری و تاریک بود. نگاهش را به برج سیمانی روبرو دوخت. هنوز نیمی از چراغها خاموش بودند. از پشت شیشه تک تک قابهای روشن را به دقت از نظر گذراند. این بار از همکف شروع کرد، هفت … ادامه
نویسنده: بیژن روحانی زندگیها آغاز کردم. مبارزهایی سخت و تنها. چه میدانستم. هر کس دیگری هم اگر بود حدس نمیزد. گرچه همکارانم مدتی بود گوشه و کنایه میزدند و با شوخیهای بیمزهشان اذیتم میکردند اما به هر حال آن ها حتما فکرشان به اینجا نرسیده بود. شوخیها در حد این بود که مرا به حواسپرتی به علل مختلف متهم میکردند. البته رییسم با هیچ کسی شوخی نداشت. آدم اخمو و خاموشی که هیچ چیز نمیگفت مگر آن که بخواهد به … ادامه