۰۳۹

نویسنده: بیژن روحانی زندگی‌ها آغاز کردم. مبارزه‌ایی سخت و تنها. چه می‌دانستم. هر کس دیگری هم اگر بود حدس نمی‌زد. گرچه همکارانم مدتی بود گوشه و کنایه می‌زدند و با شوخی‌های بی‌مزه‌شان اذیتم می‌کردند اما به هر حال آن ها حتما فکرشان به این‌جا نرسیده بود. شوخی‌ها در حد این بود که مرا به حواس‌پرتی به علل مختلف متهم می‌کردند. البته رییسم با هیچ کسی شوخی نداشت. آدم اخمو و خاموشی که هیچ چیز نمی‌گفت مگر آن که بخواهد به … ادامه

۰۳۰

نویسنده: احمد آرام برگزیده‌ی سوم [مشترک] هیات داوران نگاهِ گاوِ سهل‌الوصول به مینوتورهای خاکستری ۱چشم‌هام راباز می کند. زِبری انگشت‌هاش از روی پلک‌هام عقب می‌رود. حالا حتا باچشم‌های باز هم نمی‌توانم ببینمش. چیزی را که می‌بینم یک سطح کدرِ لرزان است که اندک اندک شفاف و بلورین می‌شود. از پشت این سطح بلورین صدایی شنیده می‌شود که یحتمل باید صدای خود او باشد:ـ «نترس، عادت می کنی. وقتی که توانستی همه چیز را ببینی در می‌یابی که توی اتاقی در … ادامه

۰۱۸

نویسنده: پیمان هوشمندزاده به فرنگ می‌روی؟ به فرنگ می‌‌روی؟ کنسرو ماهی را فراموش نکن! این تن ماهی جنوب چه دلگرمی عجیبی به آدم می‌دهد وقتی سفر طولانی‌ست. این تن ماهی جنوب و هزارتوهای بورخس وقتی توی ساک  کنار هم افتاده‌اند و تو آن بالا از مرز رد می‌شوی چه طناب عجیبی می‌شود بین زبانت و هرجای دنیا که می‌روی.این تن ماهی جنوب که جلوی «تاریخ مصرف‌»اش هیچ تاریخی نوشته نشده و کلمه‌های فارسی‌‌ای که در هزارتوهای کسی می‌لولند انگار همین‌طور … ادامه

۰۱۷

نویسنده: مصطفی مستور ملکه الیزابت ۱همه اش تقصیر اسی بود. لعنت به اسی. لعنت به خودش و اون بازی مسخره اش. خبر مرگ اش یعنی بازی جدیدی آورده بود. گفت چیزهایی از رادیو شنیده و بازی را از روی اون چیزها خودش اختراع کرده. طوری می گفت «اختراع» انگار بیوک جی. اس. ایکس اختراع کرده بود. اسی گفت: «خیلی کیف می ده.» گفت: «سر پول بازی می کنیم. هرچی باشه از درخت بالا رفتن و تیله بازی و دنبال گربه ها … ادامه

۱۴۲

نویسنده: پیمان اسماعیلی رکوئیم زن جلوی آینه نشسته و موهایش را شانه میزند. مرد از توی کتابخانه کتابی بر میدارد و روی تخت خواب دراز میکشد. کتاب را باز میکند و پاهایش را روی هم می اندازد.زن شانه را روی پوست سرش فشار میدهد و میگوید: فکر نمیکنم امشب بشود خوابید.مرد زیر چشمی به زن نگاه میکند و زیر لب میگوید: چرا امشب نمیشود خوابید؟: نمیشنوی چه سر و صدایی راه انداخته اند؟مرد سرش را تکان میدهد و ساکت میماند. … ادامه

۱۳۱

نویسنده: انوشیروان گنجی‌پور الصّّافات و اگر بخواهیم آنها را بر جایشان مسخ می کنیم که نه توان آن داشته باشند که به پیش قدم بردارند و نه بازپس گردند. (یس، ۶۷) آن تانک حرکت کند. و تانک حرکت می کند. به کجا نشانه رفته است؟نمی دانیم. خود تانک خاکی ست و اطرافش همه جا آبی. پس انگار مثلاً در دشت بوده است. آقا این تانک را تکان نده. بابا نشستیم، پشتش هم سایه ست هم این که… بله می دانم … ادامه

۱۲۸

نویسنده: مهدی رجبی این سرما مرا می‌کشد دستهای کبودش را زیر بغلش می چپاند و فشار می دهد. مُف پشت لبش یخ بسته و دماغ سرخ و سیاه سرما زده اش گزگز می کند، آنقدر که صدایش را می تواند توی گوشش بشنود. سر بزرگش را که روی گردنی باریک و سفید به چپ و راست سُر می خورد یک بری می کند و می اندازد روی شانه اش. دلش می خواهد گریه کند از سوزی که سرما انداخته نوک … ادامه

۱۲۷

نویسنده: یاسمن شکرگزار روز تولد در یخچال را باز کردم. نشسته بود روی صندلی. روزنامه می خواند. چند تخم مرغ بر داشتم و روی دستم جا دادم. کیسه آرد را در دست دیگرگرفتم. بر گشتم. اولین قدم را که بر داشتم، گفت: این پسره رو میشناسی؟دستم لرزید. تخم مرغ ها بر زمین افتادند. آرد هم همین طور و روی سرامیک های سفید کف آشپز خانه پخش شدند. جیغ کشیدم. گرم شده بودم و عصبانی. روی زمین نشستم. کیسه آرد ولو … ادامه

۱۲۳

نویسنده: سارا درویش برگزیده‌ی نخست وبلاگ‌نویسان تصویر پشت آینه سرش را که فرو می‌کند توی بالش، چین‌های نازک کنار چشمش بیشتر می‌شوند. دهانش نیمه‌باز است انگار که طرح بوسه‌‌ای ناتمام مانده باشد.  پای راستش  را که تا صبح از تخت آویزان مانده، بالا می‌کشد و زانو را جمع می‌کند توی شکمش و پای چپ رها می‌ماند.  همان حوالی است که من سرما را حس می‌کنم. دستش روی انحنای کمر یا آن پایین‌ترها دنبال پتو می‌گردد، از این تلاش او سردم … ادامه