۰۳۹
نویسنده: بیژن روحانی زندگیها آغاز کردم. مبارزهایی سخت و تنها. چه میدانستم. هر کس دیگری هم اگر بود حدس نمیزد. گرچه همکارانم مدتی بود گوشه و کنایه میزدند و با شوخیهای بیمزهشان اذیتم میکردند اما به هر حال آن ها حتما فکرشان به اینجا نرسیده بود. شوخیها در حد این بود که مرا به حواسپرتی به علل مختلف متهم میکردند. البته رییسم با هیچ کسی شوخی نداشت. آدم اخمو و خاموشی که هیچ چیز نمیگفت مگر آن که بخواهد به … ادامه