۲۶۶
نویسنده: محمد عقیلی اطلسیهای آن سالها ـ مهتاب بابا اونوریا رو هم آب بده. ـ دادهم.ـ پاشون خشکه.ـ آفتاب زده، به همهشون آب دادهم.ـ دوباره بده، نباید آبشون خشک بشه.ـ ولی زیادیشون میشه بابا، خراب میشن.باغچه ی آن طرف را همین چند دقیقه ی پیش آب داده بود. خاک تشنه آب را در خود کشیده بود و آفتاب هم خاک را خشکانده بود، اما سرحال بودند، ایستاده بودند و رنگ های سرخ و سفید و بنفش و صورتی شان تمام … ادامه