۱۲۸
نویسنده: مهدی رجبی این سرما مرا میکشد دستهای کبودش را زیر بغلش می چپاند و فشار می دهد. مُف پشت لبش یخ بسته و دماغ سرخ و سیاه سرما زده اش گزگز می کند، آنقدر که صدایش را می تواند توی گوشش بشنود. سر بزرگش را که روی گردنی باریک و سفید به چپ و راست سُر می خورد یک بری می کند و می اندازد روی شانه اش. دلش می خواهد گریه کند از سوزی که سرما انداخته نوک … ادامه