۲۰۲

نویسنده: محسن بنی‌فاطمه چاه کمی دورتر از جایی که الان پسرک ایستاده است، نزدیک تپه سنگی چند درخت بنه از شکاف سنگ های زرد  بیرون زده اند و سایه سیاهشان را روی زمین اطراف پهن کرده اند. آسمان کاملا آبی ست. فقط یک تکه ابر سفید متراکم مثل یک تکه سنگ  بالای این جا ایستاده، که انگار هیچ وقت تکان نخورده است.پسر راه افتاد، و وقتی رسید کنار این تک درخت، آرام، تا سر چاه آمد. صدای پایش که لب … ادامه

۲۴۳

نویسنده: زهرا مهدوی داستان بی‌نام توپ های کوچک نور به راه می افتند و پی هم می دوند. تیرهای چراغ برق فرار می کنند. درخت ها سرشان را پایین گرفته اند و دنبال چراغها می روند سر درختی به ابرها گیر می کند نور هجوم می آورد از پشت کوه و گوش هایم سنگین می شوند برگ زردی خودش را به شیشه می چسباند حالا پنج انگشت دستم را روی دالبرهای برگ جا می اندازم. باد برگ را می قاپد. … ادامه

۲۴۷

نویسنده: آروشا مشتاقی‌زاده کتابفروشی صاحب کتابفروشی یه نویسنده بود که هنوز کتابی ننوشته بود. در واقع کتابی که بهش بشه گفت کتاب ننوشته بود. البته اون داستان نویس قهاری بود. در واقع اون سه نوع داستان رو بدون رقیب می نوشت: داستانهای عاشقانه که توی مجله های در پیت هر هفته چاپ میشن. (البته اون از این نوع داستانا حتی خوشش هم نمی یومد. راستش حتی برای امضا شون از اسم مستعار استفاده می کرد اما چون یه نویسنده هم … ادامه

۲۵۶

نویسنده: خسرو نخعی جازار برگزیده‌ی دوم وبلاگ‌نویسان سنگِ سرد ـ آقای افشار،… دسته‌گل‌ها رو آوردن، می‌خواید چندتاش رو با خودمون ببریم؟من و مامان، خانه‌ی پدربزرگیم. همه منتظر خاله‌ام هستیم که رفته است مدرسه‌اش برای گرفتن کارنامه‌ی ثلث سوم و دیر کرده. از پدربزرگ قول گرفته که برایش دوچرخه بخرد و او هم شرط گذاشته که باید یک‌ضرب قبول شود. سال چهارم دبیرستان است و از او هیچ بعید نیست که تا شب خانه نیاید. ولی نه به‌خاطر چندتا تجدیدی، چون … ادامه

۲۵۷

نویسنده: امید فلاح آزاد رفتگان و ماندگان کدام یکی است؟ یعنی کدام یکی از این دخترهاست؟ کاش میدانستم. کاش می شد بپرسم. از چهره اش نمی توانم بفهمم. اینها همه شان خوشگل اند. من نمی دانم چه فرقی با هم دارند. همه شان برایم یک شکل اند. ولی هر چه قدر من نمی دانم او خوب می داند. خوب او را از میان همه شان می شناسد. باید از زیر زبانش بکشم باید یک بار هم شده به من بگوید. … ادامه

۲۵۹

نویسنده: علی‌اصغر عزتی‌پاک مقبره پلک‏هاى چروکیده‏ات را روى هم مى‏گذارى و فکر مى‏کنى این توده‏هاى کبود تاکى بالاى سرت خواهند بود. به انگشت‏هایى فکر مى‏کنى که متورّم شده‏اند و از هم فاصله گرفته‏اند؛ به صافى یک دست کف توده‏ها که فاصله‏شان با صورتت فقط پنج انگشت است. آرزو مى‏کنى کاش این بار که چشم‏هایت باز مى‏شوند، این توده‏هاى آونگان در هوا نباشند، امّا مى‏دانى که به خواست تو نیست. ناگزیر، دست‏هاى کم رمق را از روى سینه به صورتت مى‏کشى … ادامه

۲۶۶

نویسنده: محمد عقیلی اطلسی‌های آن سال‌ها ـ مهتاب بابا اونوریا رو هم آب بده. ـ داده‌م.ـ پاشون خشکه.ـ آفتاب زده، به همه‌شون آب داده‌م.ـ دوباره بده، نباید آبشون خشک بشه.ـ ولی زیادیشون میشه بابا، خراب میشن.باغچه ی آن طرف را همین چند دقیقه ی پیش آب داده بود. خاک تشنه آب را در خود کشیده بود و آفتاب هم خاک را خشکانده بود، اما سرحال بودند، ایستاده بودند و رنگ های سرخ و سفید و بنفش و صورتی شان تمام … ادامه

۲۷۴

نویسنده: آرمین مالکی فندک گم شده این داستان را تقدیم می‌کنم به دوست مرحوم‌ام نیکی ابطحیهوا خیلی سرد بود. خودم را محکم توی کتم پیچیده بودم. تاریک شده بود و چراق های برق این طرف و آن طرف نور ملایمی روی قبرستان می پاشید. تازه از خواب بیدار شده بودم و داشتم به ذهن ام فشار می آوردم که برای چی اینجا هستم. سرما توی پاهام پیچیده بود و احساس می کردم توانایی از جا بلند شدن ندارم. ساعتم را … ادامه