کمی اشک با نون اضافه
همیشهی خدا، از همون اولش که یادم میآد، بعدِ چند وقت این در و اون در زدن واسه گذروندن اوقات زندگیش، وقتی خسته میشد، یه شب مینشست یه گوشه و یه کم با من حال میکرد، همین. کوچیکتر که بود دم عصر با موتور گازی میرفت کوه نزدیک خونهی باباش و هوار میزد. بعدا یادمه شبا یواشکی وضو میگرفت و یواشکی میرفت پشت یه سنگر و یواشکی هم یادی از من میکرد. چند سالی هم گریه کردناش تو یه اتاق … ادامه