داستان کوتاه «مونس»، بهاره ارشد ریاحی
خورشید شصت و چهار سال دارد؛ به روایت سِجِلی که دو سال بعد از تولدش برایش گرفتهاند. سی و پنج سال است در طبقهی دوم آپارتمانی در کوچهی جواهریانِ امیرآباد زندگی میکند. درست یک سال بعد از اینکه شوهر اولش به خاطر اینکه بچهاش نمیشد، طلاقش داد، با شوهر دومش که همسایهی دخترداییاش بود آشنا شد. شوهر دومش، مسعود علائی نژاد، آدم فرهیختهای بود؛ بازنشستهی آموزش و پرورش، عاشق فوتبال و خورهی کتابهای کلاسیک روسی، که در فراغت تمام روزنامهها … ادامه