داستان «سفیدِ سفید مثل برف»، فریده شبانفر
صبح زود بود که برف شروع به باریدن کرد. توران در حاشیه خیابان ایستاده بود، بی انتظاری…دانههای برف روی مژههایش که مینشست از خواب آلودگی مانده از شب قبلش میکاست. سردش بود و جابجای تنش از درد میسوخت. لباس نازکش گرما نداشت و چادرش حریف سرما نبود. “کاش سری به خانه بزنم، لباس گرمی برای … ادامه