داستان کوتاه «میخ»، ایمان اسلامیان
– «از اینجا که شما ایستادهای فاصلهای ندارد. پشت آن انبار اشتراکی بزرگ؛ دویست سیصد متر که جلوتر بروی میبینی که دیگر چیزی از دیوارهایش نمانده. البته از همان موقع خراب شدنش شروعشده بود. قهوهخانهچی تنها مانده بود و به تکوتوک رهگذرها و البته من و پدر چای و قندی میداد و همین. گمان کنم … ادامه