از حماسه‌ی “ملی” ۲ خرداد تا کلاه “نظام”ی ۲ خرداد

تا امروز به شرکت در “انتخابات” فکر می‌کردم، از امروز به برهم زدن “بازی” خواهم اندیشید.تا امروز تعامل در عین ایستادگی را توصیه می‌کردم، از امروز فقط به ایستادگی فکر خواهم کرد.تا امروز نگران آزادی بیان بودم و رنجور از سانسور و فیلترینگ، از امروز بر جان خویش خواهم ترسید.تا امروز در پی زندگی می‌دویدم، … ادامه

“سیب گلو”ی یلدا معیری در ضدسانسور

می‌شود باز هم لعنت فرستاد به سانسور، خصوصا از نوع بی‌قاعده‌اش که وقتی «پورنو»ترین تصاویر روی امواج فراگیر ماهواره و الواح فراوان فشرده چشم و دل مشتریانش را به‌سادگی سیراب می‌کند و هیچ چیز هم نمی‌تواند که جلودارش باشد، چند جمله و پاراگراف از یک داستان «ادبی» روی کاغذ، آن هم با شمارگان هزارتا و … ادامه

گوشه‌ای از یک خبر

«برخی» رقم‌های تبصره‌ی‌ ۱۶ قانون بودجه‌ی سال جاری، بنا به روایت روابط عمومی سازمان مدیریت و برنامه‌ریزی کشور: :: شورای گسترش زبان و ادبیات فارسی: ۳۷۰ میلیون تومان :: متقاضیان سینمای کوچک در مناطق محروم: ۵۰۰ میلیون تومان :: تقویت کانون‌های بسیج جوانان: ۶۰۰ میلیون تومان :: تقویت تشکل‌های قرآنی خواهران: ۲۵۰ میلیون تومان :: گسترش فرهنگ و … ادامه

علیرضا دوستدار وارد شکاف شد

حضور علیرضا دوستدار را در وبلاگ‌شهر باید غنیمت شمرد. او از اندک‌شمار کسانی‌ست که با برخی موضوع‌های طرح‌شده در این شهر، برخورد کاملا تئوریک و دنباله‌دار می‌کند. هم دانسته‌ها و اطلاعاتش را با زبانی علمی و در عین حال ساده بیان می‌کند، و هم اهل تحلیل و نظریه‌پردازی‌ست. بحث ابتذال را که یادتان هست؟ موضوع تازه‌ای … ادامه

فقط یک نیم‌فاصله تا پیامبری!

“عصبانی نشوید، حال خودم هم دارد به‎‎هم می‎‎خورد از این «نیم‎‎فاصله». درباره‎‎ی موضوع دیگری می‎‎خواهم بنویسم، درباره‎‎ی «قابیل» که یک‎‎ساله شده و فاصله‎‎اش تا پیامبری در نشریات ادبی اینترنتی آن‎‎قدر کم است که ترجیح دادم بگویم «نیم‎‎فاصله». و اما قابیل: هر اندازه که یوسف علیخانی در «شیوه»ی وبلاگ‎‎نویسی‎‎اش به خطا رفت و غیرموفق نمود، با … ادامه

به نام رمان، به کام زبان

رمان «همنام» جومپا لاهیری را در شرایط ناجوری خواندم؛ درست وقتی که یک موجود نیم‌متری تازه وارد زندگی‌ام شده بود و هنوز در آستانه‌ی گذار به نظم جدید زندگی‌ام ایستاده بودم؛ متحیر و مضطرب. امیرمهدی عزیز، مترجم همنام که فهمید دارم رمان را تکه پاره می‌خوانم، گله‌مند شد. یادم است روزی نظر محمدحسن را درباره‌ی … ادامه

لنگه‌کفشی در بیابان صدا و سیما

نزدیک بود ذوق‌مرگ شوم وقتی امروز توی ماشین، صدای علی بیات را از رادیو پیام شنیدم که داشت با قدرت می‌خواند «به کجا می‌روی ای تازه‌تر از صبح بهاران». تازه رفته بودم دفتر شبکه‌ی پیام و قرار بود آلبوم «صبح، بهار، باران» را که آفریده‌ی امیرحسین سام است، ببرم برای آقای جهانی، مدیر شبکه تا … ادامه

چاکریم جناب‌سروان [بخش دوم و نهایی]

یا چگونه یاد گرفتم در یک «پذیرایی»  لخت و بی‎قواره که اگر قل‎قل قابلمه روی گاز که از آن بخار بلند می‎شد، نبود، گمان می‎کردم ذی‎روحی  آن‎جا زندگی نمی‎کند، شواهد بازپرسی را کنار هم گذارده، آن‎ها را با اظهارات مظنونین تطبیق داده، پنج حس اصلی را سامان داده، حس ششم را فعال کرده، از تجربیات … ادامه

ناگهان پرده برانداخته‌ام ، یعنی چه؟

“بعضی‌ها از آنقدر چیپ کاهلانه و از سر تفنن برخورد می‌کنند که وبلاگ‌شان نهایتا می‌شود یک چت‌روم ابتدایی چندنفره‌ی بی‌خاصیت، یا به تعبیر یکی از دوستانم «وبلاگ» را با «وبلاس» اشتباه می‌گیرند و «لاگیدن» را با «لاسیدن»! برخی دیگر هم از آن طرف پشت‌بام می‌افتند و از زبان و روایتی استفاده می‌کنند که به دلیل … ادامه