داستان خوب
۲۵۹
نویسنده: علیاصغر عزتیپاک مقبره پلکهاى چروکیدهات را روى هم مىگذارى و فکر مىکنى این تودههاى کبود تاکى بالاى سرت خواهند بود. به انگشتهایى فکر مىکنى که متورّم شدهاند و از هم فاصله گرفتهاند؛ به صافى یک دست کف تودهها که فاصلهشان با صورتت فقط پنج انگشت است. آرزو مىکنى کاش این بار که چشمهایت باز … ادامه
۲۵۶
نویسنده: خسرو نخعی جازار برگزیدهی دوم وبلاگنویسان سنگِ سرد ـ آقای افشار،… دستهگلها رو آوردن، میخواید چندتاش رو با خودمون ببریم؟من و مامان، خانهی پدربزرگیم. همه منتظر خالهام هستیم که رفته است مدرسهاش برای گرفتن کارنامهی ثلث سوم و دیر کرده. از پدربزرگ قول گرفته که برایش دوچرخه بخرد و او هم شرط گذاشته که … ادامه
۲۴۷
نویسنده: آروشا مشتاقیزاده کتابفروشی صاحب کتابفروشی یه نویسنده بود که هنوز کتابی ننوشته بود. در واقع کتابی که بهش بشه گفت کتاب ننوشته بود. البته اون داستان نویس قهاری بود. در واقع اون سه نوع داستان رو بدون رقیب می نوشت: داستانهای عاشقانه که توی مجله های در پیت هر هفته چاپ میشن. (البته اون … ادامه