داستان خوب
۳۲۶
نویسنده: فائزه محمدی اردهالی دود سر شب! سرویس کارخانه میایستد، مینیبوسی پر از آدمهای خسته. پیرزنی که سر کوچه دم در نشسته به آنها نگاه میکند. آپارتمانهای شکل هم در دو سوی کوچه ردیف شدهاند، همه چهارطبقه اند. پیرزن میداند که دختری با مانتو و شلوار مشکی، مقنعهی مشکی، پیاده خواهدشد، با کیفی سنگین، دختر … ادامه
۲۴۸
نویسنده: آتوسا افشیننوید سفارش یک سنگ قبر حاجی بابایی آدم خوشبرخورد و خندهرویی نبود. نه اینکه از مادر غرغرو و بدخلق به دنیا آمده باشد. چین و چروک بدریخت صورتش هم زائیده کارش بود. گاهی دختر عزیز دردانهاش به گردنش آویزان میشد و خندهکنان میگفت: «بابا تو یه ذره بخند دنیا به روت میخنده.» حاجی … ادامه