داستان کوتاه «گروه پزشکی ۶۳»، یاسمن رحمانی، تهران
مادر پنجاه سالهام داشت مثل دخترهای شانزده ساله رفتار میکرد: با همکلاسی سابق دوران دانشگاهش – که حالا پزشک یکی از تیمهای فوتبال لیگ برتر ایران بود – قرار شام گذاشته بود. توی رستوران گردان برج میلاد. حالا مادرم داشت از من مشورت میگرفت که برای قرار چه لباسی بپوشد و من میدانستم که خودم، مقصر اصلی کل این ماجرا هستم. اگر برایش گوشی جدید نمیخریدم، هیچ کدام از اتفاقهای بعدی پیش نمیآمد. مطمئنم آدمهایی که مادرم را از نزدیک … ادامه