داستان کوتاه «ستارهی شمالی»، نگار محقق، شیراز
۱ درد که تمام شد هومن تازه فهمید وحشت کرده است؛ صدا کرد: «مریم!» جوابی نیامد؛ فکر کرد که شاید همهی اینها را خواب دیده؛ شاید! ولی حالا که خواب نبود! خودش را حس میکرد؛ بدنش را حس میکرد؛ بدن عجیبش را؛ چرا این شکلی شده بود؟!! این دستها! این پاها!! داد زد: «آهای!! هیشکی … ادامه