به کجا چنین شتابان، خانم زندانبان؟
از داستانهای بیویرایش امروز (۲۴)نویسنده: ژیلا کرمزاده مکوندی هنوز وقت خاموش شدن بند نرسیده بود که زندانبان صدایم زد و گفت: فردا اعزام داری! برای ناراحتی پوستی که برایم پیش آمده بود، دکتر برایم اعزام نوشت. به خانواده چیزی نگفتم. نخواستم بی دلیل ناراحتشان کنم، صبح زودتر از همیشه از خواب برخاستم و آماده رفتن شدم. پالتو سبزم را پوشیدم و به اتاق مدیریت بند رفتم. آنجا به وسیله یکی از زندانبانها مورد بازرسی بدنی قرار گرفتم. سپس مرا همراه … ادامه