کاش مردگان را روزی ویژه بود!
گاهی چه بیهوده امید میبندی که نومید نشوی! خبری میرسد، مثلاً دوستی با ماشین رفته تهِ دره و له شده و سوخته و پودر شده و دود شده رفته هوا، اما تا دررسی به ماشین آن دوست یا آغوش دوستی دیگر تا زنگ پایان را برایت بزند، دلدل میکنی و خداخدا که شاید تا پیش از آن لحظهی آخر، آن دم دم آخر، معجزهای رخ دهد. یا گاهی آنقدر ترسیدهای از واقعی بودن خبر که حتا بیدارشدنت را انتظار میکشی. … ادامه