ماجرای دستگیری قاضی مرتضوی
داستان بیویرایش پنج شب پیش بود که همسایهی ما به شوهرم زنگ زد که من خانهام را به یک نفر، دوماهه اجاره دادهام. گفت یک آقا هست که پدر و مادرش هم همراهش هستند. خانواده هستند. گفت که اینها خیلی به حجاب اهمیت میدهند و چون حیاط خانه ما به خانه آنها دید دارد، این دیوار را میخواهند سایهروشن کنند. یعنی طلق بزنند. بعد که دو شب گذشت، من به شوهرم گفتم اصلا از این خانه صدای زن نمیشنوم. رفت … ادامه