داستان کوتاه «انباریِ آبی»، آیین نوروزی

به جز آن چهار پیرمرد، چند دختر و پسر هم توی پارک فرشته بودند و از نگاهشان می‌شد حدس زد منتظرند آن‌ها زودتر شرشان را کم کنند. پیرمردها همگی کت و شلوار پوشیده بودند، با پالتو و کلاه و شال گردن. ولی باز هم سوز سرما می‌زد به جانشان. با قدم‌های کوتاه روی سنگ‌فرش پارک راه می‌رفتند تا به کافه برسند. کافه‌ی سوت و کور و البته گران‌فروشی که یک کوچه از پارک پایین‌تر بود و پیرمردها وقت‌هایی که هوا … ادامه

داستان کوتاه «عروس»، سروش مستور

بدترین چیز این است که  ناگهان خبر بدی بشنوی و بدتر از آن این است که ده‌ها هزار کیلومتر را از آن سر دنیا با هواپیما و ماشین گز کنی و بیایی تا این خبر بد را بدهی به کسی که منتظر خبر خوب است. این دقیقا همان کاری است که پاییز سال گذشته قرار بود انجام دهم. نمی‌شد موضوع را با نامه یا تلفن توضیح داد. باید صاف توی چشم‌های طرف نگاه می‌کردم و می‌گفتم ناصر، پسرت، تقریبا همه‌ی … ادامه

داستان «قبل از خواب چراغ‌ها را خاموش می‏‌کنم»، حسام انوری

دیگر هیچ کاری از دست من ساخته نبود. فرامرز آمد صندلی عقب ماشین درست کنار دست من نشست و از آن طرف یوسف خان هم که یک ربع تمام توی ظل آفتاب داد زده بود “انقلاب” و گلوی خودش را جر داده بود، با لنگ عرق‌های پیشانی‌اش را خشک کرد و همان را پرید پشت رُل. چه کار می‌کردم؟ پیاده می‌شدم؟ بهانه می‌آوردم که جزوه‌هایم را جا گذاشته‌ام و الان یادم افتاده؟ می‌گفتم تاکسی را اشتباهی سوار شدم؟ شاید همه … ادامه

دستت را به من بده یا دستت رو یا دستتو یا دستت‌و یا دستتُ؟

چند نکته در باب شکسته‌نویسی و «را»ی مفعولی خیلی وقت پیش توی توئیتر بحثی درگرفت در مورد چه جور نوشتن «را» مفعولی در شکل محاوره. این که «دستم را» رو به صورت «دستمُ» و «دستم و» بنویسیم یا ننویسیم. و صدرا محقق از من راهنمایی طلبید. جوابی که نوشتم مفصل بود. به پیشنهاد یک دوست، البته با کلی تأخیر، اون جواب رو به خاطر برخی نکته‌های کلی که توش بود در خوابگرد هم منتشر می‌کنم. دستم رو بگیر نه دستمُ و … ادامه

چهل داستان‌نویس منتخب دور سوم جایزه‌ی بهرام صادقی

داوران مرحله‌ی نخست دور سوم جایزه بهرام صادقی (فرشته احمدی، علی خدایی و محمدحسن شهسواری) پس از دو ماه مطالعه و بررسی چندمرحله‌ای آثار، امروز چهل داستان «منتخب» از میان ۱۰۰۶ داستان ثبت‌شده در دبیرخانه را اعلام کردند. در مرحله‌ی بعد، بیست اثر «برگزیده»ی داوران از میان این چهل داستان اعلام و منتشر خواهد شد. اکنون خبر خوب برای چهل داستان‌نویس و خبر ناخوشایند برای ۹۶۶ داستان‌نویس دیگر که داستان‌شان در رقابت با دیگر آثار از رسیدن به این مرحله … ادامه

دعوت به تماشای وارونگی

بهنام بهزادی از هم‌پیاله‌های روزگار جوانی و سربه‌هوایی من است. از همان روزگارِ چه‌ دور، که ویرایش متن یکی از اولین مستندهایش با من بود و در اولین فیلم کوتاه حرفه‌ای‌اش «تلافی» دستیارانه کنارش بودم، خیزهای آهویی برمی‌داشت و هیچ باک نداشت. بهنام بهزادی، که سومین فیلم سینمایی‌اش وارونگی اکران شده، از انگشت‌شمار فیلمسازانِ مستقلِ خوش‌نام و خوش‌فیلم و در عین حال سخت‌کوش و سخت‌جان است که همچنان خیزهای آهویی برمی‌دارد. اما آن‌چه پشت سر گذاشته تا به امروز، نه … ادامه

ریشه‌یابی ضرب‌المثل دیوان بلخ

گنه کرد در بلخ آهنگری آن‌چه می‌خوانید، چکیده‌ی مقاله‌ای است از محمدمهدی حسنی که در آن ریشه‌‌های تاریخی و بازتاب‌های فرهنگی و ادبی ضرب‌المثل دیوان بلخ و قاضی یا قاضیان مشهور آن را کاویده است و البته هنوز نمی‌دانیم با وجود این همه بزرگان دانش و هنری و آبادانی‌ها که در این شهر بوده، در کدامین روزگار، اوباش شهر و داوران دیوان و کلانتران کوی و برزن‌ها دست به تباهی و ستم‌کاری گشودند و چه‌ها کردند که بلخ را بدنام کردند! … ادامه

پردگیان باغ سکوت

سرم امشب اگر روی بالش مرگ باشد و بپرسندم که راضی هستم به مردن یا نه، قطعاً می‌گویم بلی. همین که کنسرت پردگیان باغ سکوت کیهان کلهر را دیدم و شنیدم و نوشیدم، بس است. کیست اهل دل و موسیقی، حالا دیگر، که نداند کیهان کلهر چندین گام از «اجرای» موسیقی پیشتر رفته و کنسرتش به هنر نمایشگون (پرفورمنس) می‌ماند. همیشه دوزانو می‌نشیند، ثابت و بی‌جابجایی تا یکی دو ساعتِ تمام، اما همه‌ی وجودش در خدمت «بیان» موسیقی‌ای است که … ادامه

تجدید تفاوت‌ها

محمدحسن شهسواری: پس از سال‌ها سه رمان کاملاً متفاوت از من در مدت کوتاهی تجدید چاپ شده، که هر یک سرنوشتی متفاوت و بازخورد‌های فراوان داشت. چاپ سوم پاگرد برای گرفتن مجوز رمان پاگرد سه سال دویدم. رمان اندکی قبل از تولد اولین دخترم شهرزاد در تابستان سال ۱۳۸۰ تمام شد، اما با کش و قوس‌های فراوان در پاییز سال ۸۳، زمانی که منتظر آمدن دختر دومم شهرناز بودیم، منتشر شد. یادگار این کش و قوس‌ها سینوزیتی مزمن بود. چون … ادامه