داستان «غوطه‌ور در فُرمالین»، عباس باباعلی

نمی‌دانند من کی‌ام. یا بودم. نه اسمم را می‌دانند، نه  شغلم را. برای خودشان، روی من اسم گذاشته‌اند. هر کسی اسمی گفت. یکی گفت: بگذاریم شاهین، به دماغ عقابی‌اش می‌خورد، که همه زدند زیر خنده. تا اینکه او  گفت، بگذارید «دامون» پسرها، دخترها داشتند مسخره بازی در می‌آوردند: «دامون  به درد آدمِ این سنی نمی‌خوره!» که خانم دکتر، کار را تمام کرد. آمد جلو و گفت: «بد‌تر از اسم ادوارد که نیست؟!» که همه زدند زیر خنده، و بعدش گفت: … ادامه

داستان «حدس بزنید کی»، امین شیرپور

دقیقه‌ی صد و بیست‌و‌هشتِ فیلم “افسانه‌‌ی هزار و نهصد” به کارگردانی جوزپه تورناتوره، آنجا که مرد تپل دارد از پیرمرد صاحب مغازه‌ می‌پرسد چرا تابلوهای نقاشی‌ یکهو از روی دیوار می‌افتند؟ آن‌هم وقتی سال‌ها با همان میخ خاص به همان دیوار خاص وصل بوده‌اند و هیچ اتفاق خاصی برایشان نیفتاده. بـــوم (با سه بار کشیدگی بین ب و میم و بولد شدن کل کلمه)، در آن لحظه‌ی خاص، چه اتفاقی می‌افتد که تابلوی نقاشی تصمیم می‌گیرد سقوط کند؟ یا چه … ادامه

داستان کوتاه «داربست»، کیوان صادقی

حبیب گفت: چش رو هم بذاری یه ماه تموم شده. اوس جعفر از لای گریه‌اش نالید: صَب نمی‌کُنه، می‌خواد بازش کنه. و بعد زار زد: ـ ای خدا له شدم زیر این آوار. به فریادم برس! ستون آهنی و لخت وسط پارکینگ را بغل کرده بود و گریه می‌کرد. زیر شانه‌هایش را گرفتیم. پیرمرد را آوردیم و توی اتاق نشاندیم. از کپه‌ی رختخواب‌ها دو بالش چرکمرده برداشتم و برایش پشتی ساختم. حبیب نشست روی کاناپه. یک پایش را زیرش گذاشت … ادامه

داستان «دَبّه‌ها و جُبّه‌ها»، مهدی عباسی زهان

یک: به آقا که گفتم، گفت: فراموش می‌کنی. نکردم. البته حافظه‌ام جواب نمی‌دهد تا از زیر و بم آن تجاوز ِ فجیع در آخرین عصر اعزام و نگاه دریده کارگرهای منبع آب تصویر تهوع‌آوری خلق کنم اما آن دو دَبّه را همیشه توی چشم‌هام دارم؛ یکی ایستاده و پُر مثل برادرم و آن‌یکی افتاده و خالی مثل من. خر بود دیگر. یک خر مثل همه خر‌های دیگری که می شناسم و هیچ‌کدام اسمی ندارند. مال ما بود. ته طویله ما … ادامه

داستان کوتاه «تاسیان»، الهام نظری

انگار خودم گذاشتمش توی قبرش. چون یک شب که رو به دیوار خوابیده بود و صبح بعد از باز شدن چشم هایش اولین تصویری که دید سفیدی بی انتهای دیوار بود، فریاد زد و اسمی را صدا کرد که نفهمیدم کیست. وقتی آمدم همه‌ی بدنش عرق کرده بود. گفتم: «بابا؟ چی شده؟ خواب دیدی؟» بعد گفت که فکر کرده مرده و توی قبر تنها خوابیده و اسم هیچکس هم یادش نمی‌آمده تا صدا بزند. حتی فکر می‌کرده کسی صدایش را … ادامه

داستان «نگاهِ بی‌قرار و چشمِ سرگردان»، بهمن بابائی

اعتراف می‌کنم آن شب با مفهوم تازه‌ای از آهستگی آشنا شدم. چندان دچار هیجان نبودم. بارها روی پرده‌های چوبی و درهای کشویی و موزه‌ی دیواری مدرسه عکس‌هایش را دیده بودم. با وجود این پدرم هیچ وقت آن را از من پنهان نمی‌کرد. کیوتو آفتاب چرکی داشت که در یکشنبه‌های زمستانی از پشت پنجره‌ی آسمانخراش‌ها کبود می‌نمود. ظهر شانزده سالگی‌ام را در حاشیه‌ی خیابان «توجی» سیر می‌کردم. تا رسیدن به تئاتر شهر، امتداد درخت‌های سدرِ یخ زده را گز می‌کردم و … ادامه

داستان کوتاه «زمستان شغال»، فرهاد رفیعی

می‌روم و همه را برای پوران می‌گویم اگر تنها باشد. نباشد مهلتش نمی‌دهم. قبل از گفتن اما خودم باید بفهمم. باید آن‌قدر دوره ‌کنم بلکه یک رشته، یک نوار نهفته بیابم اگر باشد و بشود این تصاویر خرده پاشیده، این زمان‌های پر از حفره را بند هم کنم و سردرآورم از آن‌چه این‌همه بر تنم رفته در این چند گاه که هیچ معلوم نیست کوتاه بوده یا بلند. پیشتر از همه حدمیثاق سر ذهنم سبز می‌شود. می‌لنگید و میان سوز … ادامه

داستان کوتاه «انباریِ آبی»، آیین نوروزی

به جز آن چهار پیرمرد، چند دختر و پسر هم توی پارک فرشته بودند و از نگاهشان می‌شد حدس زد منتظرند آن‌ها زودتر شرشان را کم کنند. پیرمردها همگی کت و شلوار پوشیده بودند، با پالتو و کلاه و شال گردن. ولی باز هم سوز سرما می‌زد به جانشان. با قدم‌های کوتاه روی سنگ‌فرش پارک راه می‌رفتند تا به کافه برسند. کافه‌ی سوت و کور و البته گران‌فروشی که یک کوچه از پارک پایین‌تر بود و پیرمردها وقت‌هایی که هوا … ادامه