داستان کوتاه «داربست»، کیوان صادقی

حبیب گفت: چش رو هم بذاری یه ماه تموم شده. اوس جعفر از لای گریه‌اش نالید: صَب نمی‌کُنه، می‌خواد بازش کنه. و بعد زار زد: ـ ای خدا له شدم زیر این آوار. به فریادم برس! ستون آهنی و لخت وسط پارکینگ را بغل کرده بود و گریه می‌کرد. زیر شانه‌هایش را گرفتیم. پیرمرد را … ادامه