داستان کوتاه «زمستان شغال»، فرهاد رفیعی
میروم و همه را برای پوران میگویم اگر تنها باشد. نباشد مهلتش نمیدهم. قبل از گفتن اما خودم باید بفهمم. باید آنقدر دوره کنم بلکه یک رشته، یک نوار نهفته بیابم اگر باشد و بشود این تصاویر خرده پاشیده، این زمانهای پر از حفره را بند هم کنم و سردرآورم از آنچه اینهمه بر تنم رفته در این چند گاه که هیچ معلوم نیست کوتاه بوده یا بلند. پیشتر از همه حدمیثاق سر ذهنم سبز میشود. میلنگید و میان سوز … ادامه