داستان کوتاه «عروس»، سروش مستور
بدترین چیز این است که ناگهان خبر بدی بشنوی و بدتر از آن این است که دهها هزار کیلومتر را از آن سر دنیا با هواپیما و ماشین گز کنی و بیایی تا این خبر بد را بدهی به کسی که منتظر خبر خوب است. این دقیقا همان کاری است که پاییز سال گذشته قرار بود انجام دهم. نمیشد موضوع را با نامه یا تلفن توضیح داد. باید صاف توی چشمهای طرف نگاه میکردم و میگفتم ناصر، پسرت، تقریبا همهی … ادامه