داستان کوتاه «زورآباد»، مصطفی شمس، کرمان
شب بین کوچههای خاموش و برفی، یخ زده بود و تکان نمیخورد. سگها جایی نزدیک خانه به جان هم افتاده بودند و پارس میکردند. از دوردستها صدای موتورگازی معیوبی سکوت «زورآباد» را به گلوله میبست و پیش میآمد. موتور که نزدیک خانه رسید، سگها خفه شدند و دیگر صدا ندادند. پنجرههای اتاق که پژواک موتور را شنیدند، لرزیدند و بیخ گوش هم پِچی پِچی کردند. موتور که نفسش برید، سگی در دوردستها نوفید و سگهای نزدیک خانه، به جان هم … ادامه