داستان کوتاه «چال»، نجمه سجادی، تهران
بالاخره پیدا شد. بعد از نمیدانم چند سال. برادری که آخرین تصویر بهجای مانده از او در ذهنم، حرکت ظریف لبها و ابروهایش بود که همزمان به حرکت درمیآمدند. ابروها بالا میرفتند و لبها غنچه میشدند و یک نوچ بلند از میانشان بیرون میآمد؛ در جواب گریهی بیامان و التماسهای من که میخواستم داخل انباری … ادامه