ماجرای دستگیری قاضی مرتضوی

داستان بی‌ویرایش پنج شب پیش بود که همسایه‌ی ما به شوهرم زنگ زد که من خانه‌ام را به یک نفر، دو‌ماهه اجاره داده‌ام. گفت یک آقا هست که پدر و مادرش هم همراهش هستند. خانواده هستند. گفت که اینها خیلی به حجاب اهمیت می‌دهند و چون حیاط خانه ما به خانه آنها دید دارد، این دیوار را می‌خواهند سایه‌روشن کنند. یعنی طلق بزنند. بعد که دو شب گذشت، من به شوهرم گفتم اصلا از این خانه صدای زن نمی‌شنوم. رفت … ادامه

نه به نخواندن در نمایشگاه کتاب یا به نبودِ خوانندگان؟

شعار نمایشگاه کتاب پارسال دوحه «پیش به‌سوی جامعه‌ی متفکر» بود. شعار نمایشگاه کتاب امسال تهران «نه به کتاب نخواندن» است. با همه‌ی منفی بودنش، به‌نظر واقع‌گرایانه می‌آید برای ما! از این‌ که بگذریم، در پوستر رسمی و سه‌زبانه‌ی نمایشگاه کتاب که امروز منتشر شده و پوستر زیبایی هم هست، کلمه‌ی «قراءه» را در شعار نمایشگاه به‌اشتباه «قرأه» نوشته‌اند. «قراءه» همان است که ما در فارسی آن را به‌صورت «قرائت» درآورده‌ایم و می‌نویسیم. قرأه (که در پوستر آمده) در عربی با … ادامه

این در حالی است که

نمی‌دانم لقلقه‌ی زبان شدنِ برخی کلمه‌ها و عبارت‌ها باعث تنبلی ذهنی اهل قلم، به‌خصوص روزنامه‌نگاران، می‌شود یا تنبلی ذهنی باعث لقلقه‌ی زبان شدن آن کلمه‌ها و عبارت‌ها. شاید باید این را هم بگذاریم کنار معمای هستی‌شناسانه‌ی مرغ و تخم‌مرغ. یکی از این لقلقه‌ها، که زیادی هم لق می‌زند، همین این در حالی است که و شکل‌های گوناگون آن است که اگر آن را از برخی خبرنگاران و روزنامه‌نگاران بگیرید، احتمالاً دچار اسپاسم انگشت وسط از نوع حاد می‌شوند؛ بس که آن … ادامه

سکوت؛ میراث آسیب در کودکی

فرناز سیفی: زن در صف امضای کتاب ایستاده بود. یک نسخه از کتاب مرد نویسنده را جلوی او گذاشت تا برایش امضا کند. وقتی مرد در حال امضا بود، زن برایش گفت که چقدر با کاراکتر زن در کتاب احساس نزدیکی و همدلی می‌کند. گفت که او هم مثل زن داستان، قربانی تجاوز است. بعد زد زیر گریه. مرد نویسنده باید چیزی می‌گفت. می‌خواست چیزی بگوید. دلش می‌خواست قفل سکوت را بشکند و واقعیت را بگوید. می‌ترسید. می‌ترسید آن ماسک … ادامه

گفت‌وگوی دلارام با دلارهام!

ـ خطاب درویشانه‌ی سعدی به کیست در این بیت، «ای روی دُلارایت مجموعه‌ی زیبایی / مجموع چه غم دارد از من که پریشانم»؟ ـ سعدی، با این‌همه دلارِ چشم‌درآر، درویشی‌اش کجا بود: «هرکه دلارام دید از دلش آرام رفت.» تازه آن‌قدر جانش به دلارهایش بسته است که از بین داعش و دلار ترجیح می‌دهد به دست دلارهایش هلاک شود: «به دست دلارام خوشتر هلاک.» ـ می‌گویند مولانا هم دلخوش به دلارهایش بوده و دیروز که خواسته برود برای فروش دلارها، … ادامه

تن‌های تنها در تن تنهایی

«اگر این خیال‌ها نبود، اگر جادوی موسیقی نبود، اگر بشر آن‌قدر سرگرم چرخ و باروت و آب می‌شد که سازها را کشف نمی‌کرد، تمام آدم‌ها یکجا دق می‌کردند و می‌مردند.» اگر قرار باشد فقط یک جمله از رمان تن تنهایی را بیرون بکشم برای معرفی آن، همین یک جمله است. که اگر نبود جادوی موسیقی، این داستان هم نه‌تنها آدم‌ها و قصه‌شان که جان‌مایه و مضمون خود را هم از دست می‌داد و اصلاً پدید نمی‌آمد. تن تنهایی را سحر … ادامه

دشواره و دشوارگی به جای پروبلماتیک

چکیده: پروبلماتیک در انگلیسی هم صفت است و هم اسم. در فارسی، یا خودش را به کار می‌برند یا معادل‌‌هایی نارسا یا ناتوان مثل مشکله. در این متن، برابرنهادِ دشواره و دشوارگی به‌طور خاص برای پروبلماتیکِ اسم پیشنهاد شده است. رضا شکراللهی: به‌گمانم یک سال پیش بود که مچ‌گیران غلط‌های املایی و رسم‌الخطی در فضای مجازی تصویرِ یکی از سؤالات آزمون دوره‌ی دکتری را پرچم کردند با این عنوان که پای هکسره به آزمون دکتری هم کشیده شد. در متنِ سؤال … ادامه

در ستایش عمه

عمه‌ای دارم بس مهربان به نام همیشه‌تازه‌ی مریم، که اگر کتاب مزخرفات فارسی را خوانده باشید، با او آشنا شده‌اید. همان کهن‌سالِ خوش‌تعریفِ هنوزروستانشین که در بحث «حشو قبیح» در کتاب مزخرفات فارسی از زبان او مدد گرفتم. زبانش ترکیِ محلی است، ولی ما بچه‌های کاکایش را که می‌بیند، فارسی‌ترکی حرف می‌زند بس شیرین. گفته بودم که اتفاق بامزه وقتی می‌افتد که برخی واژه‌ها را فارسی و ترکی با هم به کار می‌برد. مثلاً می‌گوید: گَنَه دوباره گوفتم. که «گنه» … ادامه