اردیبهشتمان را پس میگیریم!
شاید دهساله بودم که در روز تولدم، یک سکهی ـ اگر اشتباه نکنم ـ یکتومانی از مادرم گرفتم و پریدم سر کوچه، یک دانه کیک یزدی ساده از بقالی مشتعباس خریدم و تند برگشتم خانه و چند تا چوب کبریت فرو کردم توی آن و روشن کردم و گرفتم سمت خواهر دوقلویم و گفتم جلد باش فوت کن. خواهرم مانده بود فوت کند یا بخندد که کبریتها به ته رسیدند و همان کیک یزدی یکتومانی را هم نشد که راحت … ادامه