داستان «غوطهور در فُرمالین»، عباس باباعلی
نمیدانند من کیام. یا بودم. نه اسمم را میدانند، نه شغلم را. برای خودشان، روی من اسم گذاشتهاند. هر کسی اسمی گفت. یکی گفت: بگذاریم شاهین، به دماغ عقابیاش میخورد، که همه زدند زیر خنده. تا اینکه او گفت، بگذارید «دامون» پسرها، دخترها داشتند مسخره بازی در میآوردند: «دامون به درد آدمِ این سنی نمیخوره!» که خانم دکتر، کار را تمام کرد. آمد جلو و گفت: «بدتر از اسم ادوارد که نیست؟!» که همه زدند زیر خنده، و بعدش گفت: … ادامه