داستان «هوشِ سبز»، پرستو گرانمایه
فرانسواز، پیرزنی که خیال میکرد من مِری هستم، دیشب در خواب مُرده. صبح که رسیدم مارلین خبر داد. پیشنهاد کرد نیم ساعت دیگر بروم تا با هم قهوه بخوریم. تصمیم گرفتم به حیاط آسایشگاه بروم و بین درختان قدم بزنم. هفتهای دو بار با فرانسواز بین همین درختان قدم میزدیم. او روی صندلی چرخدارش مینشست و من صندلی را راه میبردم. گاهی درختی را نشان میداد و تکرار میکرد «مری، اسم این درخت فلان است». برای درختها اسم میگذاشت. مارلین گفته … ادامه