داستان کوتاه «کارِ گِل»، مهدی حمیدی پارسا
لا یَرُدُ الاحسان الا الحِمار، فقط خر احسان را رد میکند. این را طلبههای مدرسه میگفتند وقتی کسی چیزی تعارفشان میکرد. دعوت زن را نپذیرم حمارم و چه بسا همین باشم اگر بپذیرم. این را هم میگویند مثل حمار توی گِل گیر کردن… گِل را ورز میدهم. عمل آمده اما باز ورزش میدهم. دماغم را میبرم نزدیک گِل و بو میکشم. آماده است. سالها پیش عمو میگفت چند سال طول میکشد تا از بوی گل بفهمی آماده گذاشتن روی چرخ … ادامه