دوضربی بیات ترک ابوالحسن صبا

امیرحسین آزاد: دو ضربیِ بیات ترک یکی از ساخته‌های ابوالحسن صبا ست که شاید از نظرِ ساختار ملودیک، مهم‌ترین اثر صبا باشد. این اثر را صبا نخستین بار برای یک ویولون تنها ساخت و اجرا کرد. هفت اجرای متفاوت از این اثر زیبا را می‌توانید در ادامه‌‌ی مطلب دانلود کنید. ۱ – دوضربی ترک: ویولن تنها از ابوالحسن صبا ۲- نغمه‌ی ترک: تنظیم حسین دهلوی برای ارکستر مجلسی. این نسخه از بهترین اجراهای این اثر است. ۳ – دوضربی بیات ترک: سه‌نوازی نی، سه‌تار و تنبک … ادامه

احساس ملت بودن کنیم

هیچ چیز به اندازه‌ی دوقطبی‌گری و دوقطبی‌سازی نمی‌تواند جامعه‌ای را از درون به تشویش بیندازد و از بیرون آسیب‌پذیر کند. وقتی از «ملت» و «مناقع ملی» حرف می‌زنیم، خیلی فرق نمی‌کند که با چه تعاریفی از آن همدل باشیم. در هر حالت، عقلانیت در سایه‌ی آرامش به دست می‌آید و بدیهی ست که دوقطبی‌گری مانع بزرگ آن است؛ به سان ساطوری که «ملت» را دوشقه می‌کند و مفهوم آن را زایل. چه با تعریف «ارنست رنان» موافق باشیم که معتقد … ادامه

نوشتن به سبکِ دایناسورها!

شاید این جوک تلگرامی به شما هم رسیده باشدکه کسی از دوستش می‌پرسد: قبراق درست است یا غبراغ یا غبراغ یا غبراق؟ و دوستش جواب می‌دهد: Ghebragh املای این کلمه که ریشه‌ی ترکی دارد و به معنای چابک و چست و چالاک است، هم به صورت غبراق ضبط شده، هم قبراق و هم غبراغ. اما از این واژه‌ی چنداملایی که بگذریم، آن فارسینگلیسی یا پینگلیش نوشتن اصل ماجرا ست که انگار خیلی‌ها را از دردسر غلط‌های املایی خلاص کرده. اگر … ادامه

از خوابگردِ اسب‌سوار به خوابگرد ماشین‌سوار

اولین بار که شلوار جین پوشیدم، ۲۳ سال پیش بود. جوان بودم. سخت راه می‌رفتم، انگار که سنگ بسته باشند به پاهایم. بدترش این بود که خیال می‌کردم همه نگاهم می‌کنند. سرم را پایین گرفتم و موزاییک‌ها و کاشی‌های پیاده‌رو را شمردم و دراز دراز رفتم تا رادیو. گذر از شلوار پارچه‌ای به شلوار جین از سخت‌ترین کارهای عمرم بود، اما چاره‌ای نبود. مثل حالا که بعد از حدود ۱۲ سال، لباس قدیمی را به اجبار از تنِ خوابگرد کنده‌ام و … ادامه

مترجم خائن است؟

حبیب حسینی‌فرد: جزوه‌ی کوچک «نامه‌ به یک شاعر جوان» نوشته‌ی ویرجینیا وولف، بعد از ۸۳ سال اخیراً به آلمانی هم ترجمه شده و در اختیار کتابخوانان قرار گرفته است. ترجمه (یا شاید هم یکی از ترجمه‌های) این جزوه به فارسی، سال ۱۳۸۵ در نشریه بخارا منتشر شد. وولف این جزوه را به درخواست شاعر جوانِ بریتانیایی، جان لمن، برای جلد هشتم مجموعه‌ای به نام «نامه‌های هوگوارث» نوشت. انتشاراتی هوگوارث متعلق بود به خود وولف و شوهرش، و لمن مدیریت آن … ادامه

لفت دادن در یک ثانیه!

خانم، لفت نده. به نظرم رودرواسی نکن و لفت بِده. خب لفت می‌دادی، خلاص. فلانی شاکی شد، خیلی سریع لفت داد! مگر می‌توان هم لفت داد، هم خیلی سریع این کار را کرد؟ این روزها، بله. چون «لفت دادن» این روزها فعل جدیدی ست که از دلِ معاشرت‌های مجازی در انواع گروه‌های واتس‌آپی و تلگرامی و… قد کشیده و بر زبان مردم جاری شده است. این «لفت دادن» که دقیقاً همان Left انگلیسی ست، به معنای ترک کردنِ یک گروه … ادامه

داستان کوتاه «قلعه»، نوشته‌ی احمد حسن‌زاده

سلام کااَسد. حالت چه‌طور است؟ امیدوارم همیشه در سلامت کامل باشی. اوضاع آبادی بر وفق مرادت هست؟ اگر جویای حال من هستی، بد نیستم. در مدرسه‌ای شبانه‌روزی، شیفت عصر درس می‌دهم. آخرین نامه را که فرستادی، فکر کنم نامه‌ی پنجم بود، گفتم بگذار جواب همه را یک‌جا بنویسم.

این نامه را هم می‌دهم پسر کاگَنجی بیاورد. کاش شیرخان زنده بود و به او می‌دادم که نامه را برایت بیاورد. حیف شد. بعد از مرگ آن زن دیگر حواسش به زندگی نبود. گمانم همین غصه باعث شد ماشین از دستش در رود و سقوط کند ته دره. یادت هست؟ مرد بیچاره. معمولاً هفته‌ای یک‌بار از بوشهر ماهی می‌آورد. آخر هم زیر بار ماهی‌هایش دفن شد. خدا رحمتش کند. حالا غمی نیست، پسر کاگنجی چندروز یک‌بار با مینی‌بوسش می‌آید شهر. نامه را یک‌طوری به دستش می‌رسانم که به تو برساند. ببخش اگر دیر جواب نامه‌هایت را می‌دهم. هم خیلی گرفتارم و هم این‌که مینی‌بوس معلوم نمی‌کند دقیقاً چه روزی می‌آید و به‌زحمت می‌توانم زمانم را با حرکتش میزان کنم. پیش خودم گفتم حالا کااسد می‌گوید این هم رفت، تنش به تن شهری‌ها خورد و دیگر ما را فراموش کرد؛ اما خدا به سَر شاهد است این‌قدر گرفتارم که باورت نمی‌شود. اگر با شرایط آن‌جا حساب کنی، همیشه آدم وقت دارد، اما با حساب شهر از این خبرها نیست. درست که شهر کوچکی است، اما برای آدمی مثل من که تازه اول بدوبدوهایش شده وقت کم می‌آید. صبح‌ها همه‌اش این‌ور آن‌ور درس خصوصی می‌دهم. عصرها هم بعد از اتمام درس مدرسه، کلاس تقویتی برای بچه‌ها گرفته‌ام و شب از خستگی جسدم می‌رسد خانه. به‌هرحال این نامه را نوشتم تا نگویی این آقامعلم هم مثل آن چند تا معلم دیگر که گفتی بعد از این‌که از آبادی رفتند دیگر گَردشان هم نیامد روی این خاک بنشیند، معرفت حالیش نبود. من اصلا آدم کم‌حافظه‌ای نیستم. فکر می‌کنی بعدازظهرها را با تو روی دیوار قلعه فراموش می‌کنم؟ آن روزها خیلی خوب بود. خدا را شاهد می‌گیرم از بهترین روزهای عمرم بود؛ اما، خوب، خودت بهتر می‌دانی، بعد از آن، یعنی هر چه بیشتر گذشت اوضاع بدتر شد.

ادامه

برخورد کوتاه یک نویسنده‌ی ایرانی امریکایی با دشمن

مریم مهتدی: شاید حالا که سایه‌ی جنگ ـ اگر دلواپسان دل‌شان بیاید ـ از بالای سرمان محو شده و بوی صلح کمی در هوا پیچیده، خواندن داستان کوتاه «برخوردی کوتاه با دشمن» سعید صیرفی‌زاده، نویسنده‌ی ایرانی‌آمریکایی که در نیویورکر چاپ شده، آن هم با ترجمه‌ی گلی امامی خالی از لطف نباشد. “برای رسیدن به تپه اول باید کوره‌راه را طی کنی. کوره‌راه باریک و سربالایی ست و در محاصره‌ی درخت‌هایی که از شدت تیرگی به کبودی می‌زنند، و آن‌چنان انبوه … ادامه