داستان کوتاه «ققنوس»، سید میثم رمضانی، قم

درخت پیر ، هنوز باور نکرده است/ بهار ، از تنه‌اش ، سال‌هاست رخت بربسته/ دلخوش شده، به دخیل‌های سبز زنان روستا / و عابرانی، که از فاصله‌های دور و نزدیک می‌آیند/ و فکر می‌کند/ از این حامگی‌های خیالی/ یحتمل، همین روزها/ انجیرهای درشت سرخ آبی/ به شاخ و برگش، خواهد شکفت!… مامان می‌گوید: خیال‌بازی نه، بگو خل‌بازی. و شاید هم می‌خواهد بگوید؛ چولمنگ. آخر، موقع گفتن خل‌بازی، اَطوار لب و صورتش، یک جوری غنچه می‌شود، که حس می‌کنم، می‌خواهد … ادامه

داستان کوتاه «عصر یک چهارشنبه‌ی بارانی»، علیرضا فنائی اصفهانی، اصفهان

تمام هفته باران بارید. حتی چهارشنبه. اوایل پاییز بود واین تغییر آب و هوا درآن موقع سال چندان عجیب نبود. در خانه با بی‌حوصلگی کانال‌های تلویزیون را عوض می‌کردم و یا از روی بیکاری به اخبار تکراری روزنامه‌ها نگاهی می‌انداختم. کتابی برمی‌داشتم، چند صفحه‌ای می‌خواندم و سپس می‌رفتم سراغ بعدی. به نظرم می‌رسید که خوب ترجمه نشده، فونتش خوب نیست و یا نویسنده حرفی برای گفتن ندارد. چند روز تنها بودن در خانه برایم عذاب‌آور بود. برای همین وقتی به … ادامه

داستان کوتاه «صلح در وقتِ اضافه»، نغمه کرم‌نژاد، شیراز

از روزی که ردپاهایِ غریبه را روی برف‌ها دیده بودم، خواب به چشمانم نیامده بود. هر شب برف، بی‌امان می‌بارید و هر صبح دوباره رد پاها را می‏‌دیدم که عمیق و تازه، دورتادور سنگر چرخیده و تا افق پیش رفته‌اند. او را که دست و پا بسته چپانده بودم گوشه‏‌ی سنگر و سکوت که تا کیلومترها پخش شده بود توی دشت. آنقدر سکوت که اگر خوب گوش می‏‌کردی صدای افتادن دانه‏‌های برف را روی کولِ‏ هم می‏‌شنیدی. فرمانده گفته بود … ادامه

داستان کوتاه «شرطِ باخت‌باخت»، نازلی گلچهره حسینی، مشهد

آقای دکتر امینی سلام من مجتبی سالاری، دانشجوی پزشکیِ شیرازم. حتما از شنیدن اسم و فامیلم شوکه شدید. نه، من دوست صمیمی شما نیستم. من پسر شهید مجتبی سالاری‌ام. از دو روز پیش که برای شرکت در کنگرۀ روانپزشکی اومدم تهران و سخنرانی شما رو شنیدم، فکرم مشغول بود که شما رو قبلا کجا دیدم. امروز که به مادرم اسم و فامیل‌تون رو گفتم، ایشون عکس شما و پدر رو نشونم دادن. اون‌وقت یادم اومد که با شما هم مثل … ادامه

داستان کوتاه «سگ نجس است»، اشکان اختیاری، کرمانشاه

درِ صندوق ماشین را باز کردم و گونی را از روی سرش کنار زدم. «تد» با یک جست از صندوق بیرون پرید و پاهایم را با پوزه‌اش بو کرد، بازیش گرفته بود داشت کفش‌هایم را گاز می‌گرفت. نشستم، دست انداختم زیر گردنش و گوش‌هایش را مالاندم. کیفور شد سرش را کشید عقب و زل زد توی صورتم چشم‌هایش عین دو تکه زغال بود. هوا تاریک شده بود که به باغ برگشتم. سفره را انداخته بودند و مادرم داشت دیسهای لوبیاپلو … ادامه

داستان کوتاه «ستاره‌ی شمالی»، نگار محقق، شیراز

۱ درد که تمام شد هومن تازه فهمید وحشت کرده است؛ صدا کرد: «مریم!» جوابی نیامد؛ فکر کرد که شاید همه‌ی این‌ها را خواب دیده؛ شاید! ولی حالا که خواب نبود! خودش را حس می‌کرد؛ بدنش را حس می‌کرد؛ بدن عجیبش را؛ چرا این شکلی شده بود؟!! این دست‌ها! این پاها!! داد زد: «آهای!! هیشکی نیس؟! آهای!! کمک!!» طنین صدای خودش را که شنید جا خورد؛ صداش هم عوض شده بود؛ شِناس نبود؛ مثل بدنش؛ مثل هوا؛ مثلِ همه‌ی چیزهای … ادامه

داستان کوتاه «زورآباد»، مصطفی شمس، کرمان

شب بین کوچه‌های خاموش و برفی، یخ زده بود و تکان نمی‌خورد. سگ‌ها جایی نزدیک خانه به جان هم افتاده بودند و پارس می‌کردند. از دوردست‌ها صدای موتورگازی معیوبی سکوت «زورآباد» را به گلوله می‌بست و پیش می‌آمد. موتور که نزدیک خانه رسید، سگ‌ها خفه شدند و دیگر صدا ندادند. پنجره‌های اتاق که پژواک موتور را شنیدند، لرزیدند و بیخ گوش هم پِچی پِچی کردند. موتور که نفسش برید، سگی در دوردست‌ها نوفید و سگ‌های نزدیک خانه، به جان هم … ادامه

داستان کوتاه «پیشانی سوراخِ من»، نادر ساعی‌ور، تبریز

دو سال قبل، در یک نیمه شبِ تابستانی، سه روز مانده به سی سالگیم، وقتی هیچ راه دیگری برای خلاص شدن از صدای شُرشُر آبی که از اول شب شروع و کم کم تبدیل به صدای موج های عظیم شده بود، نیافتم، نوکِ میخِ فولادی ده سانتی را که برای نصب عکس های سونوگرافی “آراز”، بالای کابینت، پنهان کرده بودم، درست وسط پیشانیم گذاشتم و تنها با یک ضربه ی چکش، هفت سانتی‌متر از آن را درون سرم فرو کردم. … ادامه

داستان کوتاه «چال»، نجمه سجادی، تهران

بالاخره پیدا شد. بعد از نمی‌دانم چند سال. برادری که آخرین تصویر به‌جای مانده‌ از او در ذهنم، حرکت ظریف لب‌ها و ابروهایش بود که هم‌زمان به حرکت درمی‌آمدند. ابروها بالا می‌رفتند و لب‌ها غنچه می‌شدند و یک نوچ بلند از میانشان بیرون می‌آمد؛ در جواب گریه‌‌ی بی‌امان و التماس‌های من که می‌خواستم داخل انباری ته باغ را ببینم و او نمی‌گذاشت. حالا بعد از این همه سال چطور دوباره سروکله‌اش پیدا شده بود، نمی‌دانم. اصلاً نمی‌دانم چطور شناختمش. چهره‌اش … ادامه