داستان کوتاه «ققنوس»، سید میثم رمضانی، قم
درخت پیر ، هنوز باور نکرده است/ بهار ، از تنهاش ، سالهاست رخت بربسته/ دلخوش شده، به دخیلهای سبز زنان روستا / و عابرانی، که از فاصلههای دور و نزدیک میآیند/ و فکر میکند/ از این حامگیهای خیالی/ یحتمل، همین روزها/ انجیرهای درشت سرخ آبی/ به شاخ و برگش، خواهد شکفت!… مامان میگوید: خیالبازی نه، بگو خلبازی. و شاید هم میخواهد بگوید؛ چولمنگ. آخر، موقع گفتن خلبازی، اَطوار لب و صورتش، یک جوری غنچه میشود، که حس میکنم، میخواهد … ادامه